تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
روز جمعه بابک من  و غلامرضا را برد پاتیناژ -پیست کوچکی  درست کرده اند  برای بچه ها و هرکس که بخواهد روی یخ اسکیت بازی کند .راستش من که بلد نبودم ایستادم به تماشا اما بابک و غلامرضا رفتند کفش گرفتند و ورودی دادند و بازی کردند .بعد ازمدنی اعلام کردند که اسکیت بازان روس برنامه اجرا میکنند .گفتم حیف است که برویم خانه من این جور برنامه ها را از تلویزیون دیده بودم یا زمانی که  حامله بودم میرفتم خانه دوستم لیلی و انجا نواری از این رقص و ورزش شگفت انگیز  می گذاشتند و من می دیدم حالا این گروه جوان و زیبای روسی بود که زن ومرد می امدند و برنامه اجرا میکردند دختران روس بلند بالا و زیبا و مردانشان قدرتمند و ماهر ...افسانه های قدیمی روسی را با اسکیت روی یخ اجرا میکردند نفس از کسی در نمی امد حتی مجال تشویق نبود چون همه حیرت زده به انها نگاه میکردیم با خودم گفتم این ان چیزی است که از اتحاد جماهیر شوروی مانده است ان زمان ورزش باله و کارهای نمایشی شوروی سابق در هر مسابقه ای همه مدالهای طلا را درو میکرد ...به  هرحال این یادگاری از ان دوران است دورانی که هنرمندان روسی در سراسر جهان حرف اول را می زدند حالا خیلی سخت است که من برای پسرم تعریف کنم که شوروی کجا بود و چه شد همان طور که اولین بار وقتی می خواستم به او بگویم شاه یعنی چه بسیار سخت بود مجبور شدم به کمک عکسهایی که از اینجا و انجا پیدا میکردم بخشی از تاریخ را به او نشان دهم روز جمعه هم این نمایش به کمک من امد تا به پسرم بگویم که شوروی چه جور حکومتی بود همان طور که از انا اخماتوا و پاسترناک برایش میگفتم از اسکیت بازان هم حرف زدم از باله بلشویک از تبعیدگاه سیبری ...

پسرم گفت مامان انا اخماتوا هم مثل تو بوده از کشور ش امده بیرون.

پیش خودم گفتم اگر روزی روزگاری پسرم بخواهد از نظام حاکم بر کشورش دراین دوره برای کسی تعریف کند چه چیزی برای گفتن خواهد داشت نظام حاکم بر  کشور ما چه چیزی را در مردم نهادینه کرده چه عادتهایی چه رسم و رسومی ؟

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 20:7 |
دیروز که رفتم خانه دیدم کارول مسئول همین قسمتی که من تویش کار میکنم با پست برای من  و بابک

christmas wreath فرستاده حلقه بزرگی از برگهای کاج و تزئین های رنگی ...امروز امدم ازش تشکر کنم منشی گفت که رفته واشنگتن دی سی  این زن ۶۷ سال دارد و ثانیه ای ارام نمی نشیند توی همین یک ماه حداقل سه بار رفته است مسافرتهایی که با هواپیما  پنج ساعت طول میکشد تا به مقصد برسی مثل از تهران تا لندن

انوقتها که این زن را ندیده بودم خیال  میکردم خیلی پر انرژیم اما وقتی خودم را با او مقایسه میکنم می بینم محیط بگیرو ببند و ناسالم چه بلایی می تواند سر ادمی بیاورد و چطور ادم را نسبت به توانایی های خودش دچار توهم کند ...

ژانویه دارد از راه می رسد مثل همه جای دنیا این جا هم جوری خانه تکانی هست تا دلت بخواهد مردم خرید میکنند و جلوی در خانهها شبها نمایشگاهی از نور و رنگ است با تمام وجودم رفتیم و درخت کاج خریدیم انتخابش با غلامرضا بود که درختی خرید که خانه را نور باران کرده برای جلو ی خانه امان هم سه تا عروسک بزرگ خریدیم که شبها روشن می کنیم عروسکهایی که سرشان راتکان میدهند واواز می خوانند یک گوزن هم در گوشه ی دیگری از باغجه جلوی خانه امان گذاشته ایم . یک خانواده ایرانی را می شناسم که مرد خانه با خریدن کاج مخالفت می کند و اصرار دارد که همان نورزو رابگیرند باهاش حرف زدم گفتم اولا تو و بچه هایت دارید اینجازندگی میکنید دوما اگرمن می توانستم تمام عیدهای د نیا -مال تمام ملیتها را جشن میگرفتم گفتم این وطن دوستی نیست که تو میکنی این حماقت محض است وقتی بچه هایت دارند اینجا درس می خوانند و تو ازتمام امکانات این جا داری استفاده میکنی و توی مملکتت جایی نداشتی و سران مملکتت با نوروز هم مخالفند چطور دلت می اید به بچه هایت سخت بگیری گفتم این نشانه ناتوانی تو در دوست داشتن جهان و مردم جهان است گفتم اگر به تو در ایران قدرتی می دانند چه بسا با چهارشنبه سوری و نو روز هم مخالفت میکردی و ان را نشانه مجوس و گبر بودن می دانستی گفتم زنده باد جهان زنده باد زندگی زنده باد عشق

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 21:29 |
حامد جان من حتما تورا به خاطر دارم و عجیب اینکه اینجا چهر هات با نامت  نام واقعی ات را به  یاد می اورم . اخرین بار که خانه من امدی با فرشته بود و میگفتی که دختر کوچولویت نمی گذارد کارکنی  شبها گریه میکند و تو یا مادرش باید کنارش بیدار بمانید  ...در باره ترجمه داستانهای جنوب یک ایمیل خانم حمیرا باز کرده که خودت مستقیم می توانی داستانت را بفرستی لازم نیست که نویسنده حتما جنوبی باشد داستان باید درخطه خلیج فارس بگذرد ...تو هم که داستان نویس خوبی هستی تو امیر اریان  حسین خورشید فر و ان دوست که ناگهان عیبش زد و من دیگر ندیدمش مهیار رشیدیان  ازمیان خانمها فرشته ادم مصممی بود اما نمی دانم پسرکش میگذارد که کار کند یانه نثر ماهزاده راهم من خیلی دوست داشتم ..

به هرحال همه دوستان می توانند با خود حمیرا که باز برایم کامنت گذاشته تماس بگیرند .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 3:6 |
دوستان عزیز  امروز با خانم حمیرا که برای من در پست قبلی پیغام گذاشته  تلفنی حرف می زدم قصد دارد با یک دوست امریکایی  داستانهای مربوط به خلیج فارس را ترجمه کند ( داستانهای کوتاه ) من تا انجایی که می توانستم و یادم بود کسانی را معرفی کردم اما به او گفتم توی وب لاگم می نویسم تا دوستان نویسنده خودشان اگرخواستند و یا کسان بیشتری را می شناختند با شما تماس بگیرند شما می توانید یا برای من کامنت بگذارید و ادرستان را بدهید تا حمیرا با شما تماس بگیرد یا مستقیم به ایمیل ایشان داستانتان را بفرستید ...نویسندگان عسلویه و گنگان وبوشهر و بندر عباس امیدوارم این برنامه را جدی بگیرید .
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 5:16 |
بابیژن بیجاری حرف می زدم میگفت تو خوب توانسته ای خودت را وفق بدهی و زود کارت را شرو ع کنی ..میگفت یکی دو سال طول میکشد تا  ادمی به میحط تازه عادت کندو شرو ع کند به نوشتن ...نمی دانم بیژن درست میگوید یانه اما من هم لحظاتی دچار غربت زدگی میشوم و لی تن نمی دهم به تنبلی و زود می زنم بیرون می دانم که بیکاری اگر عادت ادم بشود وایلا ست ...دلم برای ساعدی می سوزد که مثل کودکی بی پناه با خودش و با جهان دوربرش لج کرد ..رفتم سراغ وبلاگ مهستی شاهرخی و نوشته اش را خواندم در باره ساعدی غم انگیز است من ذاتا بیشتر به ملکیادس  صد سال تنهایی شباهت دارم تا به ادمی یک جا نشین البته با خانواده ساده نیست اما کشیدن غربت در میان هم زبانان خودت سخت تر از زندگی در میان کسانی است که هم زبان نیستند اما با تو علائق مشترکی دارند خواندن  نوشتن و کار کردن .....
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 5:14 |