تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
دیروز از سفر امدم .رفته بودم سانفرانسیسکو برای برنامه ای که داشتم " چرا ادبیات ایران جهانی نیست ؟متن اصلی ان را به انگلیسی و فارسی هردو روی همین وب میگذارم اگر تا ان وقت سایتم درست نشده بود .توی همین ماه برنامه های فشرده ای داشتم  دو تا تو همین دانشگاه نو ادا و یکی هم موسسه خانم نیلوفر طالبی ....

حالا خیلی خسته ام و دو هفته ای می شود که رمانم را شرو ع کرده ام ...خوب دارم لولیتا خوانی در تهران را می خوانم  راستش تا پنجاه صفحه اش را خوانده بودم که چشمانم اسیب دید حالا عینک دارم و می توانم ادامه بدهم  فعلا تا این جا و می توانم بگویم که هر دانشجوی داستان نویسی باید این کتاب را بخواند  بحثهای بسیاردقیقی در باره ناباکوف هست و نویسنده درانتخاب بستر داستانی بسیار موفق است امیدوارم بتوانم بقیه کار را بخوانم اما این جا بیشتر متاسفانه با این کتاب سیاسی برخورد شده  دیروز در سانفراسیسکو به دوستی که بر علیه این کتاب بود گفتم ببین فکر کن که این متن را در  یک جزیره دور افتاده به تو می دهند و نه نویسنده اش را می شناسی و نه  ناشرش را باید به متن تو جه کنی متن را بخوانی نه اینکه چون به فلانی تقدیم شده یا فلانی ازش تعریف کرده پس کتاب خوبی نیست ..

/شنیده ام که مارگارت اتوود در باره کتاب مطلبی نوشته شاید بلاخره دست به دامن خود  آذرنفیسی

شوم و نقد اتوود را پیدا کنم .

می توانید متن مصاحبه مرا اینجا بخوانید

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 20:50 |
مصاحبه مرا به انگلیسی و فارسی می توانید در ایرانین دات کام بخوانید       
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 21:44 |
از تمام دوستانی که کامنت گذاشتند و برایم ایمیل فرستادند ممنون

ماهی سیاه کوچولو می توانی رنگ وب مرا عوض کنی ؟

رفتم دکتر عینکی داد که دائم باید بزنم .درد چشمانم خیلی بهتر شده اما هنوز چیزهایی می بینم مثل مو و ..خیال میکنم اقای احمدی نژاد هم باید برود دکتر چشم چون خودش گفته بود که هاله ای در سازمان ملل دیده است ...احتمالا این همان فلاشینگی  است که من هم دچارش شده ام اقای احمدی نژاد نزدیکای غروب یا تقریبا تو تاریکی اتفاق می افتد  ان روز که شما هاله دیدید چه ساعتی بود؟ برای شماکه الگوی اداره جهان دارید چشم بسیار ضروری است .راستی جریان زهرا را شنیده اید این جور اتفاقها بدون اجازه شما پیش می اید؟ شما که نمی توانید توی یک شهر کوچک امنیت برقرار کنید چطورمدعی  اجرای عدالت در جهان می شوید ؟

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 21:13 |
    همین طور که راه می رفتم توی خیابان باخودم میگفتم .هر چه درتوانت بوده انجام دادی ان وقت یکی از همان ادمهایی که همیشه توی ذهن من زندگی میکنند خندید و گفت توی ایران ادم می تواند به حد توانایی اش کارکند ..گفتم من شاید توانم بیشتر بوده اما خوب گفت خوب که چی تا بزنی بامشت و لگد درهای بسته را باز کنی کلی از توانت گرفته می شد مگر یادت نیست ...
گفتم به هرحال من تو این سن و سال امده ام اینجا که کار کنم هر چه ازدستم بر می ایدانجام میدهم حالا با همین چشمها یا بد تر ازان ...خندید گفت می دونستم تو بچه پروی خودم هستی ..
یک ماه می شود که چشمانم مشکل پیداکرده راستش اول خیال میکردم خیالاتی شده ام ...میدانستم که کار زیاد دارد دخلم را می اورد غروب یک ماه پیش همین طور که راه می رفتم دیدم انگار دو تا پراغ قوه کنار چشمم روشن کرده نگاه کردم هیچ کس نبود و این ماجرا ادامه داشت بازگفتم بابا دچار توهم شده  چراغ کجا بود اما خوب وقتی دیدم روی چشمهام  هم یه چیزهایی حس میکنم فهمیدم قضیه جدی است و این تا پزشک خانواده اجازه ندهد متخصص تورا نمی بیند ...و متخصص رفته بود تعطیلات و دور برهای من میگفتند باباخیالاتی شد تا انکه اخرش دکتر م امد و رفتم و مرا به  چشم پزشک معرفی کرد و خلاصه اینکه دو تاساعت معاینه و اخرش گفت چشمت خشک خشک شده 
حالا اشک مصنوعی توی چشمم می ریزم روزی سه بار و گفته اگر جلو چشمت خیلی تاریک شد بیا
شنیده بودم که ادم وقتی خیلی فکر میکند چشمش خشک می شود فکر بود یا گریه ؟ یادم نیست می دانید برای زهرا گریه کردم که پزشک بود و می خواست به مردم کمک کند و ان جور نابودش کردند برای دوستانی گریه کردم که این همه استعداددارند ولی نمی توانند تو ی هیچ دانشگاه معتبری درس بخوانند....
و به یاد صادق چوبک افتادم که امده بود امریکا و بینایی اش را از دست داده بود و روزهای اخری که من دیدمش ...
خیلی باید بنویسم خیلی داستانها دارم که حتی درباره اشان حرف هم نزده ام پس از تمام دوستان وبلاگ نویس پزشک خواهش میکنم برای اینکه ماجرا بدتر از این نشود به من اطلاعات بدهند ...
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 3:6 |
دلم سوخت که نتوانستم نمایشگاه عکس نصراله کسرائیان راببینم .۰اگر بخواهم ده چهره ماندگار انتخاب کنم یکی از انها نصراله کسرائیان است .انوقتها که هنوز می توانستی کوه دماوند را از توی خیابان فاطمی ببینی این هنرمند بدعت گذار چه شبهای زیادی که در کمین نشست تا سپیده بزند و بتواند قله دماوند را به تصویر بکشد ...کسرائیان سالهای سال دوربین به دست سراسر سرزمین مارا گشته و داستانها به تصویر کشیده است .حسرت می خورم که ادمهایی مثل او خاطراتشان را نمی نویسند ....تجربه ها می توانند برای کسانی که تازه دوربین به دست میگیرند دلنشین اموزنده و زیبا باشند ...هنوز و سالیان سال بعد از این و شاید برای همیشه کتابهایی او  ایران سرزمین ما  دماوند  کردستان و.... کارهای ارزشمندی است که هرکسی می تواند به  انانی که ما و سرزمین مارا نمی شناسد هدیه بدهد اگر این نمایشگاه هنوز برقرار است دوستان ان را از دست ندهند حتما به دیدن کارهای نصراله کسرائیان بروید ادمهایی مثل او زاده چشمه های زلال و جنگل های سرسبزند نمی دانم کسانی که تیشه به ریشه این مملکت زده اند اثار باستانی را دزدیده اند و چشمه سارها را خشکانده اند از کجا امده اند ؟
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 20:52 |
پریشب با فرخنده حاجی زاده حرف زدم  صبح زود تهران بود ....نگران بودم  نگران حال خودش  .انچه دور برش میگذرد طاقت فرساست .صدایش مثل همیشه ارام بود من در تاریکی حیاط پشت خانه امان راه می رفتم و راه می رفتم توی خودم نعره می زدم و توی تلفن تلاش میکردم که مثل یک ادم نرمال رفتارکنم نه کسی که از ستم و حماقت دیگران  کارش به جنون کشیده   فرخنده از سیزده سالگی دارد میکشد ...دارد بار حماقت دیگران را میکشد بار کینه توزی ها و جهالت .رویاهای فرخنده رویاهای خلاق ذهن خود ش است  کاری نمی توان کرد برخی نمی توانند مخلوق حماقت و جهالت شوند مکانیسم ذهنی انها جوری نیست که تن به اطاعت کورکورانه بذهند تن به تخریب تخییل نمی دهند نمی توانند فرخنده حاجی زاده به خاطر همین زیباست به لحاظ ذهنی که مخلوق ذهنیت ادمهای ابله نیست  نمی تواند مخلوق باشد خودش افریننده است و در دیار ما و جود داشتن و افریننده بود جرم بزرگی است ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 1:20 |