از پشت پنجره اتاق کارم درختها سبزی بی دریغی نثار م میکنند .نگاه میکنم و نفس میکشم هیچ سبزی مثل هم نیست پس چطور در کشور من و دولتمردان می خواهند همه ادمها مثل هم باشند ؟دیروز از ایران تلفن داشتم از خیابانهای خالی از زن و دختر میگفت از مغازه هایی که درشان ارام ارام تخته می شود ...نمی دانم خیابانی که تویش دخترکی قدم نزند به چه درد می خورد ؟
دو گزارش دیگر هم از نشستی که در مریلند و در انجمن جهانی قلم بود دیدم ...باخودم عهد کردم تا دوسال دیگر هیییییییییییییج جلسه ای نروم مگر اینکه حرفهای مرا از روی ظبط پیاده کنند و انچه نقل می شود یا چاپ فقط حرفها ی خودم باشد ...
یک سایت که خبرهایش عمدا سیاسی است حرفهای مرا چنان قر و قاطی و مسخره نقل کرده بود که خودم خنده ام گرفت ...
حدود ۱۲۷ نفر از نویسندگان سراسر جهان جمع شده بودند تا از زندگی و کار خود بگویند. چند تایی از انها از برندگان جایزه نوبل بودند نوبت به ما که رسید مسئول گروه هم گفت بهتر است از کارهای خود حرف بزنید ..
.اما مشکل اینقدر بزرگ است که نمی توانی از کنار ان بگذری ...اول به دوگانگی کارهای خودم اشاره کردم که به دوگانگی فرهنگ و ساختار جامعه مربوط می شود به ماه که کوه نشین و روستا نشین از ان زیبایی و زندگی طلب میکند و شهر نشین ارزوهای خود را در مقاطع مختلف تاریخی در ان می بیند بعد سرانجام رسیدم به سانسور. از کتاب قاسم کشکولی گفتم که چقدر و در چه زمانهایی اصلاحیه خورده و کتاب سنگهای شیطان که از سال ۶۹ در دتوقیف کامل است .و بعد یک مقایسه خیلی کوتا ه از احوالپرسی ماو امریکایی ها .وقتی از یک امریکایی می پرسی حالت چطور است میگوید :خوبم اما از یک ایرانی که می پرسی جواب مستقیم نمی دهد میگوید مرسی حال تو چطور است یعنی ترسی که در نهاد ماست نمی گذارد حتی حال خودر ا هم به هم بگوییم همیشه می ترسیم کسی با این سئوال قصد تخلیه اطلاعاتی داشته باشد همیشه خیال میکنیم نباید حال و احوالمان را به هم بگوییم شاید کسی اینجا وانجا سو. استفاده کند مال مارا بگیرد کتابهای مارا لو بدهد این وحشت و ترس از گفتن حال نشان از یک تاریخ و فرهنگ خاص دارد .نشان از استبداد هولناک شرقی .
توی هوا پراز شکوفه است ....
نشستی داشتم با نا شران نیو یورکی و نشستی دیگر در فستیوال پن .با گلی ترقی و شهریار مندنی پور .
و دو تا جلسه در مریلند ...با قطار رفتیم و با فطار امدیم ...
نیو یورک اخر دنیا ست .... پسرم میگفت مامان بعد از چهار ماه الان تازه می فهمم امریکا هستم .واشگتن دی سی سرسبز ومهربان است نیویورک قدرت و تلاش را تداعی میکند ...این روزها دلم برای فرخنده حاجی زاده تنگ می شود ...
با اجازه قاسم کشکولی در باره کتابش حرف زدم ...توی فستیوال پن.

