تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
مدتی پیش نامه ای داشتم از ادیتور مجله جهانی پن ادرسم را از دوستی گرفته بود و از من برای شماره بعدی مجله داستان می خواست .نوشته بود داستان نباید بیشتر از دو هزارکلمه باشد و تا ۵ژانویه هم باید فرستاده شود ...

خلاصه می خواهم خبر چاپ این داستان را بدهم اما با ترس و لرز ..چون همانطور که همه می دانند نه گلشیری زنده است که رفته باشد و دم ادیتور مجله پن را دیده باشد و نه من کسی را توی این دم و دستگاه عریض و طویل می شناسم فقط چون بلاخره سالهاست داستان می نویسم این جا  و انجا بعضی ها مرا می شناسند ...http://www.internationalpen.org.uk/

اگر به این ادرس بروید می توانید مقدمه ادیتور را روی سایت مجله ببینید اما همه مطالب روی سایت نیست برای خواندن داستان من و خیلی چیزهایی دیگر باید کتاب را بخرید تمام مطالب به انگلیسی است .این نشریه  در سراسر جهان یک میلیون خواننده دارد .

کسانی که می خواهند این داستان را به فارسی بخوانند می توانند به سایت سخن نگاهی بیندازند نام داستان یک شب شورانگیز است ...

دیگر اینکه اگر در قسمت کامنتهای من بحث راه بیفتد خیلی هم خوب است اما لطفا اگرمی توانید به کسی توهین نکنید ...می دانم در ایران به شدت باند بازی هست و دم این و ان را دیدن اما انچه که در اخر کار می ماند کار نویسنده است .من هم هیچ داستانی از خانم بلقیس سلیمانی نخوانده ام که بتوانم قضاوت کنم اما می دانم که سالها داور ادبی مطبوعات بوده است و خیلی ها را خیلی بد قضاوت کرده است ...نمی دانم واقعا بضاعت داستان نویسسی اش چقدر است اما می توانم روی بضاعت نقد ادبی اش بگویم که بد است خیلی بد اما ادم می تواند منتقد بدی باشد و نویسنده ای خیلی خوب .بازهم خواهش میکنم به کسی توهین نکنید این روزهاوبلاگ داشتن کار سختی نیست شما هم می توانید با دوستانتان گروهی تشکیل بدهید و یک وبلاگ ادبی راه بیندازید  کاری ندارد که اخر قرار نیست همه بمیرند که من  و شما بتوانیم زندگی کنیم توی این دنیا جا برای همه هست .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 20:19 |
دیر وقت شب دیشب رفتم سراغ اینترنت و این مقاله ببرسواری و خبرهای بد برای دموكراسی ـ محمد قائدرا دیدم و خواندم و حظ کردم

دیروز هم کتاب  : فراز مسند خورشید  نسیم خاکسار را تمام کردم کتابی که بسیار شکیل و حرفه ای چاپ شده و بسیار خواندنی است .به همین دلیل زنگ زدم به خسرو دوامی و ایمیل نسیم خاکسار را ازش خواستم تا در باره کتابش نظراتم را بنویسم .

و دیگر اینکه  صاحب وبلاگ فصل گستاخی کمی باید دندان روی جگر بگذارد تا برسم به داستانش و قولی که به او داده ام .

واقعیت این است که نمی توانم به تمام کسانی که برایم داستان می نویسند و نامه می دهند جواب بدهم

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:49 |
توجه غرب به ادبیات روسیه شوروی فقط به این خاطر نبود که زمامداران روسیه شوروی مدعی عدالت اجتماعی بودند و راه دیگری می رفتند و یا ابر قدرتی بود که با ابر قدرت دیگر رقابت میکرد نویسندگان شوروی غیر از پس زمینه گسترده و قدرتمند ادبیات داستانی دارای این هوشمندی و توانایی هم بودند که بتوانند خواسته های خود را تعریف کنند انها می دانستند که فضای حاکم برکشورشان فضای ازادی نیست و جهان مدرن را به عنوان جهان ازاد باهمه کاستی هایش باور داشتند .انها عقاید خود را پنهان نمیکردند و فضای حاکم بر کشور خود را زیر سئوال می بردند ..ویعنی در واقع خود را می  شناختند و می دانستند که چه می  خواهند

به بیانی دیگر تخییل و ذهنیت نویسنده  واقعی نمی تواند مخلوق قدرت سیاسی و حاکم باشد .قدرت حاکم می خواهد از هنرمندان و نویسندگان مخلوقی زبون و ناتوان از هر نو تخییل خلاق بسازد. دیکته کند. فرمان بدهد و جامعه ای بسته و تو سری خورده و مطیع و یک دست بسازد ..

.بت عیار قدرت هر لحظه به رنگی در می اید. زمانی عدالت اجتماعی بهانه می شود  نویسندگان و هنرمندان زیادی را اواره ودربدر یا خانه نشین میکند. روزگاری  وطن پیراهن عثمانی است که اورهان پاموک را درخانه خود به غربت میکشاند و در جایی دیگر  نمایندگان خدا به جای خدا می نشینند و نویسندگان را غضب میکنند ...

اما با همه فشارها - نویسنده  با کسانی که  درکار تخریب تخییل و تخریب زبان اند در یک صف قرارنمی گیرد.  اطاعت محض کار نویسنده نیست .دیدن تجربه و تخییل و ساختن جهانی داستانی ...افرینش زیبایی کا ر ماست ...

می خواهم بگویم  نویسندگانی که  توانسته اند  دوستانی در سطح جهان پیدا کنند   تسلیم  جامعه بسته یا  معمول نشدند .جامعه بسته و توتالیتری که مخلوق خود را می خواست و می خواهد .بولگاکف - پاسترناک و دیگر نویسندگان   به دنبال فردیت خود بودند وتن به این ندادند که مخلوق جامعه ای بسته  یا عادی باشند  .

سر و کار نویسنده با کلمه است و ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود و به خاطر همین قدرت کلمه است که شهرزاد با رویاهای خود ذهنیت امیر را تغییرمیدهد

سالیان سال است که انسان مجذوب قصه های هزار ویک شب مجذوب قصه های کتاب مقدس و شیفته سرگردانی های اولیس و تمناهای گیل گمیش برای یافتن قطره ای از اب حیات است.

  اسمان بالای سر اندره در جنگ و صلح - گامهای مردد راسکولنیکف  وقتی از پله های ان پیرزن رباه خوار بالا می رود-  ملکیادس کولی سرگردان صد سال تنهایی و سرهنگ ائورلیانو بوئندیا جزء ثروت بی پایان تخییل بشری هستند

نفرات واقعی جهان ما نه ان مسئول بی مایه وبی دانشی است که تمام توش و توانش را بکار می برد تا نویسنده ای را وادارد سینه های گل و گشاد مادر بزرگ لچک به سر را کوچک کند -نه ان کسانی که مردم را وامی دارند تا درخیابانها بامشتهای گره کرده به جهان اعلام جنگ کنند ونه ان انانی  که بر سر مردم حلبچه بمب شمیایی می ریزند ..چهان بدون این ادم نماها جهان بهتری خواهد شدو هیچ کم نخواهد داشت اما بدون رستم و سهراب بدون اسفندیار بدون اورسولا بدون کدی و بنجی - راسکولنیکف - رمئو وزولیت .و.صدها شخصیت داستانی دیگر جهان حتما تنگ تر و کوچک تر خواهد بود و جمعیتی بسیار کم تر خواهد داشت .

این سئوال که چرا ادبیات ما جهانی نیست درواقع دعوتی است ا ز جهان برای دیدن تصویری ورای ان چه  سه دهه کهن باوران  سعی کرده اند به مردم دنیا نشان دهند

.بیایید به راز ماندگاری کتابهای ماندگار فکر کنیم .قصه هایی که سینه به سینه و دهان به دهان گشته و میگردد راز ماندگاری گیل کمیش در چیست / یا کتابهایی نظیر ان ؟گیل کمیش در جستجوی حیات است در جستجوی عمر ی جاودانه. این مسئله ایست که انسان از توی غارها تا همین حالا که در برجهای سر به فلک کشیده زندگی میکند در جستجوی حل ان بوده است .حیات زندگی جاودانی  ابدی ...کتاب دلبند تونی ماریسون چرا؟ چرا وقتی ان را شروع میکنی نمی توانی زمینش بگذاری؟

نویسنده این کتاب قصه از زندگانی کسانی گفته است که روزگاری اسیران واقعی این سرزمین بودند. ماریسون د رعین گفتن قصه هولناک اسارت- زیبایی شگفت انگیز  زندگی انسانی را نادیده نمیگیرد و جهانی جذاب می سازد که در عین درد و رنج  -تمنای زندگی و زیبایی دران موج میزند .

ماریسون و نویسندگانی مثل او ستایشگر زندگی اند اگر چه به دنبال زندگانی ابدی نیستند اما اب حیات خود را می جویند ما با صد سال تنهایی نه تنها به کشف یخ که به کشف زندگی می رویم به کشف باورها و ایین های مردمانی از سر زمینی دیگر اما روی همین کره خاکی عشق های انسانی -جنگ های بیهوده و ملال وشادابی زندگی را تجربه میکنیم و تاریخ انهدام و ساختن را می بینیم ...

گفتن از انسان- تقلاهای او- مصائبی که براو گذشته- تلاشی که برای ماندگاری می کند- عشق ورزی های او غصه های او ...انسان ...انسان و انچه بر او میگذرد .گفتن با شکلی بدیع و جداب و شگفت انگیز جوری که هر امیری را چنان شیفته سازد که شمشیرش را فراموش کند ....افریدن جهانی دربرابر جهانی زشت عادی که زندگی را برانسان ملال اور میکند ...

اری ما می توانیم با جهان حرف بزنیم اما به شرطی که داستانی داشته باشیم  و ان را بدیع و زیبا  بگوییم  عمارتی نو بسازیم نه مثل کاخ کاشان که درلهیب اتش بسوزد و خاکستر شود ..

  اما ما با وجود ممیزی احمقانه و حقیرانه و جاهلانه ای که اسیر ان هستیم  چه می توانیم بکنیم ؟

 

مهمترین کار به نظر من تن ندادن به مشابه سازی هولناکی است که سالیان سال است جامعه هنری  ما را در گیر  کرده  است .چگونه می توانیم در این فضا رویاهای خود را داشته باشیم رویاهای بشری خود را وان را در مقابل خشونت وکابوسهای کهن باوران حفظ کنیم ؟.شاید باید به ندای رئیس سر خپوستهای سیاتل گوش کنیم که ما متعلق به زمینیم ان چه بر زمین برود بر فرزندان ما خواهد رفت ..تبعییت از حرفهای او مارا درمقابل جهان قرار نمی دهد در کنار جهان می ایستیم و البته ان کسانیکه درکنار ما هستند  کهن باوران زمین نیستند که در سراسر این کره خاکی پراکنده اند .(همین جا بگویم وقتی از کهن باوران زمین حرف می زنیم  فراموش نمیکنم که ما نویسندگان ایرانی در گیر کهن باوران خودمان هستیم واین مارا ملزم میکند که انگشت اشاره خود را اول و بیشتر ازهمه متو جه انها کنیم )

نوشتن   داستانگویی -گوشه ای از تلاش و تقلای ادمی برای حفظ زمین و حفظ زندگی است و این زندگی خاص نوعی انسان نیست ....خود را متعلق به جهان بدانیم  به مرزهای جغرافیایی  نه مثل کهن باوران -که مثل باغبانی که به محدوده گلهای رنگارنگ خود نگاه میکند - نگاه کنیم .

تسلیم مشابه سازی کهن باوران نشویم .و اعتراضمان را  درگلو خفه نکنیم .به دست اوردهای بشری باور داشته باشیم و این را باصدای بلند اعلام کنیم در واقع داستان خود را بگوییم و اگر ممیزی درمقابل کلمه ایستاد به اشپزخانه ها پناه نبریم و برای درامان ماندن به زندانبان خود  پدر نگوییم .

باور کنیم که تمام زندانیانی که دردهه شصت به زندانبان خود پدر می گفتند به جوخه اعدام سپرده شدند چه انانی که تواب بودند و چه کسانی که در ته دل خود هنوز به باورهای خود پای بند .هم چنان که استغاثه های  مدیرمسئول روزنامه شرق راه به جایی نبرد و سرانجام دفترو دستک ان مجله درهم پیچده شد.

ما نویسندگان مستقل با کهن باوران و نویسندگان  دولتی  معنای متفاوتی داریم در پی ویرانی نیستیم و می خواهیم جهانی بسازیم جهانی متفاوت از انچه تخریب کنندگان توان و  تخییل انسانی ساخته اند .اما برای این کار برای کشف جهانی داستانی در انتظار اجازه ماندن کارعبثی است .

 

شمشیر زهرناک کهن باوران بالای سر ماست. تا قصه ای نگوئیم. شمشیر را اغوش مادرانه ندانیم. قصه ازهمین شمشیر بگوییم و از ان چه بر ما گذشته و میگذرد از خودمان بپرسیم که چه چیزی برای گفتن داریم که جهان را برای شنیدن ان دعوت میکنیم ؟برای در امان ماندن چشمانمان را بر انچه برماگذشته نبندیم .مثل زندانیانی نباشیم که از و حشت بازجویی تمام نام ها و خاطره ها را به پس پشت ذهن خود می رانند. مثل تونی ماریسون مثل فاکنر مارکز  پروست باشیم تن به پاک کردن خاطره ها ندهیم  خطر کنیم به هرحال ما زیر شمشیر امیر نفس میکشیم  اگر بنویسیم اگر بدون اجازه ممیزی بنویسیم روزی روزگاری دوستان خود را پیدا خواهیم کرد دوستانی که سرانجام مارا انتخاب میکنند تا درمیان غوغای تبلیغات و تصاویر به قصه ما گوش کنند ...قصه پراز غصه و شادمانی ما .

 

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 20:56 |

یک بار دیگر  این سئوال را بشنویم

چرا ادبیات ایران جهانی نیست ؟

ایا در این پرسش اعتراضی است ؟ اگر جواب مثبت است به چه کسانی معترضیم ؟به جهان که چرا مارا نادیده گرفته و فراموش کرده .جهانی که وجب به وجب منطقه بین النهرین را  به دنبا ل الواح سومری میگردد تا ازمیان خیل لو حهای گلیُُِ ِ گیل گمیش را پیدا کند و بیست و و دوهزار لوحی راکه فقط خرج و مخارج گارگران و کارفرمایان وپادشاهان  اشوردران ثبت شده به کتابخانه دانشگاه برکلی بسپارد ؟

 

شاید به خودمان معترضیم  که چرا تن به توهمات خود دادیم و از شیفتگی و خود باوری کودکانه خود ضربه خوردیم .؟

شاید بر سر جهان مدرن فریاد می زنیم و ان را مسئول انزوا و پرت افتادگی خود می دانیم ؟

شاید  این سئوال درخواستی است ازجهان غرب تا تمرکزش را از روی چاهای نفت و مسائل هسته ای بر دارد و به ادبیات ما بپردازد و با همان چشمی که روزگاری به ادبیات شوروی نگاه میکرد به ادبیات ماهم نگاه کند ؟ ایا در میان ما پاسترناکی وچود دارد یا سولژنیستینی ؟انا اخما توای ما کیست ؟ایا می توانیم این دو جامعه را باهم مقایسه کنیم دو جامعه  بسته  با غل و زنجیرهای  متفاوت ؟

نویسندگان ما اکنون در چه وضعیتی هستند و تحت چه شرایطی می  نویسند ؟

بدون ارزیابی کار نویسندگان ایرانی   می توانیم انها را به سه دسته تقسیم کنیم :

1-     نویسندگان مستقل  : که درطول زندگی کاری خود تن به خواسته های حکومت وقت نداده اند و اغلب معترض کارهای فرمانروایان بوده اند و بقول اخوان ثالث شاعر ایرانی همیشه بر سلطه بوده اند نه با سلطه .

2-     نویسندگان دولتی که اکنون به عنوان نویسدگان  مکتبی شهرت دارند وهمیشه   درکنار حکومت بوده اند و  از مزایا و امکانات دولتی استفاده کرده اند

3-     نویسدندگان میانی که نه درگیر  با حکومت می شوند و نه در کنار حکومت قرارمیگیرند انها نوشتن را کاری فردی می دانند و به قولی برای خودشان می نو یسند اما درجامعه ای که فردیتی و جود ندارد معلوم نیست چگونه می شود از فرد حرف زد ؟

     با گذشت زمان بسیاری از نویسندگان مکتبی به نویسندگان میانی یا مستقل پیوسته اند این تقسیم بندی دایره بسته ای نیست گذشت  زمان نقاط مشترک فراوانی بوجود می اورد که گاهی حیرت اور است .

    طی این سالها ما شاهد خروج نویسندگان ارزشی از رده خود و یا جا به جایی نویسدگان میانی و ارزشی بوده ایم .اما کمترنویسنده مستقلی را سراغ داریم که به نویسندگان ارزشی پیوسته باشد .

 

پس این سئوال اگر از زبان نویسنده مکتبی باشد دور از ذهن نیست که باز کسانی بخواهند چیزی را به جهان صادرکنند اما صدای رساتر صدای نو یسندگان میانی و مستقل است .

نویسندگان مستقل سالهاست با نکبت سانسور دست به گریبانند .خط قرمز حاکم بر داستان نویسی اصلا قابل مقایسه با ان خط قرمزی نیست که نویسندگان شوروی با ان در گیر بودند.اکنون وضعییت چنان اسف بار شده که فریاد نویسندگان ارزشی هم به هوا رفته  -یکی ا ز انها چندی پیش  اعلام کرده بود که کتابهایش را به ارشاد نمی دهد ...البته نویسندگان مکتبی چون خودی هستند سرانجام راهی پیدا میکنند اما ان کس که همیشه در تنگنا می ماند نویسنده مستقل است .

درهیچ دوره از تاریخ نوشتاری ما عرصه بر نویسندگان این قدر تنگ نبوده است ..با چند مثال شاید فضای حاکم بر ادبیات داستانی ما روشن تر شود .

سالها پیش ما نویسندگان از بکار بردن کلمه پستان منع شدیم .پستان برای کسی که پشت میز ارشاد نشسته بودو انانی که پشت پرده بودند بار جنسی داشت .نویسندگان ناچار شدند ازکلمه سینه به جای پستان استفاده کنند .بیست سالی طول کشید تا خوانند ه بتواند سینه را نشانه پستان بداند و درذهنش ان را باور کند اما دوباره دولت مهرورزی که اخیر سر کار امده این کلمه را هم تحریک کنند ه می داند و از ما می خواهد که به جای کلمه سینه  از ترکیب " مرکز شیر دهی " استفاده کنیم .

مدتهاست که به صدا و سیما و نیز به نویسندگان گفته شده که ازبکاربردن و نوشتن فعل کردن  پرهیز کنند .کردن کمک فعلی است در زبان فارسی که مردم کوچه و بازار بسیار ازان استفاده میکنند اما معنای جنیس مستتر دران ارشادیان را را واداشته که به تخریب زبان دست بزنند  شنیدن جملاتی مثل

سلام نمودم ....به جای سلام کردم

سلام دارم ...به جای سلام میکنم

دررا باز نمودم ...ذر را بازکردم

چکار نمودی ....یا به جای این کار را با خودت نکن ...این کار را با خودت ننما

 دارد ارام ارام عادی می شود .

در کنار فعل کردن فعل دادن هم اخیر مورد بی مهری قرارگرفته .دوستی که داستانی را به ارشاد داده بود میگفت که مسئول ممیزی ازمن پرسیده چرا توی یک سطر ازدو تا فعل قبیح استفاده کرده ای ؟

کلماتی مثل دراز و پهن هم به زودی مشمول لطف جویندگان راه حقییت می شود همان طور که سینه های گل و گشاد مادر بزرگها درکاریکاتورها و تصاویر کودکان مورد توجه قرار گرفت و بخشنامه ای صادر شد که سینه یا همان مرکز شیردهی مادر بزرگها باید کوچک شود و کوچک باشد ...معلوم نیست که این مادر بزرگ ایرانی که ده دوازده شکم زایید ه سینه های مانکنی را از کجا اورده است

....

پس ما نو یسندگان ایرانی در گیر قصه غم انگیزی هستیم اما ایا این سانسور فقط مال زمانه ماست ؟ یا میراث ابا و اجدادی ماست و از زمانهای دور با ما امده تا حالا که دیگر افسارگسیخته و کل زبان را دارد نابود میکند ؟

کتاب هزار ویک شب  چه اصلا هندی باشد و از هند به میان اعراب رفته باشد یا از ایران دوره تهاجم عربها به عربی ترجمه شده باشد  قصه گوی ان نامی ایرانی دارد. شهرزاد یعنی کسی که درشهر زاده شده   .همه ما می داینم که امیر دخترکان باکره را میگرفتیک شب با انها می خوابید و فردا کاردخترک تمام بود .اما شهرزاد قصه گوی ایرانی با قصه گویی نه تنها  جان خود که جان دیگران  را هم  نجات می دهد هزار ویک شب طول میکشد تا امیر متقاعد شود که راهی دیگری هم برای لذت بردن از زندگی هست ...هزارو یک شب شمشیر امیر بالا ی سرشهرزاد قصه گو بوده و قصه گوی ما چه توانی داشته که توانسته برق شمشیر نقره کار امیر را نبیند و به قصه گویی خود ادامه داهد ...

 

من  قصه گویی شهرزاد را نمادی از وضعییت نویسندگان ایرانی می بینم ...ما همیشه در هاله ای از وحشت قصه گفته ایم. همیشه  شمشیری بالای سر خود داشته ایم. شمشیر سنتها شمشیر خانواده شمشیر حکومت اما ....اما این چه دوره ای از تاریخ ماست که برای زنده ماندن باید  از قصه گویی دست برداریم ؟ نه مثل شهرزاد که برای زنده ماندن قصه گفت ...چقدر امیران حاکم بر جان و مال ما عقب مانده تر و سسفاک تر از امیر روزگار شهرزادند ...نویسنده ایرانی با چه عقب گردتاریخی هولناکی دست به گریبان است؟

 اما ایا این عقب گرد است؟ مگر نه انسان غار نشین هم از قصه گویی در غارها لذت می برد ؟این امبران حاکم چه جور ادمهایی هستند که قصه را نمی فهممند و از قصه گویی بیزارند و جز مجیز چیزی نمی طلبند ...

ما برای قصه گویی و نوشتن فراوان قربانی داده ایم. یعقوب ناددعلی اخرین انهانیست  در قتلهای زنجیره ای ما دوستان  خودرا از دست دادیم که حرفی غیر ازحرف امیران حاکم می زدند .

 اگرنگاهی به تاریخمان بیندازیم دخترک چهارده ساله شاعری می بیتیم در برابر قدر قدرت شاه شاهان ناصرالدین شاه قاجار یا بدن نحیف رابعه بنت کعب را می بینیم اسیر خشونت برادر ..

این تاریخ و این فرهنگ هرچه که بوده و هست در معز استخوان ما نشسته و حتی در دی ان ای ما هم حک شده ...ما ذهنی پر ازعقاید موروثی داریم  و خود بخشی از مسئله خویشیم .

هشت ماه پیش وقتی به امریکا امدم روزهای اغاز سال نو بود و من برای اولین با ر میدیدم که مردم در خیابانها هستند و باهم درمیدان بزرگ شهر سال نو را تحویل میگیرند. همه باهم می شمارند و سال نو اغاز می شود.برای من که سالیان سال عادت کرده بودم در کشور خودم درخانه بنشینم تا از تلویزیون به من بگویند که سال نو اغاز شده این یک شوک فرهنگی بود .

.ملتی که درانتظار سال نو درخانه بنشیند با ملتی که در خیابانها سال نوش را جشن بگیرد رفتار و کردار و ذهنیت یک سانی نخواهد داشت

 با مثال دیگری شاید مسئله روشن تر شود وقتی از یک امریکایی می پرسی حالت جطور است راحت جواب میدهد که حالش خوب است یا کمی کسالت دارد یا

اما وقتی  از یک ایرانی می پرسیم حالت چطوراست میگوید : حال خودت چطور است به خاطر بی اعتمادی و بد دلی مزمن و  به هزار دلیل تاریخی و فرهنگی می ترسد حال خودش را بگوید حال پرسیثدن را یک تفتیش میداند.

یک دانشجوی ایرانی که معلم زبانش از او خواسته بو د که در یک صحفه  خودش را تعریف کند خود حقیقی اش را مانده بود که در باره خودش چه بنویسد  او خجالت میکشید از ضعفهایش  و ازتوانایی هایش ینوسد ...چون اسیر فرهنگی است که تا حرف نزده باشد عیب و هنرش نهفته باشد

خوب نویسنده ایرانی با این وضعییت فرهنگی چه دارد به جهان بدهد و ایا اصلا می تواند ازتمام این موانع فرهنگی و تاریخی عبور کند و به قول معلم زبان خودش را توضیح دهد خود حقیقی اش را و ایا اصلا خود حقیقی اش را می شناسد .می تواند حال خود را بگوید چون ادبیات حال خود را میگوید حال واقعی خود را و پرهیزی نداردکه کسی اورا بشناسد یا نشانه کند .

توجه غرب به ادبیات

 

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 23:33 |
افتاده بودم تو خونه  .امروز دیگه گفتم جهنم سرماخوردگی امدم سر کار .ادم خیال نمیکند توی بیابان هم هوا انقدر سرد شود که برسد به منحای ده درجه ...

خوب این قسمت اول متن فارسی جلسه ای است که  من در سانفرانسیسکو داشتم در نوامبر ۲۰۰۷سه قسمت است که به تدریج ان را روی وب میگذارم .

خیلی وقت است که از نویسندگان ایرانی پرسیده می شود چرا ادبیات ایران جهانی نیست ؟من تا انجا که می توانسته ام از جواب دادن به این سئوال پرهیز کرده ام .نه اینکه دغدغه ادبیات و زبان خود را نداشته باشم بلکه به خاطر این موضوع که خیال میکنم این سئوال ساده ای نیست و فقط به ادبیات مربوط نمی شود و با خودش مسائل بسیاری را مطرح میکند .این سئوال مثل ادبیات به تاریخ  فرهنگ سیاست حکومت و رفتارهای قومی و فردی ما بر میگردد...

من به عنوان نویسنده چندین سئوال در برابر این سئوال میگذارم :

1-مقصود ما از جهان کجاست ؟و چرا اصلا می خواهیم ادبیات ما جهانی شود ؟

2-جهانی شدن یعنی چه ؟

3-این سئوال را چرا حالا می پرسیم

4-سی سال پیش چه میگفتیم ؟

 

سالها پیش جلال ال احمد همه ما را از غرب زدگی بر حذر داشت و دکتر شریعتی با بازگشت به خویشتن خویش نگاه مارا متوجه داشته ها و ذهنیات خودمان کرد ...سی سال پیش همپای انقلاب کتاب غرب زدگی دردست و حرفهای شریعتی بر زبان به چمن ها هجوم بردیم انها را از بیخ و بن کندیم تا برای مستضعفان سبزی بکاریم چمن چیزی بود از غرب امده و ما که شیفته هویت خود بودیم می خواستیم تمام نشانه های غرب را از بین ببریم تا سریعتر به خویشتن خویش دسترسی پیدا کنیم ..

خیلی وقت است جای خالی چمن هارامی بینیم دام چاله هایی پر از کرم و ابهای گندیده ....

سی سال پیش همه ما چه انها که در راه رشد غیر سرمایه داری به زندان افتادند و جان خود را ازدست دادند و چه کسانی که به دنبال ارمان شهر اسلامی خود بودند با مشتهای گره کرده در خیابانها پای کوبان و فریاد زنان با خود شیفتگی و خود باوری هولناکی که خاص ادمهای نابالغ و بریده ازجهان است می خواستیم همه ان چیزهایی را که درذهن داشتیم به جهان صادر کنیم ....سی سال پیش به تمام دنیا پوزخند می زدیم و خیلی پیشتر از ان هم کارمان پوزخند زدن به دیگران بود

و حالا ایا از اسب  توهمات خود پایئن امده ایم ؟ایا از خویشتن خویش بریده ایم و به جهان روی اورده ایم

واقعیت این است ازادی و برابری مفاهیمی مدرن اند و ما با ابزاری که در اختیار داشتیم فقط به باز تولید خیرو شری پرداختیم که خودمان قربانی ان بودیم .

ما ناتوان از دست یابی به فردیت خویش اکنون می خواهیم جزیی از جهان باشیم ماکه می خواستیم جهان را مثل خودمان کنیم.

اما ایا این سئوال پرسشی است از خود اگاه ما یا هنوز درناخوداگاه ما جای دارد ؟چرا نمیگوییم مقصودمان از جهان کجاست ؟اگرکتابهای ما در گینه بیسائو و یا زامبیا یا عربستان سعودی یا هرکدام از کشورهای اسیایی افریقایی چاپ شود همان قدرخوشحال می شویم که در پاریس یا لندن یا نیویورک؟

شاید هنوز شرمگینامه باور نداریم که این گسست سیاسی و حکومتی چه بر سر ما اورده است ؟ و یا شاید هنوز کسانی در فکر ارشاد جهانند ؟

بیایید شوخی را کنار بگذاریم و با خودمان رو راست باشیم مقصود از جهان جهان غرب است جهان مدرن  غرب مدرن اروپا  امریکا و کانادا ...

می خواهیم درجهان غرب دوستانی داشته باشیم می خواهیم دوستمان بدارند  می خواهیم همان طور که تمام غرب به داستانهای شهرزاد قصه گو  گوش  داده  و هزاران بار ان را خوانده وبه تصویر دراورده به انجه  ماهم میگوییم ومی سراییم تو جه کند.

 همان طور که گوش می دهد به صدای مولانا صدای ما را هم بشنود ...

این اغاز خوبی است برای پشت کردن به انچه ادمی را در انزوا و بی خبر ازجهان قرار می دهد از انزوایی که سالیان سا ل دمار از روزگارهمه دراورده. ما درقرن بیست و یکم زندگی میکنیم و هیچ ایرادی ندارد اگر به شکست تئوریهایی که روزگاری در بوق میگذاشتیم اعتراف کنیم .

پس ما به ضرورت تاریخی طرح این سئوال رسیده ایم .

خروج محتاطانه خودمان را ازدنیای کهن و ورود شرمگینانه امان را به دنیای واقعی و زمینی تبریک میگویم و به بحث خود ادامه میدهم .

 

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 20:26 |
بعصی از جمله ها از ورای زمان و تاریخ میگذرند و به ما می رسند.جملاتی که جانی سر سخت دارند و تورا به سرسختی دعوت میکنند : من هر وقت دلتنگ می شوم می روم طواف دانشگاه ...امیدم به انهاست ...این جمله تاریخی پهلوان اسطوره ای ایران است بیش  ازچهل سال پیش از زبان او گفته شده معلق نشده در فضا بر بال فرشتگانی نشسته که دیرزمانی است اجازه ورود به زادگاه جهان پهلوان را ندارند ...این کلمات به مارسیده به من و شما .

نمیدانم اگر جهان پهلوان حرفهای خدیجه مقدم رامی شنید در باره اغدامهای جهارشنبه ها ی اخر هر ماه چه میکرد اقایان چه شتابی درنابودی و تخریب دارند به خاطرمحرم اعدام مردم را جلو می اندازند ..

نمی دانم اگر حالا به سرنوشت دانشجویان زندانی و شکنجه دیده گوش می داد چه میکرد اما من می دانم چه باید بکنم بیایید به خاطر نام نیک پهلوان اسطوره ای ایران به تمام گروههای ضد اعدام و ضد شکنجه و ضد خفقان به پیوندیم و این جور زندگی جاودانه اش را گرامی بداریم

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 19:25 |
سالها پیش اوائل دهه شصت یک روز ساعت دو بعد ازظهر به بهرام بیضایی زنگ زدم یادم می اید که گفتم خواب که نبودید اقای بیضایی ؟گفت دختر چه وقت خواب است . گفت انقدر کار دارد که وقتی برای خوابیدن و چرت زدن در روز راندارد ...

تاززه داشتم می نوشتم  بیضایی را از روی رگبار فیلمی که در دانشگاه پهلوی دیده بودم می شناختم یادم نیست تلفنش را از کی گرفته بودم اما همان جمله که چه وقت خواب است برای من بس بود ...سالهای سال بعد هر وقت میخواستم وسط روز چرتی بزنم یا تنبلی کنم میگفتم دختر چه وقت خواب است ..

استاد بیضایی از کوران حوادث زیادی گذشته است این سرای بلند و مقاوم زبان و هنر ما داستانها شنیده است و طعنه ها دیده است اما انگشت شمار کسانی هستند که ذاتا و جود دارند و این جان گرامی از ان جانهاست ..

به یادمی اورم سالهایی را که مورد هجوم کسانی بود که پرکاری و هوشمندی استاد عذابشان می داد ...نه هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد...اقیانوس باید باشی مثل بهرام بیضایی و ضخره ای چنان عظیم که زمانه در برابر ت سر خم کند

استاد سپاسگزارخداوندم که شما را درمیان ما افرید .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 23:42 |
دو تصویر از بی نظیر بوتو  رهایم نمیکند .تصویراول بر میگردد به سالهای دور سالی که به ایران امد و تلویزیون نشانش میداد که از پله های هواپیما دارد می اید پایئن ...حجاب داشت . چیزی روی سرش انداخته بود سیاه ...گفتم ای وای تو هم امده ای برای معامله ...این را انداخته ای سرت که راحت تر قرار داد ببندی ...توی هاروارد همین را یاد گرفتی ؟ دلخور شدم و فکر کردم به هیچ کس در سیاست نمی توان دخیل بست ...و راستش فراموشش کردم و اخبار فساد مالی اش را هم جدی نگرفتم .

تصویر دوم  هنگام وردش به پاکستان بود بعد از تبعید  سی ان ان  ان را نشان میداد .لباس سبز زیبایی به تن داشت از پله های هواپیما پائین می امد و ناگهان ایستاد سر به سوی اسمان لحظه غریبی بود ناگهان فکر کردم این همه زیبایی با این  پس زمینه نمی خواند فکر کردم دخل این زیبایی امده است و فکر کردم که کسی نیست به او بگوید بر گرد برگرد سوار هواپیما شو و برو نیم خیز شدم بی فایده بود تصویر ادمها را نشان میداد هلهله کنان و فریاد زنان .

و حالا شده است خبر ...خبری که به بهانه ان زنده ها همدیگر را لت و پارکنند ...

مزدک این را به خاطر تو می نویسم می دانی ان گل زیبا میان حشرات مشرف و القاعد ه به هرحال دوام نمی اورد رفتنی بود ...نیاز به پیشگویی نبود از  تضاد هولناک تصاویر می توانستیم این را بفهمیم .

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 8:1 |
اولین روز سال ۲۰۰۸

یک سال گذشت .پارسال بیست و چهارم دسامبر وارد امریکا شدیم ...سرمای بی پیر بوستون را دیدیم وبعد گرمای صحرای نوادا را .

همه خوبی این جا این است که کسی کاری ندارد که تو در دیار خودت چه کاره بوده ای ...این جاجایی است که توخودت هستی و خودت باید از اول شروع کنی از صفر ...

نگاه میکنم به این یک سال ...با همه مشکلات  تقلا کرده ام که کار کنم .به کمک دوستی تعدادی از شعرهایم را ترجمه کردم ادیتور  مجله پن  در تعریف این شعرها برایم نوشت   کوتاه و قدرتمند ..قرار است جایی جای معتبری چاپ شود حتما همین جا خواهم نوشت .ویژه نامه نیویورک تایمر ۶ ژانویه چاپ می شود مصاحبه ای دارم که همان ابتدای ورود به امریکا با خبرنگار این نشریه انجام دادم .داستانی قرار است  --اگر ترجمه خوب باشد و بتوانم به موقع برسانم در یکی از نشریات معتبر چاپ شود .پیداکردن مترجمی که بتواند  روح و فضای داستان را به زبان انگلیسی منتقل اسان نیست .

دردانشگاه مریلند یک نشست داشتم و در جلسه سالانه پن دعوت شدم نشستی با ناشران امریکایی و نیز یک جلسه سخنرانی در نیویورک  در باره ادبیات ایران هم ماه نوامبر در سانفراسیسکو  سخنرانی مفصلی داشتم ..توی خود دانشگاه نوادا هم جلساتی داشتم 

رمانم را شرو ع کرده ام و یک فصلش تمام شده پنچ فصل است .یادم رفت بگویم در بستن هم داستان خوانی داشتم ..

دیگر چه کردم؟ نگرانی هایی را که از ایران باخودم کول کرده بودم اینجا هم داشتم .راستی زبان هم خواندم .حالا نوشتن به انگلیسی برایم خیلی راحت تر شده

از ادبیات ایران البته دور افتادم .غیر از کتاب خسرو دوامی چیزی به فارسی نخواندم به جز داستانها و یا مطالبی که در وبلاگها می خواندم

و بعد  دور خودم چرخ زدم و چرخ زدم ...

مثل سگی که دم خودش را بگیرد و دور خودش چرخ و واچرخ بزند و خیال کند که کار مهمی دارد انجام می دهد

به هرحال  هیچ وقت نتواسته ام به اندازه تواناییم کار کنم .خانواده حجم زیادی از ذهن مرا میگیرد مشکلات خانواده مشکلات من هم هست .اما خیال میکنم پسرم بیشتر از من توانسته با این جامعه کنار بیاید خوب درس میخواند و زحمت میکشد و گاهی نامه هایی را که من به انگلیسی می نویسم  درست میکند .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 20:2 |
برای من اکبر رادی یعنی زندگی دوباره

 برای من اکبر رادی یعنی شرف یعنی انسانیت یعنی پناهگاه ...

اولین بار سال ۶۱بود که دیدمش سال ۶۱ یا ۶۲ چون نوشته هایم بامن نیست خاطراتم و این خبر تلخ ذهنم را مغشوش کرده .سالهایی بود که مرگ داس به دست همه چیز را به نام انقلاب درو میکرد هرچه را بود و نبودبه نام ضد انقلاب می سوزاند از کشته پشته می ساخت ...

سال فرار و اعدام و شکنجه سالهای پاشیدن همه چیز .

نمی خواستم از هم بپاشم گل اویز جمال میرصادقی شدم تا بلاخره مرا به او معرفی کرد باهم رفتیم خانه اکبر رادی  ارام بود و متین و صبور ...ومن اتشفشانی که گدازهایش   همه چیز را می سوزاند ...می خواستم بنویسم باید می نوشتم و درها یکی یکی بسته می شد  .جلسه بعد که تنها دیدمش گفتم و گفتم و گفتم ...گفت مثل یک شیر زن بنویس بنویس این کاریست که تو باید بکنی ...بعد محمد علی را به من معرفی کرد که یکی از عزیزترین دوستان من است و همو بود که مرا برد

 به گروه گلشیری ...

 

هرازگاهی می رفتم سراغ اقای رادی حرف می زدم برایش داستان می خواندم و او همیشه ارام بود و صبور یک روز با خود گفتم چرا داد نمی زند چرا این همه را می بیند و داد نمی زند نعره نمیکشد ...حالا

می دانم که بارها داد زده است بارها نعره کشیده است از درد و این درد و این اعتراض را در خود ریخته است  هی هی پس تو اتشفشان ارامی بود که گدازهایش فقط خودت را می سوزاند ؟

به احترام صبوریت گریه میکنم

به احترام صدای ارامت نعره می زنم

اتشفشان ارام

اتشفشان خاموش

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 1:22 |
آسمان یکدست ابی است .صبج زود است و هنوز پدر و پسر خوابند و میهمان عزیزی که دیشب ازراه رسید و شب یلدای ما را گرمتر کرد .همه خوابند .می دانم دیر امده ام سراغ وب اما اخر سال بود و  یک بند می دویدم ...بلاخره  تعطیلات کریسمس شرو ع شد از امروز .خارج از تفاوتهایی که اقوام مختلف باهم دارند نقاط اشتراک فرهنگها کم نیست .این جا هم مردم مثل نوروز ما خانه تکانی می کنند اینجا هم هجوم می برند به مغازه ها و وسائل و لباسهای نو میخرند این جا هم می خواهند با تمام وجودسال نوشان خوب برگزار شود .بوستون که بودم متوجه این شباهت ها نشدم اما این جا جنوب است و جنوب هر کجا که بروی جنوب است .ادمها خون گرم مهربان و صمیمی اند .مثل اینکه سرما باعث می شود که ادمها توی خودشان چمپاتمه بزنند و کمتر به دیگران توجه کنند

راستش امدم تا بنویسم برای اولین بار است در زندگی ام که من شب یلدا را تمام و کمال برگزار میکنم نیکانی که در طولاتی ترین شب تاریک  سال  شعرو داستان می خوانده قابل تقدیر است .واین شب را از میان چه حوادث تاریخی که حفظ نکرده  حالا ما توانش را داریم یا عرضه اش را که انچه راکه به ما رسیده به بچه هایمان تحویل بدهیم .نمی خواهم مثل اقای ابطحی بگویم که چون ما شب یلدا داریم قوم ممتازی هستیم می دانم که همه اقوام با فرهنگهای مختلف باورهای زیبای خودشان را دارند اما حفظ این چشنها و ائین ها دنیا را مثل باعی پرازگل می کند باغی پرازگلهای رنگارنگ

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 20:34 |