تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
این  جا هم برنامه ها را می توان کنسل کرد .

شوهر خانم اوتس سرما خورد  سرما شد ذات الریه و بعد افتاد تو بیمارستان و اخرش امروز شنیدم که مرده ...به همین  راحتی    ۷۷سال داشت .و ناشر خانم اوتس بود و خیلی از نویسندگان دیگه ..

میدونین این یارو که در می زنه ادمی هر چه دستشه باید بزاره و بره ...فرقی نمی کند کجا باشی تودفتر تشخیص مصلحت باشی یا تو بیمارستانی در امریکا ..اما یک فرق عمده تو زندگی ادماهست ان یکی که تو بیمارستانی در امریکا  یارو صداش می زنه هیچ چیز را به مصلحت رها نکرده اما ان یکی که در جماران روزگار گذرانده حتی نفس به مصلحت  کشیده ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 20:38 |
این هفته گرفتارم .خانم کارول اوتس نویسنده امریکایی یک هفته دیگر می اید سه جلسه دارد بررسی و نقد کتابها و داستانهایش .هفتادو پنج کتاب دارد و پیش  ازامدن به اینجا هم دو کتاب دیگر را منتشر میکند .حداقل چهل سال است که روزی چهار ساعت می نویسد .اولین شرطش برای ازدواج با همسرش که ناشرش هم هست این بوده که چهار ساعت را بدون هیچ سئوال و جوابی برای خودش داشته باشد .

باید کلی کار کنم از همین سه جلسه هم برای دوستداران ادبیات جهان گزارشی خواهم نوشت .پس نقد قسمت های دوم  و سوم کتاب خانم سلیمانی می ماند برای بعد .از این جلسات .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 22:32 |

"گذشته شمشیری است که در پشت انسان فرو می رود ."

 

رفیقم این حرف را از ما کیا ولی نقل میکند و میگوید اگر کتاب ماکیاولی را خوانده بودی این کتاب را نقد نمی کردی و این قدر صریح حرف نمی زدی تا ...

 

می گویم فاتحه مدینه فاضله خوانده شده ،مدینه فاضله سالیان سال است که کپک زده پس بگذار از کار نویسندگانی حرف بزنیم که تقلا میکنند این شمشیر را از شانه خود بیرون بکشند شمشیری که اگر بیرون بیاید باز جای زخمش هست و خیلی وقتها خود زخم هم می ماند تا ابدالاباد.میگویم  فراز مسند خورشید  ن

نسیم خاکسار   نویسنده ای که شمشیر تا قلبش رسیده  و کتاب چاپ نشده خسرو دوامی   "یاس ایرانی "ازهمین تقلاهاست ،اما برخی شمشیر را در می اورند و به پشت دیگران می زنند و کسانی مثل نسیم می گذرند ایستاده در برابر زمان ومثل خسرو بهت زده درمقابل خاطرات غبار شده .

 

به نظر من کتاب بازی آخر بانو سه قسمت است .

1-قسمت اول

 

نویسنده درساختن گل بانو دخترک دهاتی به یک دختر کتابخوان  حاضرزبان هوشیار موفق نیست .کار سختی است . و اینکه مکرر اورا درحال کتابخوانی ببینیم   تا ه بعدها بتواینم  حرفهای روشنفکرانه اورا توجیح کنیم راه به جایی نمی برد در ذهن من گل بانو بزی است که دائم کتاب می خورد .

 

در باره دیالوگها هم چنان بر سر  حرفم هستم   دیالوگهای رادیویی و صدا وسیمایی کار را از ادبیات داستانی دورکرده است .بسیاری اوقات توضیح واضحاتی می بینیم که اگرحذف شوند کار را بالا میکشند.برای نمونه به حرفهای  مادرمدیرو نسا حرفهای که گل بانو و مدیر ا می زنند نگاه کنید به نظر من حیدر تنها شخصیتی است که باهمان تصویرهای اولیه به اندازه حضور خودش ساخته می شود و تنها ادمی است که دراین قسمت حرفهایش حرفای خود اوست و نویسنده توی دهانش نگذاشته .واقعیت این است که انتخاب دم ست ترین دیالوگها کار یک نویسنده حرفه ای نیست .  

 

روستا جایی است که با کوچکترین حادثه ای یک کلاغ می پرد و چهل کلاغ بر میگرددد اقای مدیر و نسا چطور از خیلی چیزها خبر ندارند مردم روستا از هر حرکتی داستانها می سازند این چه روستایی است که دران بی بی خاور و نسا در یک خانه زندگی می کنند اما هیچ اطلاعاتی به هم نداده اند درددل نکرده اند .  چه کسی می تواند انکار کند که زنان برای سبک کردن بار زندگی  ازخودوزندگی اشان حرف  می زنند.

 

خانه اربابی یکی از جاهای دیدنی روستاهاست روستا هم گاهی فقط از چند خانه تشکیل می شود  دو قدم برداری تمام ابادی را دیده ای چطور اقای مدیر تا به حال گذارش به انجا نیفتاده و چطور نویسنده اینقدر سرسری از خانه اربابی میگذرذ (ص 46) خانه ای که می توان با شخصیت دادن به ان  خانواده ارباب و رعیت را هردو توصیف کرد و بادمان باشد گل بانو دراین خانه می رفته و می امده  خانم مهناز کریمی درسنج و صنوبر توصیف زیبایی از خانه اربابی دارد .واقعیت این است هر شیی هر برگ درخت و حرکت ابری  کل داستان را می سازد، خانه که جای خود دارد.

 

نظامیان چه کسانی هستند ؟د دران سالها لباس نظامی نشانه طاغوت بود و ظلم  و جوانان ساده و هار شده از شور ویرانگری با لباس شخصی دست به جنایت می زدند . 

اقای مدیر شهری است نسا شش ماهه حامله است اما باز نمی داند چه اتفاقی داردمی افتد و چرا زنها به قول خودش تجمع کرده اند پس دست به دامن گل بانومی شود .نه این پنهان کاری نیست پنهان کاری نویسنده ای زیرک و این میل به سقط جنین نیست میل ناخوادگاهی که شخصیت داستانی دارد بلقیس سلیمانی انجا که اقای مدیر وقتی دختر خاله اش می اید برای خواندن اعلامیه می رود توی اتاقش و روی تخت می خوابد به خوبی این میل دردناک جوانی رانشان داده بی انکه هیاهویی بر پا کند و با روی منبر رفتن ادمها را ازمتن فراری بدهد .این  بی دقتی نویسنده ای است که بعدها فیلسوف می شود فیلسوفی چنان ابله که موجب خنده و مضحکه می شود .

بازهم می پرسم این چه روستایی است و ازتهران چقدر فاصله دارد چطور ممکن است دران فضای هار انها بتوانند بچه های نابود شده خودشان را ازتهران به کهنوج بکشانند حتی اگر فکرکنیم که این یک استثناست و این بار انقلابیون قربانی خود را تحویل داده اند .

نثر نثر پاکیزه میتواند زیبایی داستانی را دو چندان کند نمی دانم چه ایرادی دارد اگر خانم سلیمانی که مدتها داور انتخاب بهترین کتاب و برترین داستان بوده یک دور ر برود کارهای شهلا پروین روح رابخواند و یاد بگیرد که نثر شسته رفته یعنی چه .

و اخرین مسئله حیرت انگیز برای من این تعطیلات دوهفته ایست که همان نوروزی است که همه ایرانی ها سالیان سال است ایئنش را به جا می اورند و شادمانی و شگفتی خود را از امدن بهار نشان می دهند راستی خانم سلیمانی چرا می گوید تعطیلات و نمیگوید نوروز.؟نکند تو هم مثل میثم به نوروز اعتقادی نداری ؟

 

 

معتقدم که قسمت اول نیاز به باز نویسی دارد نه یک بار بلکه چندین بار هرچند طرح کلی این داستان حداقل برای من یکی کاملا اشنا ست کشاندن دخترکی از فضایی به فضای دیگر از مکانی  به مکانی دیگر که پایتخت است .

این قسمت اول گیس کشی من با بلقیس بود .قسمت دوم را به زودی خواهم نوشت .فقط گیس خانم سلیمانی نیست که من قبلا گیس خانم پیرزاد راهم در عادت می کنیم کشیده ام اما به خاطر یک روز مانده به عید پاک وطعم گس خرمالو و دقت در نثر چراغها (با فکر مطرح شده در این کتاب مخالفم )اشکارا و علنی بر گونه اش بوسه ه زده ام ان هم درخواب چون دربیداری وقتی ان لچک را ان جور دور موهایش می پیچد باورش نمیکنم .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 2:39 |
.ساعت دو و نیم شنبه شب است .کتاب بازی اخر بانو راتمام کردم ذهنم کار میکند اما جسما خسته ام .فردا یا روز دوشنبه بازهم در باره این کتاب خواهم نوشت فقط این اخر شبی یک سئوال برای من می ماند که چطور نویسندگان تازه دست به قلم ما نام نویسندگان خارجی را در داستانهایشان می اورند اما هیچ اشاره ای به نویسندگان  ایرانی پیش از خود نمیکنند نویسندگانی که به روشنی جای پای کارهایشان را می توان در داستانهای انها دید ؟البته می دانم نام نویسنده خارجی کلاس می اورد و نویسنده وطنی که خودی هم نباشد باید از صحنه روزگار ناپدید شود کاری که تمام این سالها سیاست دولت بوده اما اخر نویسنده ای که از دهه شصت می نویسد که باید کمی منصف تر از اقای صفار هرندی باشد .

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 14:2 |
صحفه ۴۶ این کتابم . همین امروز ازتهران به دستم رسید .شروع کردم به خواندن .صحنه اول حلوا گردانی گل بانومرا کنجکاو داستان کرد اما ...هر چه جلوتر امدم اشتیاقم کمتر شد .به سختی پیش می روم  هیچ چیز دراین رمان ساخته نشده همه چیز مقوایی و بی بنیاد است .امیدوارم اشتباه کنم و رمان خودش را بالا بکشد .اما چند سئوال کوچک دارم تا زمانی که رمان را تمام کنم :

ا-تکیه کلام می تواند جزو ویژگی یک ادم باشد اما شخصیت نمی سازد وقتی در دائی جان ناپلئون  از زبان شخصیت داستان می شنویم که تا گور.آ...آ..این تکیه کلام باهمه چیز مش قاسم می خواند و اورا کامل میکند اما هیچ شخصیتی با جونم جونم ساخته نمی شود .

۲- این چه روستایی است ؟روستای جنوب ایران که خودش دو قسمت می شودروستاهای کوهستانی و روستاهایی که کناردریا هستند یا روستایی درمرکز ایران است یا روستای شمال همه می دانند غیر از وجوه اشتراکی که میتوان در ابادیها دید  اداب و رسوم و واکنشهای روستاهای مناطق مختلف ایران مثل  لباسهایشان باهم متفاوت است این چه روستایی است که ساخته نمی شود با اوردن دلو و اب کشیدن ازچاه که ما نمی توانیم روستا بسازیم نویسنده نمیتوانست حداقل سری به کلیدر یا جای خالی سلوج بزند

۳-این اقای مدیر که داستان یک شهر راهم می خواند چه طور از روستا خبر ندارد فکر نمیکنید این اقای مدیرکمی خنک است و پر مدعا

۴-خلاقیت نویسنده فقط این است که چیزهایی راکه همه می دانند و از  عهد دقیانوس دهان به دهان گشته است به خورد خوانند بدهد و خوانند ه را ابله ببیندمقصودم انجایی است که نسا به کلمه خانم اعتراض میکند

۵-چرا اینقدر توضیح واضحات می دهد نویسنده؟(نسا فکر میکند فاحشه ها خانم هستند ..یا همیشه نگران سرد شدن چای من است ....)ده بار یک موضوع پیش پا افتاده را که تکرار نمی کنند )

۶-دیالوگ در داستان و رمان کاربردهای اساسی دارد  و دربسیاری از مواقع زحمت اصلی داستان را به دوش میکشد مثلا درکارهای همینگوی راحت می توانیم کاربرد دیالوگ را ببینیم اما این جا دیالوگ در حد دیالوگهای سریالهای ابکی تلویزیون است (ما عشایر بری هر دردی دوایی داریم وسال تا ماهم بگی درد به سرمون می گیره -نمیگیره

۷-چرا نویسنده نمی تواند برای "شرم دخترانه "واژه دیگر یا توصیفی دیگر و یا کار نویی ارائه دهد

۸-نه تنها در ادبیات جهان که در ادبیات داستانی نو پای خودمان بارها شخصیتهایی بوده اند که متن ذهن عریان و اشوب زده اشان را به ما نشان داده  یعنی نویسنده خشم هیاهوی فاکنر را نخواند یا اصلا صادق چوبک را میشناسد سمین دانشور -عباس معروفی  هوشنگ گلشیری و...

راستش من هم مثل اهالی روستای ساخته نشده بازی اخر بانو از دست زدن رفقا تعجب کردم و راستش نمی دانم در چه انقلابی بوده  که ادمهای بی دین توانسته اند برای بچه اشان مراسم بگیرند نویسنده نمی تواندمردم دوشقه شده وهارشده از هجوم  سنت را نشان بدهد و فقط به دوسه دیالوگ کلیشه شده میان روستائیان بسنده میکند

تا این جا تا صفحه ۴۶ به  سقوط ادبیات داستانی ایران تاسف می خورم امیدوارم اشتباه کنم و باقی متن مرا متقاعد کند که خانم بلقیس سلیمانی نویسنده  خوبی است.

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 12:19 |
هم زمان باحمله امریکا به عراق من هم وبلاگ نویسی را شروع کردم .در پرشین بلاگ می نوشتم .از یک سال پیش امدم اینجا که می بینید .یک بار وبلاگم خراب شد یاهک شد  بعد ازمدتی تقلا توانستم درستش کنم اما نوشته های پیشن من که در پرشین بلاگ ثبت شده غیبشان زده  هرکاری میکنم نمی توانم پیدایشان کنم .از دوستانی که در این زمینه تخصص دارند خواهش میکنم به من کمک کنند و یک سئوال دیگر ایا سایت ضد ضربه تر از وبلاگ است ؟یعنی ادم می تواند نوشته هایش را باخیال راحت در سایت بگذارد و نگران گم شدن وحذف شدنشان نباشد ؟بعد می دانم مدیر پرشین بلاگ زندان بود برای ازادیش چه وثیقه ای گذاشته؟
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 20:22 |

اولین بارها احمد بورقانی را می دیدم که آرام آرام و سر به زیر از راه رو باریک آن زمان کم نور و تازه ساز پاساژ فروزنده می آمد و از کنار کتابفروشی ام رد می شد و می رفت فروشگاه کناری و بغل بغل کتاب می خرید و از جلو چشم حسرت زده ی من که برای مشتری جان می داد بی اعتنا می گذشت.

هنوز معاون مطبوعاتی بود و برای همه ی روزنامه خوان ها هیبتی داشت که ناخواسته شرمت می آمد که دو قدم برداری و سلام علیکی کنی و تا شاید باب دوستی گشوده شود. یا شاید  دلت می خواست تشکری کنی از کارهایی که می دانستی کرده و می دانستی که حتما آسان نیست.

سالها گذشت،از کارها کناره گرفته بود و از مجلس هم دور شده بود و مهیای برپایی همایش مشروطه بود که فرصت دیدار در اتحادیه ناشران و کتابفروشان دست داد.تازه مطلبی نوشته بود درباره ی کتابی که چاپ کرده بودم و قوتی قلبی داده بود.

دم دم های انتخابات مجلس خبرگان و شورای شهر به کتاب فروشی آمد.یکی بی مقدمه پرسید که چرا باید به اصلاح طلبان رای بدهیم.لحظه ایی ساکت ماند و چشمان درشتش را به کتابی روی پیشخوان دوخت و گفت:"چون راه دیگری نداریم."بعد حرف را عوض کرد و از سفرش به نیویورک با یک روحانی گفت در شب هالوین که همه را از خنده روده بر کرد و اشک به چشم همه  آورد و سر آخر هم کلی به من پز داد که  وزن کم کرده.من پرسیدم" چقدر؟دویست گرم؟"

صورتش از خنده پر شد که "نه،دویست و پنجاه گرم!"

 

یادش بخیر،احمد آقا را گرچه مجموعا یک ساعت هم بیشتر ندیدم از جمله ی آدم هایی بود که سال 57 بهشان می گفتیم "خلقی"چپ و راست بودنشان فرقی نمی کرد،آدم هایی بی شیله پیله که کمک به همسایه از خواست و نیاز خودشان مهمتر بود.آن سالها فضا فضای این گونه آدم ها بود.الگو بودند و سر مشق.آن عواطف انسانی که گفته می شود فقط با انقلاب برانگیخته خواهد شد را باید در وجود این آدم ها می دیدی.برای همین هم انقلاب کردیم که اینها به قدرت برسند.وگرنه رئیس و مدیر تسمه از گرده کش که کم نداشتیم.اما ذات قدرت انگار با بورقانی نمی خواند.

وقتی خواندم همسر و پسر گرامی اش که از بیمارستان خارج شده اند،بغضشان ترکیده که تنها شدیم،نمی دانم چرا احساس کردم واقعا در غم و تنهایی شان شریکم.با این همه تفاوتی که شاید با ذات این آدم بی کینه ی مهربان احساس می کنم.

 

رباره اقای بورقانی نوشته
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 6:46 |
به وبلاگ اقای سلیمانی اگر بروید مصاحبه را می توانید بخوانید .توی قسمت کامنتها هم زحمتش را کشیده اند .ممنون اقای سلیمانی http://hamidrezasolaimani.blogfa.com/
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 20:39 |
مصاحبه مرا با بی بی سی  بخوانید :(کلیک کنید) 

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/02/080129_an-aa-moniro.shtml

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 19:47 |
برایم خیلی سخت بود که دوباره بیایم سراغ وب  لاگ .از اینکه مجبور شدم  قسمت کامنت ها را ببندم متاسفم .بدبختی این جاست که من بسیاری از این کامنت گزاران را از نزدیک می شناسم و ظاهرا از دوستان من اند .از این همه شیادی متاسفم .و لی راه دیگری نبود توهین کردن به کسانی که نمی توانستند از خود دفاع کنند کاردرستی نیست ومن نمی خواستم باعث و بانی این مشکل شوم .ازدوستان واقعی ام عذرمی خواهم و نیز ازدوستانی که قرار بود همین هفته با انها چت کنم فعلا یاهو مسنجرمن باز نمی شود و نمی دانم چرا.

به نظرمن انتخابات هم فاتحه اش خوانده است فقط باید نگذاریم لای چرخ دنده های قدرت و سیاست بیشتر از این له شویم .همین که به عنوان سیاهی لشکر تن به بازی ندهیم خودش کاری است .برای تمام دانشجویانی که این روزها کتک می خورند و عذاب میکشند متاسفم و از اینکه کاری ازدستم بر نمی اید تا حد بیزاری ازخودم رفته ام .دلم می خواهد اینجا توی همین وقت کمی که دارم در باره یکی از پست های اقای ابطحی بگویم ایشان این ضرب الامثل معروف را که : د رجهنم مارهایی است که ادم از دست انها به اژدها پناه می برد این جور عوض کرده اند در مسکو گاهی اینقدر هوا سر د می شود که ادمها به سیبری پناه می برند

خیال میکنم همه ماها باید ازدست سرما و اژدها و مارها به خدا پناه ببریم اگر هنوز نگریخته باشد و یا از دست نمایندگانش دق مرگ نشده باشد .

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 4:8 |
نوشا

پیعامی گذاشته بود ی در پست  "چرا ادبیات ایران جهانی نیست" کنایه ای به خالد حسینی زده بود ی که داستانی نوشته است بدون اینکه بگوید چه کسانی طالبان را تقویت کردند و....

نوشا بیا دست از این بازی ها برداریم.از فکر و خیالاتی که صدها سال است گریبان ملت بدبخت مارا گرفته و ماهم به عنوان روشنفکر دم به دم ان داده ایم .

نوشا فقط به چند سئوال جواب بده

ان مردی که گوش و دماغ زنش را در هرات همین هفته پیش برید و تمام سایتها زن مثله شده را نشان دادند به دستور امریکا و امپریالیسم جهانی این کاررا کرده ؟

ان زنی که توی اردبیل کتک می خورد و در یخبندان از خانه بیرون رانده می شود و تا صبح یخ می زند این زن چطور او هم به دستور امریکای جهانخوار یخ زده

دو جوانی که محکوم شدند که ازبلندی پرت شوند  - جوانانی که سنشان ازهمین انقلاب خودمان کمتر است و درفضای ضد امریکایی و دشمن شکن جمهوری اسلامی رشد کرده اند-به دستور چه کسانی دست به جنایت زده اند

وهزار سئوال دیگر

نوشا همین هفته هم کتابهای خالد حسینی هم بادبادک بازهم هزارخورشید تابان بست سلر بود

همین هفته هم کتاب عشق در سالهای وبا که در وزارت محترم ارشاد خاک میخوردبرای اجازه بست سلر بود

نوشا ببین خیال میکنم زمان ان رسیده که بدانیم و باورکنیم که ان چیزی که به دنبا ل ما می اید و بوی بدی هم می دهد بوی وحشتناک عقب ماندگی و حماقت  ماتحت مبارک خودمان است ونه چیز دیگر

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 1:38 |