تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور

 

 

ما ملکه را د رحالی رها کردیم که کلاهش را محکم گرفته بود تا  باد بالگرد ان را باخودش نبرد. اما حالا هلیکوپتر رفته است و شه بانو دارد به پروانه ای نگاه میکند که روی  گل رزی نشسته و همین جاست که نگاهش به ان طرف خیابان می افتد. دانشجویانی که کنار خیابان منتظر اتوبوس دانشگا ه هستند و کسانی که از در میله ای  خوابگاه ارم می روند و می ایند .چند دانشجو ان طرف برایش دست تکان می دهند. او هم دستان ظریف و باریکش را تکان می دهد و ماموران امنیتی را هم می بیند که به فاصله و برخی در کنار موتور سیکلت های بزرگ خود ایستاده اند. باز همان بیزاری به سراغش می اید. همان بیزاری جدایی از کسانی که همیشه دوستش دارند. بارها به  زنجیره امنیتی ساواک اعتراض  کرده اما اعلا حضرت فرموده تو خیلی چیزها را نمی دانی ..( راوی داستان می تواند بعدها بپرسد ایا اعلاحضرت شاهنشاه  خودش همه چیز را می دانست ؟).

.ملکه همیشه حیرت میکند. مردمی که برای او دست تکان می دهند و خودشان را به در و دیوارمی زنندتا به او برسند چه کینه ای می توانند نسبت به او داشته باشند؟

 ملکه با ندیمه اش می رود تو ی ساختمان اما ایا همه دانشجویان ان طرف خیابان را دیده است ؟

می خواهید باهم برویم ان طرف خیابان ؟چاره ای نیست برای اینکه بدانیم چطور سالها بعد  فائزه به جای ملکه  فرح به کیش می رود حتماباید به ان طرف خیابان برویم وچیزهای دیگری ببینیم غیراز ان چیزهایی که ملکه دیده است ..

خوب حالا ما درست روبروی باغ ارم هستیم. یعنی این بار کنار خوابگاه  از این طرف به کاخ نگاه میکنیم به اطراقگاه ملکه از نگاه کی ؟( point of view) خوب از نگاه دانشجویی که ان سوی میله ها توی محوطه  خوابگاه ایستاده.  ایستاده یا دارد از پله ها خوابگاه شماره یک ارمپائین میاید که به اتوبوس برسد ؟ دانشجوی دختر ما ظاهر بی خیالی دارد. شلوار جین و کفش کتانی و موهای از پشت بسته. او البته تنها نیست. دانشجویان زیادی هستند که باید سر کلاس بروند وبرخی ماشین دارند برخی در انتظار اتوبوسند.

. دانشجویی با اتوموبیل اخرین مدل ازخوابگاه ارم بیرون می اید احتمالا به دیدن دوستی امده است ( این جا ما باید تحقیق کنیم ببینیم اصلا ان روزها اجازه ورود به اتوموبیل ها دادمی شد یانه  چون ممکن استحا فظه  راوی ؟ضعیف باشد  ) برخی هم در صف اتوبوس ایستاده اند .دانشگاه اتوبوس های مخصوص دارد باهمان ارم مخصوص سه پله که میگویند طرحی است که  از پله های تخت جمشید  گرفته اشده باز از همان جا شرو ع میکنیم  از جایی که  ملکه از هلیکوپتر پیاده می شوند. درهمان لحظه که شه بانو فکر میکند که ای کاش دوستان امریکایی اش راهم خبر کرده بود دانشجو ی ما  به اخطار ساواک فکر میکند .از او پرسیده اند چرا اینقدر با دانشجویان خارجی معاشرت میکند ....اما ورود دانشجویی ذهن  دانشجوی دخترمارا  متو جه موضوع دیگری میکند این دانشجو جوانی است به قول  بوشهری ها سرخ وسفید چهارشانه زبر و زرنگ  و عضو انجمن اسلامی دا نشگاه . معروف است که میگویند جایی که چپ ها راه می روند ا پا نمیگذارد.چپ ها رانجس می داند . پیراهنش استین کوتاه است مغرور از قدمهای خود  با نفرت به ان طرف خیابان نگاه میکند به دخترها نگاه نمیکند دختر دانشجو اورا بارها دیده است صدای فریادهایش را توی اعتصابها شنیده و می داند که همیشه حواسش هست که دانشجویان چپ از او جلو نزنند ...

همه اورا می شناسند بعدها قراراست  وزیر کار شود راوی ما هرگز فکر نمیکند که این دانشجوی عدالت خواه و مومئن روزی 48 گارگر را در خانه گارگر به صلابه بکشد ان هم در عرض سه روز.

 دختر فکر میکند حالا ست که داد بزند اما فریادی کشیده نمی شود دختر چند دانشجوی خوش پوش را می بینند که لبخند زنان به ملکه که هوش و حو اسش به این است که کلاهش را باد نبرد نگاه میکنند .ملکه عاقبت به این طرف نگاه میکند لبخند میزند و دست تکان می  دهد اتوبوس دانشگاه از راه میرسد دختر دانشجو پاتند میکند که به اتوبوس برسد و دراین لحظه به دانشجوی انجمن اسلامی  که او هم به طرف اتوبوس می رود تنه می زند  هردو وارد اتوبوس می شوند.

  وقتی اتوبوس راه می افتد  دخترک که سمت چپ اتوبوس نشسته ملکه را می بیندکه راه افتاده و  یک ریزمی خندد.این همه خنده را ازکجا اورده ؟ اصلا به چه می خندد؟دخترک این را از خودش می پرسد .

راست داستانی اش را اگر بخواهید او در هواپیما فرصت کرده روزنامه ها و مجالات را بخواند تصاویر خودش راببیند و لذت ببرد ملکه راضی است از فعالیتها و از همه چیزو بخصوص از این دانشگاه که کمتر در گیر اعتصابات دانشجویی می شود .ملکه با خودش فکرمیکند :اما به هر حال جوانها همیشه معترضند .

خوب در این لحظه بخصوص فائزه کجاست ؟ در کدام شهر در کدام مدرسه درس می خواند با چه لهجه ای حرف می زند ؟چه کتابها یی می خواند چه فیلمهایی می بیند ...تحقیق ...تحقیق ...ما برای شخصیت داستانی خود حتما باید تحقیق کنیم ...

چند سئوال

1-ایا جمله ای که  پادشاه به ملکه میگوید جمله مناسبی است ؟

2-ایا درست است که ما به ان طرف خیابان برویم و این بار ازنگاه یک دختر دانشجو داستان را دنبال کنیم

3-ایا فقط باید برای شخصیت های تاریخی تحقیق کنیم یا  در مورد همه شخصیت های داستانی ؟

به این سئوالها جواب مناسب بدهید و جایزه بگیرد در پست بعد برنده دیالوک نویسی را خواهید شناخت
+  21 Jul 2008ساعت 9:45 PM   منیرو روانی‌پور   | 

۱-بیژن بیجاری برایم کامنتی گذاشته است که ترجیج میدهم  بایک نامه جوابش رابدهم .

۲-دوستانی که داستان می فرستند کمی باید حوصله کنند .دست تنها هستم و خودم باید داستانها را بخوانم .

۳-از اینکه نمی توانم به همه جواب بدهم متاسفم این را پای گرفتاری ها و کار زیاد من بگذارید .

۳-وقتی به سوالها جواب می دهید باید حتما نام و ادرسی داشته باشید که اگر برنده جایزه شدید من بدانم که باید نام چه کسی را به کتابفروشی نیلوفر .. مرکز یا نشر چشمه .بگویم

۴-کامپیوتری که در خانه دارم خوب نیست بنابراین مطالبی راکه در خانه می نویسم می توانید به راحتی تشخیص دهید پراز غلط  املایی حتی و مختصر.

۵-برای بار هزارم لطفا در کامنت های خود به کسی توهین نکنید من نمی خواهم این دیالوگ را با دوستان دیده و نادیده ام قطع کنم.

۶-این واژه های انگلیسی که من به کار می برم چیزی نیست که ادم باهاش پز بدهد پسر دوازده ساله من همه این ها را می داند .دربیشتر کشورهای عربی از دوره کودکستان بچه ها مجبورند دوزبان را انتخاب کنند  عربی -انگلیسی  یا عربی -فرانسه ....وقضاوت را به عهده شما میگذاریم تا بگوئید وضعیت تدریس زبان در دبستان ودبیرستان های ایران چگونه است .

فعلا دو روزی در خانه خواهم ماند .به زودی ادامه داستان ملکه فرح و فائزه خواهم نوشت .

+  19 Jul 2008ساعت 4:14 AM   منیرو روانی‌پور   | 

چه کسی اردیبهشت ماه شیراز را دوست ندارد ؟به نظر شما این کج سلیقگی  نیست که ما ملکه را توی باغ ارم شیراز تنها رها کنیم ؟.و نگذاریم خواننده گلهای رنگارنگ  و بوی بهارنارج و گل اشرفی هایی  راکه با یک نسیم روی پیاده رو پخش می شوند  ببیند ؟

.یک نویسنده خوب لحظه های زیبای داستانی را از دست نمی دهد. پس بیائید ملکه را درلحظه ای

ببینیم که از هلیکوپتر پیاده می شود. هلیکوپتری که در باغ ارم روبروی خوابگاه دانشجویان (ارم) می  نشیند .و ملکه راکه با دو دست محکم کلاهش راگرفته تا باد بالگردها  آن را ازسرش برندارد-پیاده میکند.اما این کلاه را چه کسی برسر شهبانو گذاشته ؟ خودش ؟ندیمه اش ؟ ادمهای دور برش ؟ اگرادمهای دور بر شهبانو و یا خود شهبانو قدرت

یشگویی داشتند می دانستند که این کلاه کلاه خطرناکی  است و نه تنها نباید ازان مواظبت کند که باید حتما بگذارد باد کلاهش را ببرد اما همه ما می دانیم که دو گروه از ادمهای روی زمین می  توانند پیشگویی کنند گروه دوم نویسندگان هستند .نویسندگانی  که دردنیای ازاد زندگی میکنند قبل از واقعه می توانند پیشگویی کنند ونویسندگانی که دردنیای بسته نفس میکشندبعد  از واقعه فقط می توانند حسرت بخورند ...

 شهبانو چه لباسی به تن دارد چه گوشواره ای وکفشهایش  چه مارکی است ؟

کسی نمی پرسد چرا این قدر به  ظاهر ملکه گیر داده ای ؟ نه نمی پرسد چون همه می دانند که ظاهر Appearancesشخصیت داستانی مهم است.  لباس ادمها می تواند زبان ادمها باشد و خیلی چیزها از شخصیت انهاا به ما بگوید .راه دوری نرویم ایا ما می توانیم لباس فائزه را تن ملکه کنیم و لباس ملکه را تن  دختراقای رئیس جمهور؟ حتما نمی توانیم چون نوع پوشش انها از تاریخی خاص حرف می زند نوع پوشش رفتار وکردار خاصی باخود می اورد  حتی یک شخصیت داستانی که ظاهرا تاریخی هم نیست مثل زنی که پنجره را باز میکند تا به کفترها دانه بدهد  رفتار و کردارش وقتی درخانه است یا در بازار تره بار یا درمیهمانی فرق میکند چون مکان زمان و پوشش زبان خاص خود را دارند ....راست داستانی اش را اگربخواهید زبان همان کلماتی نیست که از دهان ادمها بیرون می اید ...همه چیز جاندار وبی جان خزنده و چرنده و پرنده همه گوینده اند همه در حال گفتن داستانی هستند بازبان خاص خود...هر شیی هر چه که می بینم یا تخییل میکنیم زبان خود را دارند رویاها خوابها کابوسها مناظر طبیعت  و....

 

خوب حالا شهبانو را داریم که از هلیکوپتر پیاده می شود  . عطر بهارنارج و گلهای رز هوا را سنگین کرده مست از بوی گلها فکرمیکند  ای کاش به دوستان امریکایی هم گفته بود....امایادش می  اید که دلش برای زبان فرانسه تنگ شده برای روزهایی که در کافه  های پاریس با دوستانش در باره سیاست و هنر حرف می زدند چرا می رویم توی ذهن ملکه  ؟ می  توانیم یکراست اورا وارد ساختمان اربابی کنیم. کمی استراحت کنند اما نویسنده لجباز ما می داند که بسیار مهم است که بدانیم یک شخصیت در باره خودش چه  feelings احساسی دارد .این احساسات در داستان باعث می شود که شخصیت داستانی بتواند راحت حرکت کند در واقع برای شخصیت داستانی انگیزه حرکت  -    motivationایجا د میکند و همه اینها باعث می شود که شخصیت داستانی صدای خاص خودش را داشته باشد . ملکه صدای خودش را دارد فائزه صدای خودش و همسر اقای رئیس جمهور کنونی هم که ما فقط  یک تصویر کنار همسرشان با عینک دودی از او  دیده ایم صدای خاص خودش

پس  برای یک نویسنده که می خواهد داستان قابل قبولی بنویسد  the character's voice بسیارمهم است.

با همه این ها نباید فراموش کنیم که در داستان کوتاه نویسنده مجبور به انتخابی فشرده است نمی تواند و مجال انرا هم ندارد که خیلی ازجزئیات حرف بزند ووپس نکند  طرح ما دریک داستان کوتاه نمی گنجد ؟

ادامه دارد .ضمنا به پست قبلی هم نگاه کنید چون مال امروز است .

+  16 Jul 2008ساعت 11:35 PM   منیرو روانی‌پور   | 

مصاحبه با شمس لنگرودی http://www.piadero.ir/EdameMatlab/Gofteman-ShamsLangeroudi.htm

واین مطلب از دکتر اسماعیل نوری علاء که در نشریه اینتنرتی ://www.3panj.com/article.aspx?id=191  صدای دبیات مستقل چاپ  شده .

+  16 Jul 2008ساعت 9:13 PM   منیرو روانی‌پور   | 

 characterization

در داستان کوتاه  انتخاب شخصیت و شخصیت سازی سخت تر از رمان است ونویسنده نمی تواند به تمام جزئیات بپردازد  چون  مجال زیادی  ندارد و مصالح خود را باید با دقت انتخاب کند .دیالوگ که ساده ترین کارش دادن اطلاعات و سخت ترین وظیفه اش  ساختن شخصیت و فضای داستانی است  نمی تواند طولانی باشد ما در غرور و تعصب با دیالوگهایی سر وکار داریم که ظاهر شخصیت داستانی را هم توصیح می دهد   دیالوگهایی طولاتی که خاص رمانهای قرن نوزده و اوائل قرن بیستم است  اما د رداستانهای چخوف یا الن پو  می بینم که دیالوگها کوتاه و دقیق اند و نزدیک تر به زمانه ما در کارهای همینگوی و شرود اندرسن به دیالوگهایی برخورد میکنیم که بایک خط شخصیت داستانی را می سازند .

و یا در داستانهای کوتاه فاکنر از جمله یک گل سرخ برای امیلی .

شخصیت داستانی  باید باور پذیر و قابل قبول باشد .نویسنده پلیس  راهنمایی و رانندگی  نیست که فقط گزارشی بنویسد و کروکی ای بکشد  و خود را فارغ کند .او شخصیت را می سازد پوست و گوشت و استخوان به او می دهد  به ادمهای دور برشخصیت خود توجه میکند به زمانه ای که دران زندگی میکند و  نیزبه عادات بخصوصی که احیانادارد به نوع لباس پوشیدن  حرف زدن حرکت کردن و علائق او.

نویسنده راهای مختلفی برای شخصیت سازی دارد .گاهی ممکن است اورا توصیف کند زمانی از طبیعت کمک میگیرد که خلق و خوی اورا به ما نشان دهد و یا از طریق تکنیک های متفاوت  اورا برای خواننده قابل قبول می سازد .

گاهی شخصیتی فقط بر اساس شایعات شکل میگیرد یا براساس حرفهایی که دیگران در باره اش می زنند و نویسنده موفق می شود  از طریق گفتگو با دیگران داستانش را بنویسد. از یک رمان و یک داستان کوتاه مثال می اورم  در رمان سیمای زنی در میان جمع نوشته هانریش بل از از گفته های دیگران نلی شکل میگیرد . اورا از طریق دیگران می بینیم و در یک گل سرخ برای امیلی  این شایعات شهر است که امیلی را به خواننده نشان می دهد  چرا که امیلی سالیان سال است در خانه اش را به روی خود بسته و به شهر پشت کرده است .

یک سئوال :

ایا ما می توانیم شخصیت فائزه را از طریق حرفهای دیگران بسازیم ؟ واقعیت این است وقتی  دو زن رادر دودوره تاریخی انتخاب می کردم به عنوان شخصیت داستانی می دانستم که به همین جا می رسم .متوجه می شوید ؟وقتی زنی خودش را پنهان میکند مثل امیلی ما از طریق دیگران اورا می سازیم. از طریق حرفهایی که می شنویم شایعات  پچ پچه ها و احیانا نوشته هایی که این جا و ان جا در باره او میتوانیم بخواینم .و هرکس البته داستان خودش را می نویسد .احتما لا نیک اهنگ کوثر و اقای فرشاد امیر ابراهیمی اگر بخواهند این داستان را بنویسند حتما با داستانی که من و یا شما می نویسیم  فرف خواهد کرد چرا که هم داده های متفاوتی داریم و هم تخییل متفاوت .

پس این قاعده که میگویند شخصیت صدای خودش را دارد صدایی که متفاوت است ومی تواند اورا از دیگران  متمایزکند چه می شود ؟  ایا این قانون شامل حال شخصیت های تاریخی هم می شود ؟

 

خوب این نوشته نوش اذر خواندنی است http://www.medad.net/wpm/

ضمنا غلامرضا برای بابک وبلاگ زده  این هم لینکش http://babaktakhti.blogfa.com/

+  14 Jul 2008ساعت 8:59 PM   منیرو روانی‌پور   | 

تا ملکه  دوروزی درشیراز استراحت کند و بعد به کیش برسد ما می توانیم در باره عناصر مهم داستان کوتاه حرف بزنیم ( اما پیشا پیش این را بگویم که هر چه ملکه به کیش نزدیک تر می شود نوشتن طرح داستانی برای فائزه سخت تر می شود )

. .تا حالا در باره :

1-foreshadowing

2-setting

3-dialogue

4-characterisation

کم و بیش حرف زده ایم اما داستان کوتاه عناصر مهم دیگری هم دارد که باید به تدریج درباره ان ها  بحث  کنیم   پس انها را به خاطرمی سپاریم :

5-coflict

6- point of view

7-plot

8-theme

 

خوب همه ما به عنوان کار اموز گارگاه اینترنتی داستان نویسی باید به خاطر بسپاریم که  :

1-نویسنده زیرک و مستقل و قدرتمند  هرگز داستانش را فدای یک پیام سیاسی نمیکند .نویسنده البته بی پیام نیست حرفی برای گفتن دارد اما این حرف را بسیار زیرکانه می زند مستقیم وعلنی حرف زدن درباره هدفی که نویسنده دارد کار داستان معاصر نیست  شولوخف می تواند بر گور داویدوف شیون کند  و خواننده را تحت تاثیر قراردهد اما از زمانه این جورنوشتنها خیلی وقت است که گذشته هرچندکسی نمی تواند منکر زیبایی    کار میخائیل شولوخف شود .

2-نویسنده حاکم شرع نیست . نویسنده خوب می تواند خودش را جای تمام شخصیت های داستانی بگذارد خوب یا بد فرقی نمیکند اما درمورد نوشته اش قاضی سخت گیری است بیرحمانه حدف میکند و روی نوشته های بسیاری خط میکشد

3-نویسنده پلیس نیست و برای دستگیری کسی نیامده ونیز سیاسی نیست اما درانتخاب  عناصر داستانی ک مثل یک پلیس جنایی عمل میکند نکته بین و دقیق .

 

پاهای اقای کارور روی شانه های ادگار الن پو و چخوف است .خیلی راحت طلبی می خواهد که فقط به خواندن داستانهای کارور بسنده کنیم و اورا تنها نمونه موفق داستان نویسی کوتاه  بدانیم

مشق

یک گل سرخ برای امیلرا ی حتما بخوانیم . نمونه زیبا و دقیق یک داستان کوتاه باتمام عناصر داستانی   ااین داستان را اقای نجف دریابندری ترجمه کرد .ابعد از خواندن داستان عناصر داستانی ان را مشخص کنیم .

ازحالا در باره فائزه و ملکه تحقیق کنید اززندگی انها ارشیوی داشته باشید .یک مسابقه داستان نویسی در راه است .به برندگان اول تا سوم جایزه خوبی می دهم داوران این مسابقه همه ما هستیم .

 

+  12 Jul 2008ساعت 10:10 PM   منیرو روانی‌پور   | 

نوشا

خبری ازت نیست .سال پیش در پرویدنس  providence داستانی به من دادی ،خواندم  و تند و تیز در باره اش  توی وب لاگ نوشتم .دلخور شدی ؟ بشو ..

.برای اینکه نشانت بدهم ادم باید چقدر به بهتر شدن کارش حساس باشد   ظرف یکی دوماه آینده  وقتی  این سری نوشته ها  تمام شد، داستانی از خودم روی وبلاگ میگذارم تا دوستان با تجربه و بی تجربه  در برنامه پنبه زنی کاملی شرکت کنند .

اما چه باشی و چه نباشی مخاطب اصلی حرفهای من در باره شخصیت سازی در داستان کوتاه تو هستی . به خاطر قولی که به تو داده بودم

 .

برای بحث شخصیت سازی در داستان     characterisationما دو کارکتر انتخاب میکنیم . اما اولین چیزی که باید یادمان بماند این است : ما قاضی شرع نیستیم و فقط می خواهیم داستانی بنویسیم از سفر دو زن مشهور و سیاسی ایرانی  اخرین ملکه ایران و دختر اقای رئیس جمهور .هردو معاصرند . در روزگار ما زندگی  کرده اند و میکنند ..اما هردو تفریبا به یک سرنوشت دچار شده اند باروبندیلشان را بسته اند و رفته اند ...کجا ؟چطور ؟ به چه دلیلی ؟ چه کسانی انها را از صحنه سیا ست  راندند..خودشان  رفتند ؟مردم چیز خور شده بودند یا کسانی مردم را جادو کرده بودند ؟ خودشان دراین واقعه چه نقشی داشتند  ؟اطرافیانش ؟ایا می توانیم بگوئیم انها خوب بودند و اطرافیانشان بد و هزار سئوال دیگر که حتما به داستان ما مربوط می شود ....

خیلی خوب از سفر شبهانوی ایران به کیش شروع میکنیم .

صبح اخرین روز فروردین ماه  مدیر دفترملکه برنامه های روزانه اش را برایش می اورد.  ایشان در باغ نیاوران قدم می زنند. تازه ازخواب برخاسته اند و فضای سبز کاخ،  گلهای زیبا و چنارها و شمشادهای کاخ ....درختی که دروسط پله ها هم چنان سر افراز مانده است، صدای پرندگان، نگذاشته که ایشان در اتاق بماند و غلت و واغلت بزند ....شبهانو نفس عمیقی میکشد و به مدیر دفتر و ندیمه اش نگاه میکند  که از پله ها پائین می ایند. هردو تعظیم میکنند و لبخند زنان برنامه را به اونشان می دهند ...چند جارا باید افتتاح کند ...به چند موسسه باید سر بزند  با چند نفر ملاقات دارد و...باید  اماده دریافت دکترای افتخاری داشگاه تهران باشند

 روز پر کاری است ...

ملکه چه لباسی بر تن دارد ؟ احتمالا لباس نباید رسمی باشد .شاید شلوارکی یا لباس ورزشی که بتواند یک دور هم اگرشده دور سرای بزرگ کاخ بدوداما هر لباسی تنش باشد رنگها درهما هنگی کاملند ..

این را باید بدانیم که ملکه عاشق زیبایی هاست و داشجوی رشته معماری در پاریس بود ه

خوب چیدمان داستان یاهمان ستینگ داستانی این جا خوب است. کامل است وما که نویسنده ایم بعد از یک روز پرمشعله می خواهیم اورا به کیش بفرستیم .

 وقتی قدم زنان از پله ها ی سرای کاخ بالا می روند مدیر دفتر دوباره تعظیم میکند و میگوید که برنامه سفرهرساله کیش هم در دست تدارک است اینجاست که شبهانو می ایستد نگاهی به فصای سبز کاخ می اندازد و میگوید ترجیج می دهد دو روزی هم در کاخ ارم شیراز اطراق کند این جمله اخر را به فرانسه میگوید و یادش می  اید که خیلی وقت است دلش برای دوستان پاریسی تنگ شده برای دوستانی که بتواند با انها در باره هنر اونگارد  حرف بزند ...مدیر دفتر ملکه به کار خودش وارد است می داند که باید دوستان فرانسوی را هم دعوت کند اما ...شبهانو میگوید : انها مستقیم به کیش بیایند   این راهم به فرانسه میگوید.

فردا در روزنامه ها ...

مردم سراسر ایران ملکه نیکوکار را می بینند که با شیک ترین لباسها ورفتاری با وقار در حال افتتاح موسسه ها و کانون های خیریه ...است و شب تلویزیون  مردمی را نشان می دهد که قربان صدقه اش می روند و برایش هورا میکشند و شبهانو باصدایی که معلوم نیست چرا حزنی دران است برایشان دست تکان می دهد وتشکر میکند .از میان تمام کسانی که فیلم های ملکه را دیده اند دخترکی هم در رفستجان نشسته است که پدرش با اینکه روحانی است و زندانی اجازه داده است که توی خانه تلویزیون باشد. دخترک نگاه میکند نگاه میکند و حسی مغشوش از ذهنش می گذرد

تلویزیون شبهانو را نشان می دهد که سینی به دست د رصف سلف سرویس دانشجویان دانشگاه تهران برای گرفتن غذا ایستاده است ...اما هیچ کس نمی بیند که ملکه در کافی شاپ دانشگاه نشسته است و با لباسی سبز و موهایی که هماهنگ با رنگ لباس اوست سیگاری در دست دارد که سبز است ..هماهنگی کامل رنگها همیشه رعایت می شود ....اما این  فیلم را که روزنامه نگاری که همیشه در رکاب ایشان است  گرفته مسئول اطلاعاتی عکسهای ملکه سانسور میکند...مردم نباید ملکه را در حال سیگار کشیدن ببینند .ملکه خوشحال در میان دانشجویانی که اغلب انتخاب شده اند نشسته است ولی دران میان کسانی هم هستند که مثل ایشان مدتی در پاریس بوده اند و انقلا ب 1968 را دیده اند و مخفیانه  به رنگ سیگار ملکه پوزخند می زنند ملکه این پوزخند را نمی بیند .

 

 

خوب این بحث ادامه دارد  و همان طور که دیدید من چیدمان را معادل ستینگ انتخا ب کردم.  کلمه ای که یکی از کولی ها پیشنهاد کرده بود به نظرم چیدمان مناسب ترین کلمه برای ستینگ است اگر مخالفید بگویید
+  9 Jul 2008ساعت 10:24 PM   منیرو روانی‌پور   | 

http://www.roozonline.com/archives/2008/07/post_8247.phpمن نمی توانم این نوشته  شاهکار ابراهیم نبوی را خودم تنها بخوانم. داور دستت درد نکند زیبا ترین متنی است که نوشته ای .
+  9 Jul 2008ساعت 6:24 AM   منیرو روانی‌پور   | 

از الف -بوستانی ممنون می شوم اگر اطلاعات بیشتری در باره مدرسه ای بدهد که پدرم در دهه پنجاه  ساخت .فقط به یادمی اورم که میگفت بازرسان شاهنشاهی که امده بودند  ازش پرسیده بودند که تو چطور این مدرسه را ساخته ای ؟ همین که بچه های بردستان سالهاست انجا درس می خوانند و همین که برخی می دانند که معمار این مدرسه که بود  خوشحالم .در باره پدرم بازهم خواهم نوشت روح ارام و مهربان ....مهربانی بی دریغ و دانش غریبی که داشت ...خواندن و خواندن وخواندن ...هروقت خانه بود کتاب از دستش نمی افتاد ...مدیونش هستم  مدیون مهربانی - هوش و ذکاوتش و سکوت غریبش دربرابر درد.

در همین هفته  جلسه اینترنتی را ادامه می دهیم .هنوز در باره داستان کوتاه حرفهای زیادی دارم که می نویسم .

در باره مشقها  هم خواهم نوشت .فعلا تلویزیون برنامه ای با اقای متکی دارد بروم ببینم .

 

+  6 Jul 2008ساعت 9:47 PM   منیرو روانی‌پور   | 

در آدر ماه ۸۶ شبی از شبها ی وبلاگ گردی به این داستان رسیدم .خواندم و برای نویسنده اش کامنت گذاشتم . جوابم را با یک کامنت زیبا داد .قول دادم که بیشتر در باره داستان با او حرف بزنم و خیلی طول کشید تا به قولم وفا کنم .بعد ازش خواستم داستان را  از طریق ایمیل برایم بفرستد .فرستاد .علت اینکه مستقیم لینک ندادم این بو د که کمی به شما دردسر بدهم ...

حالا  دیالگوهایی را که در باقی داستان است  مشخص می کنم  .می بینید که روی نوشتن انها دقت نشده  .چیزی نشان داده نشده . مشتی کلمات  بی جان  که هیچ خلاقیتی در انها نیست .و شخصیت داستانی مارا کامل نمیکند .چیزی دراین دیالگوها خلق نمیشود ....بدعتی در کار نیست .

باید به خاطر داشته باشیم که در یک جمله می توان بسیاری از کلمات را حذف کرد بدون اینکه به معنای جمله اسیبی برسد و نیز وقتی صحبت از احساسات است ( emotions)باید ان را نشان دهیم با گفتن ارزش داستان را پائین می اوریم .

. همانطور كه خيره نگاهم مي‌كرد گفت: « چي رو نبايد؟ ميخوام پسرم رو ببينم.» تا اين جمله از دهانش بيرون آمد فهميدم كه مي‌خواهد چه كار كند. دردسر بدي بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا اين زن مي‌خواست داخل يكي از تابوت‌ها را ببيند. آرام جلو رفتم و گفتم: «  خانم برای من دردسر ميشه. خواهش ميكنم.» زن همچنانكه به تابوت خيره مانده بود جواب داد: «نه پسرم! هركي اومد چیزی  گفت  من گردن ميگيرم.» گفتم: «آخه مادر جان! اينجوري كه نميشه. مسئوليت اينجا گردن منه. خواهش ميكنم زن سرش را بلند كرد كه : «پسرم! من از تهران اومدم كه بچه‌ام رو ببينم. مسئوليت و اين چيزا هم حاليم نميشه.» گيج شدم. پرسيدم: «از تهران؟ مادر جان اين تابوت‌ها رو كه ميخوان ببرن تهران. نميشد همونجا ببيني؟» حالا ديگر كاملا نشسته بود. حق به جانب جواب داد: « بچه جون من يه مادرم. نميتونم تا سه‌شنبه صبر كنم. اين همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچه‌ام اومده ميخوام ببينمش. توروخدا بذار يه دقيقه ببينمش. فكر كن منم جاي مادرتم. حرفم رو زمين ننداز. تورو جون مادرت.» نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفي دلم هم برايش مي‌سوخت، اما دلم براي خودم بيشتر مي‌سوخت كه بايد توبيخ مي‌شدم. گفتم: «خب مادرجان اگه تهران ببينيش كه بهتره. اونجا بيشتر ميتوني ببينش. چرا اومدي اينجا؟» هر چند خودم مي‌دانستم كه دارم دروغ مي‌گويم. ملتمسانه‌ جواب داد: «پسرم! من يه مادرم. نميتونم صبر كنم. دلم براي بچه‌ام يه ذره شده. ميخوام ببينمش. تورو خدا بذار ببينمش. فقط يه دقيقه. تورو جون مادرت.» لاي منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نمي‌كند شايد كوتاه مي‌آمدم، اما مي‌دانستم كه حتما گريه و شيون خواهد كرد. تا خواستم چيزي بگويم، سريع گفت: «قول ميدم سروصدا نكنم. توروخدا.» خلع سلاح شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. اين پا و آن پا مي‌كردم كه بهانه‌اي دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستي به سرم كشيدم. داشتم پيشاني‌ام را با نوك انگشتانم مي‌ماليدم كه گفت: « دور از جونت جوون! پسرم وقتي ميرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. واليباليست بود پسرم. وقتي رفت خودش رفت. نگفتم چرا ميري مادر؟ حالا كه اومده ميخوام ببينمش. ميخوام ببينم پسرم چه شكلي برگشته پيش مادرش. ببين جوون! من پيرزن فقط براي اين زنده موندم كه يه بار ديگه پسرم رو ببينم. توروخدا بذار ببينمش. من كه مثل خيلي از مادرا نتونستم عروسي پسرم رو ببينم. تورو جون مادرت بذار يه دقيقه پسرم رو ببينم.» دلم برايش مي‌سوخت. مي‌دانستم در تابوت را كه باز كند چه چيزي خواهد ديد. خم شدم و آرام گفتم: « مادر جان! چيزي كه توي اين تابوته ربطي به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن.» ادامه ندادم. پرسيد: «خب؟ بگو پسرم!» نمي‌خواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه ديدم ادامه دادم: « برادر منم كه پارسال آوردن ميخواستم ببينمش. ديدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از ديدن پسرت. توي اين تابوت‌ها چيزي نيست كه پسر تو باشه. چند تيكه استخون و يه پلاك زنگ زده. همين.» لبخند كجي تحويلم داد كه: « خدا برادرت رو بيامرزه. پسر جون حق داري نفهمي. يعني مادر نيستي كه بفهمي. مادرت چي؟ اون چي كار كرد؟» گفتم: « مادرم؟ مادرم خيلي ساله كه مرده. نبود كه ببينه.» آهي كشيد و جواب داد: « خدا مادرت رو هم بيامرزه. خوش به حالش. هيچي براي يه مادر بدتر از اين نيست. اينو من دارم بهت ميگم. بيين جوون! تو و برادرت از يه خون بودين. اما حكايت مادر فرق ميكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشيدم. شيره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توي دلم بوده. بزرگش كردم. هيچوقت خودتو با يه مادر مقايسه نكن. من اين بچه رو به دندون كشيدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من ميدونم كه پسرم الان سرومروگنده اينجا نخوابيده. پسرم اونقدر رشيد بود كه توي اين تابوت‌ها جاش نميشه. فقط ميخوام ببينمش. فقط ميخوام ببينم چه جوري برگشته. ميخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. ميفهمي جوون؟» بي‌اختيار سرم رو تكان دادم و تاييد كردم. گفت: « جوون! اميد منو نااميد نكن. روي يه مادر رو زمين ننداز. توروخدا بذار بچه‌ام رو ببينم. قول ميدم سروصدا نكنم. فقط يه دقيقه. توروخدا.» نمي‌دانم چه شد كه گفتم: « باشه مادرجان! فقط يه دقيقه. براي من دردسر درست ميشه.» خوشحال شد و با تكان‌هاي كج سرش قول داد. سرپا ايستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحت‌تر باشد، اما زيرچشمي نگاه مي‌كردم. زن بلند شد و بسم الله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اينكه درون تابوت را ديد خشكش زد و متعجب به درون تابوت خيره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه ديده كه اينطور مبهوت شده است. سر كشيدم. درون تابوت يك پلاك بود و مشتي خاك كه پايين آن ريخته شده بود. منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روي تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف مي‌زد به نرمي و با احتياط بدنه تابوت را نوازش مي‌كرد. حس بدي داشتم. چيزي آزارم مي‌داد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقب‌تر رفتم، اما آرام نشدم. حس مي‌كردم در اين فضا بيگانه‌ام، مزاحمم. بغض گلويم را گرفته بود. حس مي‌كردم وجود من فضا را آلوده مي‌كند. عقب‌گرد كردم و به‌سرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدايي از صحبت‌هاي زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روي زمين انداختم. بغضم تركيد. نشستم.

همان طور که می بینیم در این قسمت  بیشتر دیالگوگ است و لی این دیالگوها داستان را پیش نمی برند و اگربسیاری از انها حذف شوند به داستان لطمه ای وارد نمیکنند .

باید ببینم که شخصیت ما در می تواند این همه وراج باشد ؟کسی که تحمل چنین دردی را دارد خیلی نمی تواند حرف بزند ...حرافی از ان کسانی است که دردی نکشیده اند  و می خواهند ادا ی یک مادر را در بیاورند. در سریالهای تلویزیونی ما فراوان از این دست شخصیت های بی شخصیت حراف می بینیم ..

.این جور مادران چه کسانی که بچه های خود را در جبهه از دست دادند و چه کسانی که غزیزانشان تیر باران شدند و می شوند  ادمهای حرافی نیستند درد  انها را به سکوتی سنگین عادت داده ...اما مادران جلو دوربین البته از قماش دیگری هستند و تعدادشان بسیار اندک.

 .مادران بازیگر بدون دوربین حرکتی نمیکنند مادرانی که از جان عزیزانشان مایه میگذاشتند تا به روی همه فخر بفروشند که ما مادر شهیدیم ...این جاست که مادر ماکسیم گورگی ادم را دلزده میکند ....برای هیچ مادری ارمان  گرامی تر از جان فرزند نیست  .مگر اینکه ان مادر به قول امروزیها جو گیر شده باشد ...هیچ ایده ایلوژی جای فرزند را نمیگیرد. فضا خیلی باید غیر انسانی باشد که مادری فرزند خود را لو بدهد یا از دست دادن فرزند را بهانه ای برای پیشبرد اعتقادات خودش کند .

در واقع سئوال اصلی این است : مادر چه جور  شخصیتی دارد ؟ چون مابا این همه  حرف هنوز شخصیت اورا نمی شناسیم .برای این کار باید از فیلمهای تلویزیونی دست برداریم و به میان مادرانی برویم که تجربه تلخ جنگ را پشت سرگذاشته اند .با انها حرف بزنیم یاداشت برداریم از حرفها حرکات و قصه هایی که میگویند ...وبدانیم که شخصیت ها می توانند در مقابل یک عمل  عکس العمل های متفاوتی نشان دهند اما هر جور که واکنش نشان دهند این واکنش باید باور پذیر و درست باشد .

خوب مشق امروز این است .:دیالوگهایی را که با رنگ مشخص کرده ام  بازنویسی کنید .اگر شما بودید  این حرفها را چطور می نوشتید ؟کسی که بهترین جواب را بدهد می تواند برود یکی از کتابفروشی هایی که من می شناسم کتاب بخرد به حساب من .

+  1 Jul 2008ساعت 8:18 PM   منیرو روانی‌پور   | 

شراگیم ...

به نظر تو چطورمی توانیم با یک خط نویسندگان یک دهه را قضاوت کنیم ؟اصلا این کار شدنی است ؟وقتی برای یک داستان کوتاه این قدر باید فکرکنیمُ نت بر داریم ؟  چطور کسانی به خودشان جرات  می  دهند که بایک صفحه تکلیف ادبیات داستانی دهه شصت را روشن کنند ؟

شراگیم حتما بعدا در این باره با تو حرف خواهم زد اما حالا فقط یک سئوال دارم از تو و دوستان دیگر :

فرق میان سرکشی و عصبیت چیست ؟این را به عنوان تکلیف درسی می پرسم و همه ما باید این دو واژه را تا انجا که می توانیم ریشه یابی کنیم و معانی مختلفش را پیدا کنیم و نیز کاربردش را درجمله .

اما امروز می خواهم در باره  اخرین ملکه ایران  شه بانو فرح پهلوی و  دختر رئیس جمهور سابق ایران سرکار خانم فائزه هاشمی رفسنجانی حرف بزنم به عنوان شخصیت داستانی ..

این روزها در ایران روز زن است و می  دانیم که هردوی این ها زن هستند و می دانیم که این دو  زن یک وجه مشترک دارند : هردو به ورزش علاقه مندند  اسکی روی اب را دوست دارند و اسب سواری و ...

اما انچه از شخصیت داستانی الف می دانیم  (ملکه ) کاملا روشن است همه عکسهای اورا روی جلد نشریات دیده اند در حال اسکی در حال اسکی روی اب و...

.ولی شخصیت داستانی دوم (فائزه ) که خیلی معاصر تر از شخصیت اولی است ...علائقش  را از طریق حرفهای در گوشی این وان   می فهمیم.اطلاعات ما از طریق شایعات کامل شده یا می شود  ما بیشتر یک چشم افائزه را دیده ایم  چشمی که پارچه ای سیاه ان را قاب گرفته -یا فقط یک بار عکسش را دیده ایم که گردی صورتش پیدا بود ه ...او زن ورزشکاری است که خودش را چادر پیچ میکند برای نویسنده ساختن شخصیت داستان این زن سخت تراست اما ناممکن نیست .

فرض کنیم موضوع داستان ما علاقه این دو زن به اسکی روی اب است .یا اسب سواری ...

موضوع یکی است اما داستان به کلی باهم فرق میکند  ستینگ داستانی فرق میکند چون شخصیت ها باهم بسیار متفاوت اند چون ...

اگر از ستینگ داستانی فقط مکان مشترک باشد ...مثلا هردوی انها را نشان بدهیم که در کیش اسکی روی اب میکنند بازهم همه چیز متفاوت خواهد بود :

 دوره تاریخی   لباسها -ادمهای دوربر-  کردار ورفتار  دیالوگها و...

مثلا ملکه وقتی دارد راه می افتد برای پرواز به سوی کیش رئیس دفتر ش چک میکند که خبرنگاران اماده باشند اما فائزه وقتی می خواهد به کیش برود همه دوربری ها کاری میکنند که هیچ کس نفهمد  و احتما لا اقای رئیس جمهور از طریق همسرش حاج خانم هشدار می دهند که کارهای این دختر اخرش مارا بدبخت خواهد کرد باید مواظب باشد.

.البته همه مواظبند اما اقای پالیزار که خیلی طرفدار خلق است و با مسئول اسبهای خانم فائزه به  کمک  دوستی  ارتباطی به هم زده   از این طریق خیلی زود می فهمد که شخصیت داستانی ما نه تنها به کیش برای اسکی روی اب می رود بلکه به اسبهایش هم روزی صد هزار تومان غذا می دهد .

خیال میکنم با این مثال انچه را تا به حال روی این وب لاگ نوشته ام در باره ستینگ و دیالوگ---روشن تر شده باشد. ما این دوشخصیت داستانی را رها نمیکنیم و در پست های بعدی باز به انها خواهیم پرداخت.  ما در قرن بیست ویکم زندگی می کنیم. نمی خواهیم بگوییم ورزش بد است یا  شخصیت داستانی ما نباید به اسبها غذا بدهد. ما میخواهیم دو شخصیت را در داستان بررسی کنیم همان طور که فعلا کار نداریم که جنگ خوب است یا بد فقط در باره داستان سرب در گوش....حرف می زنیم

خوب برگردیم بر سر داستان خودمان

+  26 Jun 2008ساعت 8:59 PM   منیرو روانی‌پور   | 

اگر نویسنده ای قهرمان داستانش رئیس جمهور باشد و این شخصیت داستانی در یک جمع خصوصی بگوید که قرار بوده مرا ترور کنند من به عنوان خواننده فورا می فهمم که نویسنده نه از شخصیت پردازی چیزی می داند ونه از دیالوگ نویسی . چون سالها دیدن اخبار سیاسی و خبر گرفتن ازحاکمان کشورها این معرفت را به من داده است که بدانم رئیس جمهوری اگر قرار باشد ترور شود و این نقشه لو برود اول سخنگوی دولت رسما ان را اعلام میکند وبعد نمایی از اقای رئیس جمهور را نشان می دهند که صجیج و سالم است و در دفتر کارش مشغول حل مشکلات مملکت یا مشغول بازی فوتبال مثلا.

مقصودم این است که دیالوگ حتما باید به شخصیت داستانی بخورد ...یا شخصیت داستانی به حرفهایی که می زند بیاید ...

برای  نوشتن دیالوگهای مناسب و باور پذیر چه بایدکرد؟

1- یک نویسنده خوب گوشهای تیزی برای شنیدن حرفهای مردم دارد  – توی صفها – پارکها – تاکسی ها –و خیلی جاهای دیگر معدنی از گفتگوهای زنده و جاندار  پیدا میکنیم – ماندن درخانه می تواند این امکان وسیع را از ما بگیرد .

گوش دادن به حرفهای مرد م  و داشتن دفترچه ای کوچک با خود که همیشه بتوانی یادداشت کنی کلمات زیبا و جاندار-  جمله های تکان دهنده ونو که مردم می سازند و بسیار ی از وقتها می توانیم  از انها استفاده کنیم .

و اگر می توانید خریدن یک ضیط کوچک که دکمه اش را بزنیدو پا ی صبحت ادمها بنشیند.

با گوش دادن به  حرفهای دیگران متوجه می شویم که مردم در دیالوگهای خود اصطلاحات عامیانه بکارمی برند (slang) از ضرب المثل ها استفاده میکنند وخیلی از کلمات را حذف میکنند کلماتی که طرف مقابل میفهمد  گاهی جمله ها را ناتمام می گذارند و خیلی از حرفها را بدون اینکه کلمه ای بگویند با حرکت سرو دست و چشم و ابرو بیان میکنند  در حال حرف زدن مکث میکنند  گلویشان را صاف میکنند و یا به سرفه می افتند و...

Body language---با بالا وپایین اوردن تن صدا به نویسنده کمک میکند که   داستان خود را دقیق و زنده  روایت کند .پس نویسنده باید چشمانی تیز و بینا برای دیدن داشته باشد. نگاه کردن کافی نیست ..ممکن است نگاه کنی و هرگز نبینی ...بدون این ویژگی  نویسنده فقط می تواند شرح بدهد .توصیفی در کارنیست و همه ما می دانیم نشان دادن اصل مهم  داستان نویسی است و گفتنُ روایت داستانی را بی بنیه میکند .به زبانی دیگر احساسات و انگیزه های شخصیت های داستانی باید نشان داده شوند  و یکی از نقش های دیالوگ همین است .

 

 

2-خواندن داستانها و رمان ها – نمایش نامه های مدرن ( همینگوی استاد دیالوگ نویسی است .بکت دیلوگهای متفاوتی دارد و در غرور و تعصب می توانید  دیا لوگهای درخشانی ببیندی  گفتگوهایی که دران ها شخصیت ساخته وحتی شکل فیزیکی آنها  توصیف می شود  .دیدن فیلمهایی مثل ناخدا خورشید با ان دیالگوهای  شگفت انگیز 

3-گوش دادن به صدای کلمات  -دیالگوهایی را که در داستان خود نوشته اید باصدای بلند بخوانید می دانید انجا که کار خراب است کلمات راحت شنیده نمی شوند دچارلکنت میشوید .

خیلی خوب برای body language معادل فارسی پیداکنید

 

ادامه دارد

+  22 Jun 2008ساعت 9:29 AM   منیرو روانی‌پور   |