تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
خوب ...

چهار ماه و بیست روز دیگر مانده ....بلیط رزرو کردیم و همگی خوشحال ...

دیروز در بستن قصه خوانی داشتم ...خوب بود ...داستانهای نخستین روز درس و چراغ خاموش را خواندم .

هوا سی در جه زیر صفر است و تا ما بر گردیم به ولایت خودمان پوستمان کنده شده ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 18:10 |
ذهنی که به فاجعه آغشته است با ذهنی که  دریک مسیر طبیعی شکل گرفته زبانهای متفاوتی دارند ...

با قطار می رفتیم بستن سه چهار روزی بود که امده بودیم امریکا ...راننده قطار ایستگاه بعدی را اعلام کرد غلامرضا به بابک گفت بابا چی میگّه ؟ بابک که انگلیسی اش خیلی بهتر ازمن است و این جاهم دایم به  اومیگویند که زبانش خوب است گفت :داره میگه دچار نقص فنی شدیم ....باتعجب نگاهش کردم ...کسانی که از جامعه ای جنگ زده تنگ و بسته می ایند نمی توانند با دیگرانی از یک جامعه باز امده اند مقایسه شوند ...دیشب یک نویسند ه زن ژاپنی رادیدم اارام حرف می زد و حرکاتش تماما نشانه ارامش درونش بود .ساکت بودن و ارامش داشتن یکی نیست تو یک  ایرانی را می بینی که ساکت است  این در خود فرو رفتگی و سکوت نشانه ارامش نیست نشانه طغیان روح وامانده از زندگی است نشانه سر خوردنها و نه شنیدنها در تمام عمر است ...

همین حالا که ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر است از بابک خداحافظی کردم با غلامر ضا می رفتند کتابخانه ...وقتی نزدیک به محل کارم شدم دیدم روی شیشه دو ورقه چسپانده اند تو یذهنم گذشت که حتما نوشته اند اوست پایدار ....امدم دیدم دانشجویان دانشگاه را به یک سخنرانی دعوت کرده اند ...

روزی روزگاری مارکز گفته بود که بعد از خبرنگاری و نوشتن فیلم نامه داستان نوشتم و بعد مجبور شدم تا مدتها عادت فیلم نامه نویسی و خبر نگاری را با موچین از توی داستانهایم بیرون بکشم .حالا خیلی طول میکشد تا ذهن عادت کند که دنیا را همان طور که هست ببینیم نه ان طور که زندگی کرده ایم ...ان فضا فضای تاریک و ممنوعیت نمی تواند ذهن سالم پرورش دهد و این نگرانی که دایم با انسان ایرانی است که چه می شود و چه خواهد شد زبان خاص خودش را باخود می اورد

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 21:2 |
وقتی از زبان حرف می زنم مقصودم فقط کلماتی نیست که با حروف الفبا شکل می گیرند رویاهای هر کسی می تواند زبان او باشد ...همان طورکه رویاهای یک ملت زبان یک ملت است ....البته مردم این کرده خاکی زبان مشترکی هم دارند زبانی که در ناخوداگاه  ما جا خوش کرده و هر از گاهی خودش را نشان می دهد ...بشر سمبلهای مشترک فراوان دارد اما من از تفاوت سمبلها میگویم و از تفاوت رویاها ...از ان زمانی که رویاها تفسیر شدند زمان زیادی گذشته است ...این زبان پنهان و صادق --زبان رویاها ---در حل بسیاری از مسائل کا ر گشا تر از زبان عادی و روزمره ای است که ادمها در هر قوم و قبیله ای با ان حرف می زنند ...زبان رفتاری هم زبان دیگری است که بی واسطه می تواند تفسیر شود و خودش را اشکار کند ...خوب شاید باید مثالی بزنم ....

روز جمعه  ساعت چهار گرد هم ایی یک ساعته بود توی دانشگاه که بازدید کنندهای امسال یک دیگر را می دیدند و باهم اشنا می شدند ...بازدید کننده ها از افریقا ..چین ...ایران ...روسیه ...بودند ....خوب بایک چینی که زبان نمی داند زبان انگلیسی چطورمی توانیم حرف بزنیم با یک روسی چطور ؟ وان روسی اگر استاد دانشگاه باشد و پسر خروچف چی ؟..خوب ۱-زبان اول زبان ظاهر ادمی است ...لباسها اروپایی است اما چطور می توانی پسر خروچف را با یک امریکای جدا کنی ..مردی که قد بلندی دارد و چشمانی ابی ...خوب نزدیک تر می شوی چهره نشانه های دوری از یک سر زمین خاص دارد و رفتار و حرکاتش ان رهایی و بی نیازی نیو انگلندی ها را ندارد  ومی پرسی کجایی هستی ....او ه...شانزده سال است این جا درس می دهد در همین پرویدنس   خوب روسی است و پسر خروچف این را دوستی با کلام می گوید انوقت تو شرو ع میکنی با هر اسمی که می بری حالت نگاه عوض می شود حرکت دست تغییر میکند و....این حرکات این تاریک و روشن شدن حدقه چشم این به دور دستها نگاهکردن این بریده بریده حرف زدن جویدن کلمات در دهان مال ادمی است که می ترسد و نمی خواهد همه حرفها را بزند ...پسر خروچف میگوید من راجت می توانم بروم و بیایم اما تو این شانزده سا ل وقت نکرده ام ...جلاالخالق ...زبان رفتاری ادمهایی که درمیحطهای بسته و پلیسی زندگی کرده اند و از راه دور هم کنتر ل می شوند چقدر شبیه هم است ....۰(بازهم در این باره  حرف می زنیم (

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 19:12 |
این جا کسی را دیدم که میگفت :دیگر نمی خواهم به فارسی بنویسم چرا که نوشتن به زبان فارسی مثل نوشتن شعر یا داستان به زبان محلی در تهران است میگفت چه کسی به این زبان توجه میکند ؟میگفت زبان انگلیسی زبان جهانی است و.....

برای من که با زبان سر وکار داشته ام و تقدیرم نوشتن داستان به همین زبانی است که می دانم این حرف بار سنگینی داشت ...نه اینکه بخواهم فورا بگویم اها راست میگوید و  یا ای وای همه چیز بر باد رفت ...چون می دانم که حماسه گیل گمیش را به زبان سومری نوشته ایند ....اما اگر بگویم نگران نشدم دورغ گفته ام ...نفرت دامن همه ما را گرفته ... دوری از زبان دوری از هموطن ...توی بستن خانممی را دیدم که کافی شاپی داشت میگفت نمی خواهم با ایرانی ها رفت و امدی داشته باشم ..توی دبی زنی را دیدم که از نظر تجاری بسیار موفق بود اما تمام کارکنانش را ازمیان هندی ها انتخاب کرده بود ...و این جا و ان جا می بینم این نفرت از قبیله و تبار ....یعنی چه ....

خوب این ورطه هولناکی که به خاطر دوری از جهان و نداشتن ارتباط دراین سالها به وجود امده باور کردنی نیست ...این گسست این گسل هولناک ....امریکا حداقل نه ان شوهای تلویزیونی است که ماهواره ها به خورد ما می دهند و نه ان حرفهایی که مخالفان می زنند ..تصویر واقعی فرسنگها فاصله دارد با انچه که هست ...پریشب مهمانی بودم نیو همشایر ...سه ساعت تا اینجا فاصله دارد دیروقت رسیدیم شب ماندگار شدیم و صبح تنها زن امریکایی که در جمع ما بود رفت سراغ پیاده روی و ما همه نشستیم به خوردن و ...وقتی که این زن امد سنگی را با خودش اورده بود که ببرد خانه  و در باره سن و ...تحقیق کند اصلا البته محقق است ..مقایسه میکرد م رفتار اورا با رفتار خودمان هم ایرانی هایی که سالها اینجا ب ودند و هم ما که تازه امده بودیم ...نگاهش که میکردی عین نسیم بود رفتارش و حرف زندنش ارام ما ...عصبیت از تمام لحظه های زندگی امان می زند بیرون مگر می شود سی سال از خاطراتت دور باشی و راحت بمانی ...مگر می شود فکرکنی که بر زبان مادریت چه دارد می اید و راحت بمانی ...

اما اخر همه اینها تقصیرکیست ...

رابرت کوور نویسنده امریکایی دارد می رود که یک سال در لندن بماند ...مقایسه اش میکردم با احمد محمود با گلشیری با دولت ابادی ...چقدر فرق میکند همه چیز ...دیشب به خاطر ش مهمانی بود رفتم تمام دانشجویانش امده بودند و همه چیز راحت و همه چیز مثل نسیمی که میگذشت ...مگر احمد محمود گم نوشته است اما همیشه کسی مثل سلمان فارسی پیدا می شود و البته  نه درقد و قواره هوش او که همه چیز را نا بود کند ...دولت ابادی چقدرباید دست به عصا راه برود و حرف نزند گلشیری چرا باید ان فضای سنگین و ناسالم دخلش رابیاورد ...خوب وقتی کسانی که بازبان ما سرو کار دارند در گیر این وضعیت باشند بعد انتظار داریم بر سر زبان مادر ی بیاید ...

راستش می خواهم این را بگویم که این جا ....نه می خواهم خیلی چیزها بگویم ...انقدر حرف دارم که نگو اما فریاد اول و اخر من این است دوری از جهان و دادن شعارهایی که فقط به درد رای جمع کردن می خورد و حالا شاید این کاربردش را هم ازدست داده باشد باعث نابودی فرهنگ و تاریخ و زبان ما خواهد شد ما باید با ارتباط با جهان خود را نو کنیم فرهنگ زبان و تاریخ خود را نو کنیم

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 19:24 |
پریروز تماما در بیمارستان گذشت .صبح زود که بلند شدیم تا من بروم سر کار و غلامرضا هم سوار اتوبوس مدرسه اش بشود و برود مدرسه ...باز پسرک گفت که دلم درد می کند به بابک گفتم دیگه معطلش نکن این جا که ایران نیست می رویم یک دقیقه بیمارستان مخصوص بچه ها بعد تو مرا می بری سر کار و ...نشان به همین نشان که ساعت نه رفتیم و ساعت سه برگشتیم و تا ساعت دو هم هیچ دکتری نبود که به سراغ ما بیاید ...اما ..

چه چیزی باعث می شود که این بیمارستان را به بیمارستانی که در ایران است ترجیح دهیم ...بهتر است از اول شرو ع کنم ..

وقتیم رفتیم یک ربع طول کشید تا بابک رفت و پارکینگ را پیدا کرد جلو بیمارستان پارگینگی که مخصوص پدر مادر ها بود پر شده بود ...بابک که امد رفت و اسمش را نوشت و پرستاری امد از او فشارخون گرفت و برایش درجه گذاشت بعد گفت بنشینید تا صدایتان کنند ...نیم ساعت بعد صدا زدند و رفتیم توی اتاق شماره نوزده ...بلافاصله یک پرستار دیگر امد و فشار خون و درجه حرارت را چک کرد و گفت تا چند دقیقه دیگر دکتر می اید ...نیم ساعت بعد یکی دیگر امد بایک دستگاه دیگر که برای هرسه تای ما کارت بیمه یا ورقه مخصوص بیمه امان را دادو دیگر هیچ ....اینقدر خسته شده بودیم که غلامرضا میگفت حالم خوبه بریم خونه ...ساعت یک که شددوباره دلش درد گرفت اما از گشنگی ...اخرش بابک رفت و گفت ما چهار ساعت این جا معطلیم گفتند یک بچه را اورده اند بیمارستان که نمی تواند نفس بکشد برای همین دکتر انجا ست ....پیش خودم گفتم مگر می شود  بهترین بیمارستان نیو انگلند فقط یک دکتر داشته باشد ...خلاصه کنم ساعت دو یک دکتر بسیارزیبای چینی امد خیلی دقیق معاینه کرد بعد گفت حالا باید صبر کنید تا استادم بیاید بیست دقیقه بعد با استادش امد که یک خانم دکتر امریکایی بود او هم دقیق معاینه کرد و گفت صبرکنید تا با استادم مشورت کنم ...ساعت دیک ربع به سه استادش امد که خانم دکترزیبا قد بلند و بسیار مهربان بود و تمام مدت این چند ساعت هم دیده بودم که دایم می رود و می اید و یا پشت کامیوتر پرونده ها را چک می کند خانم دکتر هم تایید کردند که مشکل اساسی مدرسه است و نداشتن دوست و همزبان در مدرسه ....و بعد گفتند که اگر دکتر شخصی داشته باشید اینقدر طول نمی کشد و امروز روز شلوغ بیمارستان بوده ..

تمام این مدت بیمارستان از تمیزی برق می زد و دایم زنانی که عین گل بودند و ادم کیف می کرد نگاهشان کند کف اتاقها را تمیز میکردند و ....توی بیمارستان پر از اسباب بازی و وسیله بازی برای بچه ها بود تمام این مدت کسی صدایش را بلند نکرد ندیدم کسی تف روی زمین بیندازد همه جا دم به ساعت صد عفونی می شد ...اما همه اینها نمی تواند یک روز کاری را به من بر گرداند ...فورا نامه ای نوشتم و گفتم که اگر توی کشور خودم این اتفاق می افتاد و این همه معطل می شدم زمین و زمان را به هم می دوختم ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 17:39 |
فردا کالوس فوئنتیس  توی همین تالار بغلی سخنرانی دارد .درباره کتابش مرگ ارتیموکروز  حرف می زند ....اما سخنرانی به زبان اسپانیایی است ...

سخنرانی اش ساعت شش شرو ع می شود ساعتی که اداره هواشناسی اعلام کرده سرد ترین  ساعت در سردترین روزصد سال اخیر خواهد بود ....مواظب گوشهایتان باشید که یخ نزند بیفتد ....فردا فکر میکنم سی درجه زیر صفرخواهد بود و اگر شما بودید می رفتید ....؟

سه تا داستان نوشته ام مجبورم اسم دوتای انها را به انگلیسی  بنویسم۱ بعدا میگویم چرا)

وwho is an American و ٌٌٌW here are you from

با اینکه هر لحظه با خواندن مطالب داور نبوی و عباس عبدی و محمدقائد و مسعود بهنود کله پا می شوم و نگران ...اما به هرحال کار خودم را میکنم ...دلم می خواهد از عباس عبدی بپرسم واقعا ادم چکار باید بکند ...

...خواسته است برای ستقبال  از مارکز از         اهل  غرق  من در  نماشکاهی که قرار است مورد         بازدید ایشان قرار بگیرد پوستر درست کند ...من حرفی ندارم ولی مارکز برای چه دارد به کشوری می رود که نویسندگانش هرکدام اواره یک دیار شده و میشوند ؟اقای مارکز بدون اهل غرق هم می اید و می رود او نماینده جاوز وکاسترو ست نه چیز دیگر ....اگر روزی روزگاری نویسنده صد سال تنهایی به کشور ما امد درست...    انوقت ادم  می تواند از  فسانه باورها و داستانهای خودش هم بگوید اما میزبان او حالا کسانی هستند که چشمانشان را روی بدبختی ها و ویرانی های کشور ما بسته اند ...من با نماینده چاوز کاری ندارم و اورا نمی شناسم.

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 21:20 |
نوشا...

امروز شاید مجالی باشد که به کار خودمان برسیم ...ادامه اولین یاداشتی که مدتها یش برایت نوشتم....

حالا در مکان دیگری می نویسم و خوب فضاکه عوض شود تو باید با تقلای زیاد از هزارتوهای ذهن و خاطراتت انچه را که می خواستی بیرون بکشی ...

در جمله اول کلمه ایست که نشان از فرهنگ و سنتی دیگر دارد ...نوشته ام" شاید "   هرکس این جمله را بخواند می تواند حدس بزند که نویسند ه این سطر کسی است که به ثانیه های بعدی اعتقادی ندارد و پس پشت ذهنش این اندیشه هست که شاید چیزی کاری ....روند نوشتن اورا قطع کند ...حالا من در جامعه ای زندگی میکنم  که برای یک سال بعد خود برنامه دارند ...حتی برای یک نشست ساده دو هفته قبل به تو نامه می دهند ...اما من از جهانی می ایم که دران هیچ چیز مسلم نیست و هیچ برنامه دقیقی نمی توان نوشت ...این کلمه "شاید "از انجا می اید از فرهنگی که من دران بزرگ شده ام ....

پس چطور می شود از انچه دران خیس خورده ای و بزرگ شده ای رها شوی ...همه عادتهای ذهنی و رفتاری ریز و درشت در تار وپود ما تنیده شده رهایی ازانها ساده نیست بسیارمشکل است اما نویسنده می تواند همین ها را دستمایه کار خود کند اگر ....

در اولین یاداشت ازنامها ی زیبا گفتم ...از انچه مرا وامی دارد به نوشتن  صدایی ..حرکت دستی تکه ابری که شکل میگیرد درهوا اما خورشید اگر چه بر کل زمین می تابد این تابش زبان خاص خودش را می طلبد ...باید بگویم همه چیز زبان دارد ..خانه ..خیابان ..برفی که می اید.. باران یخ زده ....هرکدام با زبان خودشان با تو حرف می زنند  نویسنده اگربخواهد از دبستان یا دبیرستانی حرف بزند باید زبان ان مکان و فضا رابداند ...مدرسه ای در رودایلند بامدرسه ای که درتهران است باهمم زمین تا اسمان فرق میکنند نقاط اشتراکشان البته پا بر جاست اما ان تفاوتهاست که داستان را می سازد ...بر سر در مدرسه ای در رود ایلند نوشته شده :کمک به بهتر شدن زندگی دیگران بهترین دستاورد بشر است ...بر سر در مدرسه ای در تهران نوشته شده :هیچ لذتی برابر با شهادت نیست ...

می توانیم به هردوی این شعارها توریستی نگاه کنیم یکی را بستاییم و ازخواندن دیگری حیرت کنیم اما کار نویسنده با یک توریست فرق میکند نویسنده می رود توی مدرسه وارد کلاس می شود با بچه ها زندگی میکند و داستانش را می  نویسد ...اما ایا این کافی است مدرسه چقدرمی تواند نماینده جامعه خود باشد نماینده طبیعت ان دیار؟

این که زبان اشیا را بدانی زبان فرهنگی و تاریخی و عاطفی  اشیا و طبیعت دور برت را این کاریست که نویسنده مدرن امروز با عرق ریزان روح همانطور که فاکنر گفت و تقلای زیاد تلاش میکند به ان برسد ...

می دانی برای باران چه نامهای متفاوتی هست در روسیه و اوکراین ؟اما در بوشهر و جنوب ایران به همه ان بارانهایی که موسمی و گاه گاه می بارد می گوییم باران  در عوض  تا دلت بخواهد برای خرما و رطب نامهای جوراجور داریم...

داستان توریستی نوشتن بدون زبان البته ممکن است اتفاقا همین سالها در ایران هم رابج شده بود نوشتن این جور داستانهای بی شناسنامه اما برای کسانی که به  جهان جور دیگر ی نگاه میکنند قصه رنگ دیگری به خود میگیرد ...

مقصودم این است :شناخت محیط ؛ فضا و تاریخ و فرهنگ ....برای یک داستان نویس ضروری است .هر کلمه برای خودش تاریخ دارد نویسنده باید بداندکه هرکلمه به ضرورت شکل گرفته و این نیاز و ضرورت رانمی توانی البته فدای زیبایی و یا فقط شکلیل کردن جمله کنی ....( راستی ممکن است بپرسی چرا در زن فرودگاه فرانکفورت خودت ازفضایی نوشتی که ان همه برایت غریبه بود ....اگر این سئوال توست برایت جواب هم دارم ضمن اینکه می خواهم بعد ازمدتها که از نقد بی رحمانه دوستم بهزاد کشمیری بر این کتاب گذشته ...جوابی هم به او بدهم ....)

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 19:25 |
سرداست همه جا .نور یخ زده.خوابندهمه مردم شهر و مردان خانه من .ساعت دوازده است .اینجاهمه ده خوابیده اند.یک ماه به این زودی و سختی گذشت تا ۵ماه دیگر همین جور باید شبها غلام را با قصه های ان سرزمین بخوابانم .هنوز هنوز عقربه های ساعتش زمان تهران را نشان می دهد تازه دارد دلتنگی هایش شرو ع می شود ...برای خودم هم اسان نیست ناگهان سراسیمه می شوم نمی دانم به کدام طرف بگریزم...همیشه به شهریار میگویم یک چیزی اینجاکم است ...سرزمین ادمی زبان اوست و زبان مادر او ...کودک نمی تواندمادرش را رها کند من همان کودکم و خاطراتم با هزاران دست نامریی این جا و انجا گریبانم را می گیرندو مرا می کشانند به همان جایی که بوده ام ...این کودکی است و با بلوغ هزاران فرسنگ فاصله دارد..
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 7:49 |
دل سیری گریه کردم .مقاله مسعود بهنود را خواندم.درباره محمد علی کلی و تختی .بخوانید .بروم بیرون چشمم را پاک کنم .توی دفترم هستم و می ترسم کسی بیاید ..

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 19:58 |
سلام سرباز سیاه کوچولو ...کاش این مطلب را درست و دقیق بخوانید ...هروقت کامنتی از شما می خوانم اعصابم خورد می شود چون این مقدار پولی را که شما می خواهید برای من خیلی خیلی زیاد است و برای بعضی ها توی همان کشور خودمان   پشیزی نیست .(خرج  یک میهمانی است ) اما من هرگز به هیچ وجه مستقیم از کسی  کمکی برای دوستانم نمی گیرم همیشه اگر کمکی گرفته ام کمک دهنده و کمک گیرنده را بهم معرفی کرده ام و به دنبال  کار خودم رفته ام ..پیشنهاد من این است توی قسمت کامنت های من جریان خودتان را بگویید و ادرس پستی خود را بنویسید تا اگر کسی خواست به شما نامه بدهد و انوقت شماره حساب از شما بگیرد و به شما کمک کند ...من هم به همان شماره حسابی که می دهید صدهزار تومان برای شما می فرستم ...بیشتر از این کاری از دست من ساخته نیست ....لطفاروی حرفهای من دقت کنید ...شما چند ساعت قبل ازپرواز من به خانه من امده اید و ماجرایی را تعریف کرده اید انتظار چه کمکی دارید من چکار می توانستم بکنم ...لطفاعین ماجرا را برای دوستان من هم تعریف کنید ...بخدا همین حالا هم یادم نیست درست حسابی چه می گفتید ...ماشیبن دوستان را زده اید به جایی و درب و داغان کرده اید کسی در محل کارتان از شما طلبکار است ؟لطفا یک بار دیگر قصه را تعریف کنید به هرحال این هم خودش راهی است ...امیدوارم موفق باشید ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 18:36 |