تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
طرح اولیه این داستان سه سال پیش نوشته شده این را از روی تاریخی که کامپیوتر ثبت کرده میگویم و بعد به ترتیب دوبار درسال ۲۰۰۵ و یک بارهم در جهارم ژانویه ۲۰۰۶ روی این داستان کارکرده ام .امروز نشستم و اخرین ویرایشی راکه لازم داشت انجام دادم اما تا ان را روی وب بگذارم تا همین حالا طول کشیداینترنت راه نمی داد و کند وخسته


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 20:16 |
يادش  آن روزها  بخير كه شرق چاپ مي شد و احمد غلامي تقلا ميكرد همه را دور هم جمع كند .اين داستان اولين بار در ويژه نامه نوروز شرق چاپ شد .حالا اينجا ميگذارم تا كساني كه آن ويژه نامه را نديده اند آن را بخوانند ( روي ادامه مطلب  كليك كنيد )
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 21:12 |
اين داستان را هما ن روزهايي نوشتم كه هواپيماي سی  صد و سی  به شهرک توحید خورد .یک بار توی وب لاگ قبلی گذاشته ام اما چون می خوهم اینجا ارشیو کاملی از داستانهای کوتاهم داشته باشم باز هم ان را روی وب می گذارم .ا


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 11:27 |
این هم دومین داستان که قبلا در شماره اردیبهشت ماه رودکی چاپ شده .داستان قمری ها جدیدترین داستان من است .
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 9:40 |

 

 

قمري ها باهم نمي خوانند .

اول يكي با صداي خش دار و ترسيده شروع  مي كند به خواندن ؛مي خواند ؛ مي خواند تاِ آنجا كه صدايش بگيرد و بعد دومي صدايش را ول مي كند پشت پنجره ؛ توي صداي اين يكي هم آرامشي نيست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 14:8 |
۱-راستی چرا بعضی از داستانها دست از سر آدم بر نمیدارند؟داستان بزرگراه یکی از همین داستانهاست.خیلی وقتها توی ذهنم موضوع داستان می رود و می آید با پرسشهای بی پاسخ .ویکی از این پرسشها این است شاید بهترباشد همه ما به شکلی جد و آبادمان را توی بزرگراه یا توی جنگل و یا کویر َ ویا ...جا بگذاریم تا بتوانیم رو در روی خودمان قرار بگیریم و بدانیم که چه کاره ایم .لطفا اگر کسی لینک این داستان را دارد به من بگوید .

۲-کتاب من َ منصور و البرایت در ایران چاپ نشده در نتیجه واقعا نمی دانم به دوستانی که به من ایمیل کرده اند و سراغ این کتاب را گرفته اند چه بگویم.

۳-فعلا در سال ۸۵چهار داستان درنشریاتی که بعضی از آنها توقیف شده چاپ کرده ام اولی خانه اشباح بود که در ویزه نامه  شرق مخصوص نوروز چاپ شد دومی زنی جا مانده در فرودگاه  در شماره اول رودکی  و سومی نمایشگاه که در بایا چاپ شدو چهارمی تهران ۲۰۰۶  که حروف چینی شده و قرار است به زودی چاپ شود .راستی اگر بخواهم همه این داستانها را در وب لاگم بگذارم چه کار باید بکنم ؟

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 23:20 |
مامان تعداد آدمهاي به دنيا نيامده چند تاست ؟

مامان آدمهاي به دنيا آمده بيشترند يا آدمهاي به دنيا نيامده ؟

مامان تو ؛ تو عمرت چند تاكلمه حرف زدي ؟

مامان از اول دنيا مردم چند كلمه حرف زدند ؟

راستي مامان كلمه ها كجا مي رند ؟

مامان آدم و حوا به چه زباني حرف مي زدند؟

اين ها را پسرم از من پرسيده .اگر كسي جوابي داره به من بگه

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 23:37 |
اين شعر را براي عمه جان  مسئول زنان افغاني نوشته ام که جلوي خانه اش ترور شد .حتما به کامنت هايي که نوشته هاي مرا نقد ميکنند جواب مي دهم .سعي مي کنم برنامه مشخصي بگذارم که دوستان هم وقتشان تلف نشود احتمالا آخر هر هفته اين کار را خواهم کرد .اگر البته به کامپيوتر دسترسي داشته باشم .

 

هوو....

هوو....

باد ؛ باد مي آيد

                   بالا دست رودخانه

در کوچه پس کوچه هاي

                               متروک

            لابلاي  خاک ريزه ها

درهاي بسته را باز ميکند .

دختران گستاخ

             بيرون ...بيرون

                     کنار رودخانه

بالا دست رودخانه

             کهن باوران

                         پرسه مي زنند :

دخترها به صف

به صف کنار رودخانه

امروز درس عملي اخلاق است

دخترکان منتظر

صداي شيپور

چيزي قل مي خورد

                    روي آب

شايد

هندوانه بريده اي باشد

يا

     اناري درشت

نه

سر بريده زني است

که گيسواني بلند دارد

سر با موج رودخانه

بالا و پائين مي رود

ودخترکي روي موج

                    ماهي قرمز مي بيند

               و ديگري دسته اي گل سرخ

          وسومي

              اناري شکفته 

                          با دانه هاي درشت ياقوتي

         لبخند مي نشيند بر لبان دخترکان

                          و شلاق بر شانه هايشان

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 13:14 |
زبانک لرزان شمع

ليسه مي زند بر هوا

ديرزماني است

که شمع ها

گرسنه نورند

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 12:52 |
زندگی را دوست دارم به خاطر نوشتن و به خاطر پسرم .نه خود زندگی هم هست نسیمی که از کوههای به تاراج رفته البرز می آید هنوز خنک است .هنوز وقتی پشت پنجره نشسته باشی می توانی صدای کوچه را بشنوی که باد بازی بازی با برگ درختانش شوخی میکند .چند شب پیشا خانه شهلا بودیم بعد از ده سال صدای کوچه را شنیدم . صدای آدمهایی که به خانه می رفتند و نه صدای ماشینها صدای بچه هایی که بازیشان تمام شده بود و از بازی دل نمیکندند .صدای کوچه بود تاریک روشن کوچه و درختها که با هر نوری نقش شاخه هایشان را روی سقف اتاقی که من در آن بودم می زدند .اینجا توی اکباتان کوچه ای نیست...اما صدا تا دلتان بخواهد ...دلم می خواهد از دولت آبادی بگویم ازمحمود دولت آبادی نویسنده ای که کار یک ژانر ادبی رادر ایران به سامان رسانده و مدتها ست که موذیانه سعی می  شود او  را نه نویسنده که صاحب عزا معرفی کنند. دیگر از کتابهای او خبری نیست اجازه نمی دهند آنچه را که نوشته منتشر شود. اما اجازه می دهند که در عزای نویسندگان حرف بزند. این هم نوع دیگری از تبدیل ادبیات داستانی به زبان گرفتن و مویه کردن است اما آقایان محمود دولت آبادی نویسنده است ما کتابهای او را می خواهیم ما جدال او را با زندگی و آدمها در داستانهایش می خواهیم ما دلمان می خواهد نویسندگان این دیار در خانه نویسندگان نقدها وداستانها و اشعارشان را بخوانند نه بر سر قبرها ...شما به من بگویید شما که این نوشته را می خوانید چند وقت است که عکسی از دولت آبادی ندیده اید که جایی داستان بخواند یا نظرش را درباره داستان بگوید یعنی تجربیات ارزشمند او نمی تواند برای نسل جوان مفید باشد در مملکتی که هزار دکه داستان خوانی هست و کسانی از داستان حرف می زنند که یک پارگراف هم نمی توانند بنویسند آیا دولت آبادی حقی ندارد حق ندارد در دانشگاه تدریس کند از تجربیات خودش بگوید حق ندارد دفتری از آن خودش داشته باشد آخر مگر او از نویسندگان ترکیه چه کم  دارد از یاشار کما ل  از  پالموک ....
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 21:36 |
حالا عكس عمران روي جلد روزنامه آمده و خبرها و تيتر ها ....اين فرهنگي است كه اين موهبت تاريخي را  به ما عطا ميكند كه در مرگ عزيز و محترم باشيم. حالا باز محمود دولت آبادي اجازه دارد كه پشت تريبون برود و حرف بزند .همه اجازه دارند درباره آنکه ديگر نيست حرف بزنند ...درباره آناني كه زنده اند. خوب اين مجوز را بايد از عزرائيل بگيريم ....ازخودم كه در اين فرهنگ مرگ انديش و مرگ طلب نفس ميكشم شرمنده ام ازتمام جواناني كه مي توانستند بهتر از اين و پر توان تر از اين باشند و از عمران كه تمام عمر مي خواست مردم دلخوش باشند و تا آنجا كه توانستند جلويش را گرفتند. يادم مي آيد سالها پيش در ماهنامه دنياي سخن به اسم خيابان ها گير داده بود چه توضيحاتي كه مجبور نبود به مونگل ها بدهد .همين مونگل ها البته آرام آرام خط عوض كردند و برخي اصلاح طلب شدند...

دلم ميخواهد بگويم كه اين دوسه روز حالم خوش نبود الان از دكتر مي آيم تپش قلبي داشتم كه نگو تمام مدت سعي كرده ام با آرامبخش خلوت شهر را نبينم. روزگاري در اين شهر احمد شاملو بود و گلشيري و آتشي و سيروس طاهباز و مختاري و پوينده و غزاله عليزاده و ....

شهر خلوت ..شهر بي كس و كار ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 17:51 |
وگرنه وقتي فرخنده حاجي زاده ازش مي خواست که به خاطر پادردش برود دکترحتما گوش مي کردو يا وقتي مترجم چيني تلفن مي زد و ميگفت در برنامه کوهنوردي در چين نفس کم آورده و بايد برود چک آپ ..

از پيش امرايي مي رود عکاسي تا عکسهايي را که در چين گرفته بود بدهد براي چاپ .آنجا حالش بد مي شود اما نه تقاضاي کمکي ميکند و نه خودش را معرفي ميکند بعد بلند مي شود مي رود سوار ماشينش مي شود که باز حالش بد مي شود دو سه ساعتي توي ماشين افتاده بود تا دوباره بهوش مي آيد و مي راند به طرف کرج و نه بيمارستان ...

آيا روشنفکر بايد به فرهنگ غالب و حاکم تن بدهد. فرهنگي که زندگي زميني را خوار مي شمارد و مراقبت ازجسم را به تقدير حواله ميکند ؟وقتي تمام درها به روي ما بسته است درنفس کشيدن را خودمان بايد به روي خودمان ببينديم و با زندگيمان شوخي کنيم ؟با سرنوشتمان ؟عجيب است تمام اين دور روز او  را مي بينم که کوچه به کوچه ميگردد درخانه همه ما را ميزند و دست روي سينه دردمندش سرش را داخل مي آورد و مي گويد من که رفتم شما به فکر خودتان باشيد ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 0:28 |
 

مخروط سرخ نور

ناگهان مي تابد

"ايست ."

زمانه خوبي نيست

نورهم ؛آدميزاده را

                      مي بلعد

  کي هستي ؟

کجا مي روي ؟

چرا مي روي ؟

نه؛ نمي گويد

به هواي سوت پسرک همسايه

از خانه بيرون زده

با چادري سياه

تاشب؛ اورا درآغوش خود

پنهان کند

اي واي تاريکي

زني را که چهره اي عريان دارد

پس ميدهد

مثل دريا که

فراريان خسته را

مخروط سرخ نور

دورش دايره اي ميکشد

"ايست"

صداي سوت پسرک

                           ديگر نيست

چکارکند با دلش

چکار کند با خودش

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 10:23 |
توي بلاگفا ميتوانم  به وب لاگهايي که دوست دارم لينک بدهم .شبها آرام آرام ميگردم و اين وب لاگها را پيدا ميکنم .ازخودم مي پرسم چه جور متني را دوست دارم ؟راستش توي اين کار از خير دوست و دوست بازي مي گذرم .و يکراست مي روم سراغ کساني که نثري شيرين و روان و مهربان داشته باشند يا از جهاني حرف بزنند که من دسترسي به آن ندارم و يا نقدهاي ادبي سياسي و اجتماعي...نوشته هايي که به من کمک کند تا جهان را زيباتر ببينم يا  به کشف دوباره اي از دوربرم و آنچه دوستدارم يا ندارم برسم .حالا که بعد از سالها نوشتن باز مجبور به  خانه نشيني هستم دلم مي خواهد از ابزاري  که توسط کساني درست شده که معناي حقوق بشر را مي فهمند مثل يک بشر استفاده کنم .حالا ديگر مثل سالهاي شصت نيست که با اتوبوس شانزده ساعت بکوبم و بيايم تهران تا براي جمعي داستاني بخوانم حالا کساني که جهان را دوست مي دارند کار مرا ساده کرده اند بنابراين با خودم قرار گذاشته ام که داستانهايم را روي همين وب لاگ بگذارم .ضمنا از ميداف که همشهري من است و مي دانم که در آلمان است خواهش ميکنم اگر مي تواند خاطرات روزگار ناخدايي اش را بنويسد .و بياييد همگي خيال کنيم در دريايي آشفته و طوفاني سوار بر قايق خود نشسته ايم و ميداف (پارو) مي زنيم تا آنکه    سرانجا م به ساحل برسيم و اين لحظات طوفاني را سپري کنيم .به هر حال پاي جان ما در ميان است پاي هستي ما که براي من کلمه است که این روزها زیر شلاق  جان میدهد.
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 0:13 |
فرق انوشه انصاري و شهريارمندني پور در اين است كه اولي از بي وزني خود مي تواند لذت ببرد ولي دوست ما تازه دلش براي گرفتاري ها و بدبختي هاي اينجا تنگ ميشود .و نمي تواند از ان بي وزني لذت

ببرد . چند شب پيشا با او حرف مي زدم گفتم شهريار تورا خدا تا مي تواني نفس بكش و زندگي كن ...

راستي تازه از پرشين بلاگ امده ام اين جا چون نظرخواهي ها را در گرما گرم انتخابات پاك كردم و دوستي برايم ايميل زد كه  انصاف دارين ؟ گفتم خودت بيا و اگر مي تواني كاري بكن اين وب لاگ به همت سپينود و مهيار زاهد راه اندازي شده از هردوي انهاممنون

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 17:7 |