تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور
داوری کار اسانی نیست . بارها دیالوگها راخوانده ام و هنوز به قضاوت خودم مشکوکم .اما به هر حال باید انتخاب نهایی خودم را اعلام کنم  .

آزاده حرفهای درستی زده اما مستقیم به سئوال من جواب  نداده است .

عنصرنامطلوب به خود سئوال جواب داده و این در فرهنگی که همه به در و دیوار می زنند تا به سئوال اصلی جواب ندهند حسن بزرگی است .

آرمان و زامیاد  دقیق و جدی هستند و بخصوص حرفی که ارمان در باره دیالوگ می زند به تنهایی می تواند چند پست را به خودش اختصاص دهد .

یک نفر ...به شکل تکان دهنده ای دیالوگها را به پایان رسانده ..

خوب من چه کار باید بکنم ؟در هرحالیکه می دانم میان نوشته همین دوستان دیالوگهایی هست که باید حذف شود

به هرحال این دوستان اگر مایل باشند می توانند از این ببعد به من کمک کنند می توانیم باهم یک وبلاگ بزنیم مخصوص داستانهاییکه  می رسد .واقعیت این است که من نمی توانم به تنهایی تمام داستانها یی را که می رسد بخوانم و جواب بدهم با توجه به این موضوع که خیلی از دوستان مراعات هیچ چیزی را نمیکنند به محض اینکه یک خط می نویسند برای من ایمیل می زنند و فوری می خواهند جواب بگیرند

اما به هرحال

یک نفر  وآرمان   انتخابهای اول من اند و

عنصرنامطلوب و زامیاد انتخاب دوم

و آزاده به خاطر کلی گویی و جواب ندادن به سئوال اصلی انتخاب سوم .

از همه انها می خواهم که باز به من ایمیل بزنند تا بگویم کجا بروند و چه کتابی بردارند .

البته یک نفر گفته است که من چیزی نمی خواهم .

 

 

+  20 Aug 2008ساعت 9:22 PM   منیرو روانی‌پور   | 

این اولین‌بار بود که نه به کامپیوتر سر زدم و نه یک خط نوشتم. تجربه یکه هفته ننوشتن تجربه جالبی نیست اما بدتر از آن بی‌خبر ماندن از خبرهاست. وقتی ازسفر آمدم و رفتم سراغ اینترنت خبر اول خورد تو ملاجم...  همکار جدی  دقیق و فهمیده نشر مرکز ... سعی کردم با نشر مرکز تماس بگیرم نشد اشغال... اشغال ....

می‌دانم که نشر مرکزی‌ها بخصوص آقای رمضانی چقدر ناراحت‌اند می‌دانم که چه گوهری را از دست داده‌اند از همین‌جا به همه بروبچه‌های نشر مرکز تسلیت می‌گویم، بخصوص به آقای رمضانی.

+  19 Aug 2008ساعت 0:55 AM   منیرو روانی‌پور   | 

همین الان رسیدیم. مسافرت بودیم. ساکرومنتو، سانفرانسیسکو و سان‌خوزه... فعلاً سسسسسسسسسلام  تا خستگی راه از تنم برود و ذهن و زبانم یکی شود...

+  15 Aug 2008ساعت 7:23 AM   منیرو روانی‌پور   | 

۱-داشتم غرولند میکردم که چرا اقای قائد چیزی نمی نویسد که خوشبختانه دو مطلب جدید از ایشان دیدم .
۲-کسوف هم عکس زیبایی انداخته از محمود دولت ابادی http://www.khosoof.com/archive/432.php

۳- این هم هدیه مسیح علی نژاد به اقای شاهرودی http://masihalinejad.com/?p=90

۴-و زیبا ترین مطلب را بهنود در باره سولژنستین نوشت http://www.masoudbehnoud.com/

+  8 Aug 2008ساعت 7:51 PM   منیرو روانی‌پور   | 

شراگیم

ما به بحث  point of view نزدیک می شویم .اما دلم می خواهد باهم برویم سرکی در باغ ارم بکشیم و ببینیم ملکه چه میکند و چه می خورد و چه جوری می خورد ؟ . و برای این کار باید اول بدانیم که چه ساعتی از روز است ؟اگر نزدیک ظهر باشد  دانشجویان زیادی از دانشکده های  ادبیات سوار اتوبوس می شوند تا برسند به سلف سرویس دانشگاه  ارم .چلوکباب  پرسی پانزده ریال است و کمک هزینه ای که دانشگاه به دانشجویان می دهد صدو پنجاه تومان .اگر بعد از ظهر هم باشد باز برای شام  همپای غروب دانشجویان راهی سلف سرویس می شوند .

شراگیم

حتما می پرسی چه کار به کار ملکه داری ؟ هر چه می خورد بخورد این چه ربطی می  تواند به داستان ما داشته باشد ؟اما خیال نمی کنی انچه ادمها می خورند و ان جور که می خورند ارتباط مستیقیمی با ذهنیات انها دارد ؟تو فکر میکنی ملکه با ان اندام خوش ترکیب و ظریف   و بلند بالا می  تواند بنشیند یک نفس سه تا کاسه اش بخورد یا صبح سفارش کله پاچه بدهد ؟یا توی حیاط خانه اش دیگ های بزرگ علم کند و خودش  برای صواب هم که شده یک بار شله زرد را به هم بزند ؟

دلم می خواست می توانستم عکس تمام قدی از ملکه همین جا بگذارم اما تو میدانی که من جقدر تو این کارهای تکنیکی   می لنگم انوقت یک عکس هم از یک دانشجوی ان سالها میگذاشتم و عکسی هم از خانم فا ئزه ....سئوالی که میکردم این بو د: این سه زن چه می خورند و چه جوری می خورند ؟

 

واقعییت این است که آدمهای داستانهای ما همیشه روزه اند. در کمتر کتابی می بینی که نویسنده عنایتی به خورد و خوراک شیخصیهای داستانی اش داشته باشد .بساط تریاک البته هست و چای خوری و عرق خوری اما .برخلاف فیلمهای  ایرانی که تا پلک می زنی سفره ای پهن می شود در داستانهای ما ادمها اغلب چیزی نمی خورند انگار غذا خوردن جزو زندگی ما نیست. نمی دانم کتاب چومپا لاهیری را خوانده ای یانه؟  لیست کاملی از غذاهای هندی و بنلگلادشی را ردیف میکند. طوری که اخر کتاب خواننده هوس میکند برود حتما یک دور هم که شده غذایی هندی برای خودش بپزد.

البته من نمی گویم که نویسنده باید اینقدر توریستی  به غذا خوردن شخصیتهای داستانیش نگاه کند اما هیچ ادمی بدون هوا و غذا زنده نمی ماند چه ادمهای توی داستان باشند چه ادمهای روی زمین .

 

خوشبختانه " خوردن " در فرهنگ ما ازاد است .کتک خوردن  از بزرکترها  شلاق خوردن از مامورین دولت و غذا خوردن .

شراگیم هیچ فکر کرده ای که ملتی که پس مانده غذایش پانزده میلون گرسنه را سیر میکند چرا در ادبیاتش ادمها غذا نمی خورند ؟

نمی دانم داستانهای کلاسیک روسی را خوانده ای یانه؟ ولی نوشیدن  چای  ویا خوردن نهار وشام برای خودش ائنیی  است و تولستوی استاد این است که خانمها را نشان دهد پای سماور روسی و زیبارویانی که دارند در باغ قدم می زنند و حرفهای دلچسبشان در باره دلدادگی.

 

ما چرا در داستان  از خوردن پرهیز میکنیم ؟ماکه در اغلب ائین ها مردم را به  خاطر غذا در خیابانها می بینیم و یا در  سال حداقل چندین بار کاسه و دیگ و قابلمه به دست در خیابانها راه می افتیم تا اش نذری  قیمه پلو ویا....بگیریم و یخچالمان را برای یک هفته پراز غذا کنیم ؟

فکر نمیکنی شخصیت های ما این جور قلابی می شوند ؟

فکر نمیکنی کمی در نوشتن حقه بازیم ؟

نه حقه ای که نویسنده باید بزند  و حتما هم می زند.

ادای ادم پرهیز گار و فقط گرفتار در اوردن کار سختی نیست .

شخصیت های ما گرفتارن اما غذا نمی خورند .

لذت غذا خوردن لذت کمی نیست اگر انقدر توی شکمت نچپانده باشی که بالا بیاوری ...

شراگیم

در همان لحظه ای که دانشجویان در سلف سرویس نشسته اند و غذا می خورند و یا شهبانو احتمالا دارد یک قهو.ه فرانسه می نوشد ( باید به داد من برسید و کسانی که کهن دیارا را خوانده اند به من بگویند که شه بانوبه  چه غذایی چه  درینکی  چه  قهو ه ای  علاقه دارند. نمی دانم شاید هم باید خانم منصوره پیر نیا را پیدا کنم که خبرنگار مجله زن روز بود و یا خانم مهناز افخمی ویا خانم لیلی امیر ارجمند  .)

چطور است فکر کنیم ملکه ناگهان به یاد رستورانی یونانی می افتد در پاریس که یک شب در دوران دانشجویی خطرکرد و با دوستانش رفت. رستورانی که جلوی پای مشتریانش بشقاب می شکند ؟وباز فکرکنیم که ملکه به دوران دانشجویی اش فکر میکند و اینکه چقدر بعد از ان  هوس دخترانه  با قناعت زندگی کرد تا بتواند پول همان یکی شب را جبران کند ؟

اما فائزه

در این لحظه کجاست ؟

در قم زندگی میکند ؟

در تهران و یا در رفسنجان ؟

اگر در تهران زندگی کند در اردیبهشت ماه هنوز می توان اش نذری پخت .همان طورکه می دانیم هوای این سه شهر باهم خیلی فرق دارند . قم و رفسنجان البته از نظر اب و هوایی به هم نزدیک ترند .

خیلی خوب خانواده جمع است و زنان فامیلی که تازه از رفسنجان امده اند یا از قم نذر کرده اند و دارند  اش می پزند. بوی پیاز داغ همه جا پیچیده و بوی معطر سبزی هایی که خورد شده اند و اماده  سرازیز شدن توی دیگ   همه هستند  اما فائزه نیست  دیشب البته تا دیر وقت پابه پای زنان فامیل کارکرده  با اینکه از سبزی پاک کردن بیزار است اما نتوانسته روی مادرش را زمین بگذارد وبه یک شرط حاضر به شرکت در مراسم اش پزان شده که سبزی ها را زنان خانواده خیلی دیر توی دیگ بریزند چون ویتامین هایش از بین می رود و روغن هم کم بریزند و.

..زنان فامیل البته به هم چپ چپ نگاه کرده اند اخر اشی که یک وجب روغن رویش نباشد که اش نیست .

اما حالا فائزه   مدرسه است .دخترک در این  زمان چه سن و سالی دارد ؟ایا پدرش از زندان ازاد شده  واین اش نذری به خاطر  ازادی حاج اقا نیست؟ تحقیق تحقیق  تحقیق .

اگر در رفستجان باشد و یا درقم همه در و همسایه جمعند . دیگ بزرگی توی حیاط  بار گذاشته اند وهرکس کاری میکند یکی مراقب اتش زیر دیگ است  یکی دیگر کاسه ها را  اماده میکند  وو...

 و صورت زنان از گرما گر گرفته ...هرکس برای نیاز خود یک بار شله زرد را هم می زند  اخرین نفر فائزه است که از مدرسه امده نیامده صدایش می زنند که دیگ را هم بزند .

نوبت خوردن و پخش شله زرد یا اش که می رسد فائزه هم چادر به سر سینی پراز کاسه های اش یا شله زرد را بر می دارد با چادری که همه بدنش را پوشانده توی کوچه های محله ای در قم یا رفسنجان راه می افتد ...

این دل مشغولی خیلی از جوانها و نوجوانها است در خانواده های مذهبی ...

پس در این لحظه تاریخی

شه بانو قهوه می خورد یا یک درینک ساده مثلا شراب سفید

دانشجوی ما از پله های سلف سرویس بالا می رود

اقای وزیر کار اینده که بعدها برای روزنامه اش از اقای خاتمی امتیاز چاپخانه میگیرد و در مدت زمان کوتاهی در روزنامه اش را تخته میکند و چاپخانه را به شاه پسرش می دهد تا برای خودش پول در بیاورد

 هم دارد اخرین قدمها را به سوی سلف سرویس بر می دارد ..و فائزه

روی زمین نشسته است دارد یک کاسه اش ویا شله زرد می خورد و به فکر امتخانی است که باید بدهد یا کاری که باید بکند – اگر سن و سال فائزه را بدانیم  دقیق تر در باره ذهنیت او در این مرحله از زمان می توانیم حرف بزنیم .

چند سئو.ال

من میگویم  شخصیت های داستانی احمد محمود کمتر از همه روزه میگیرند  در جای جالی سلوج و کلیدر هم ادمها روزه نیستند اگر غذا نمی خورند به خاطر نداری است   شما چه فکر رمیکنید ؟

من فکر می کنم زویا پیرزاد خیلی دقیق و هوشیار مراقب این است که شخصیت های داستانی اش در  چراغها را من خاموش میکنم گرسنه نمانند  شما چه فکر میکنید

از شما می پرسم در تهران شهر بی اسمان نوشته امیر جهل تن  ادمها چه می خورند ؟

در سووشون چطور؟

نام داستانهایی را بگوئید که شخصیت هایش گرسنه نیستند؟

و برای پیشرد  داستانی که می نویسیم  اگراطلاعاتی از فائزه یا ملکه دارید برای من ایمیل کنید یا در بخش کامنت ها بنویسید بخصوص از طرفداران فائزه و ملکه که گاهی سرکی میکشند و کامنتی می گذارند می خواهم که به من مدرک بدهند و این را بدانند که من شخصیت ها ی داستانی ام را دوست دارم و این قدر عقب مانده نیستم که فرمان قتل انها را صادر کنم و یا به انها تهمت و افترا بزنم خیالتان جمع باشد دوستان من ...

تا بعد

 

+  4 Aug 2008ساعت 10:23 PM   منیرو روانی‌پور   | 

آخرین جام را سر می‌کشم  

تا شنزارهای زادگاهم را

به گندم‌زار تبدیل کنم

پوزخند خوشه‌های یاقوتی انگور

مستم  

مست خراب

ای جام 

مرا به خانه ببر 

پوزخند خوشه‌های یاقوتی انگور 

تلو‌تلو خوران

مشت می‌کوبم بر پنجره کافه‌ها

آهای

نام آن شراب چیست

نام آن شراب

که می‌توانست روزگاری

شن‌زارها را

به گندم‌زار تبدیل کند

و راه خانه را به گم‌شدگان نشان دهد

خوشه‌های یاقوتی انگور

غمگین می‌خوانند:

جوانی... جوانی

+  1 Aug 2008ساعت 9:3 PM   منیرو روانی‌پور   | 

.می‌روم مسافرت اگر به روز نشد یعنی اینترنت دم دستم نیست

+  29 Jul 2008ساعت 8:23 PM   منیرو روانی‌پور   | 

بت من یا شوالیه تاریکی جنگ بین  خیر و شر است .

می روی در گرمای نوادا تا به سینما برسی .پپسرک عجله دارد و می خواهد جزو اولین کسانی باشد که  این فیلم را می بیند.بابک بلیط می خرد .راستش مدتها ست از سینمای هالیوود دلزده ام .حماقت بی نظیری در ایجاد سر وصدا وبلوای تما شاگر پسند می بینم.دلم برای یک فیلم هنری تنگ شده فیلمی که وقتی از سینما می ایی بیرون تا مدتها گریبانت را رها نکند  ناگهان فکرمیکنم اگر پاریس بودم چقدر ذهنیتم می توانست تغییر کند ؟این که اروپا مهد تمدن و فرهنگ است اینکه پاریس فلان است و رم بهمان ...کلی از سرو صدای فیلم های امریکایی خسته ام .

می نشینم روی صندلی و همه چیز شروع  .می شود سروصدایی که تحمل ناپذیر است اما ...لحظه ای دیگر میخ شده ام روی صندلی بازی درخشان جوکر  ...نفس توی سینه ام حبس می شود و تا اخرین لحظه فیلم هم چنان می مانم .

از سینما که می ایم بیرون فکر می کنم امریکایی ها نمیتوانند بدون سرو صدا حرفشان را بزنند شیو ه گفتمان انها فرق میکند باهمه جا و فکر میکنم این جا اخر دنیاست ....

لحظه هایی که جوکر می خواهد بت من را متقاعد کند که باهم هیچ فرقی ندارند  و هردو در واقع جوکری بیش نیستند  منتها بت من به عنوان قهرمان عمل میکند و جوکر ضد قهرمان

اما کلام اخر است که ادم را  مات میکند .کلامی که بت من هم میگوید  اگر جوکر به خاطر کاری که پدرش با او کرد جوکر شده بت من هم نتیجه خانواده و رفتار انها ست قهرمانی و جود ندارد هردو ادمهای سایکاتیکی هستند  که به اینجا رسیده اند که درمقابل هم بایستند ...البته بت من کار خودش را میکند که گاهی خالی از ایراد هم نیست .اما این حرفها روی پلیسی که نیم صورتش را از دست داده تاثیر میگذارد ...

یعنی امریکا دارد بدون قهرمان می شود ؟

جهان بی  قهرمان  دنیای واقعی و ملموس تری نیست ؟

پسرم می گوید مامان این فیلم دو تا ایراد داشت نگاهش میکنم و توضیح می دهد :یکی اینکه زنه را کشت و دیگه اینکه اون پلیسه رو زنده نگه داشت با اون صورت خراب ...

گفتم راستی این شیر خطی که پلیسه میکرد توی سرزمینی برای ...هست  کی از کی تقلید کرده ؟ گفت بروم ببینم اینترنت در باره این دوفیلم چه میگوید .

 

+  28 Jul 2008ساعت 8:24 PM   منیرو روانی‌پور   | 

خیلی وقت است که فکر میکنم  کاری ازم برنمیاید جز همین انتقال تجربه ام به داستان نویسان تازه کار.خیلی وقت است فکر میکنم نباید منتظر اقای رئیس جمهور ویا فلان و بهمان بود واینکه هرکاری که می توانی بکن ...انها جز همین که کرده اند و میکنند  کاری نمی دانند .

اما  اعدام سی نفر بعد از بیش از سی سال به جرم فسادو ...حداقل انها را به این فکرنمی اندازد که این ره که تاکنون رفته اندبه ترکستان است؟ناخوانده میدانم که متوسط سنی کشته شدگان بیست و چهار سال هم نبوده ...و این تصویر ا داشته باشید که پدر و مادر انها جزو کسانی بوده اندکه برای انقلا ب سینه سپر کرده  اند و حنجره جر داده اند ...

این سر زمین داستانها برای نوشتن دارد  داستانهای هولناک .مادریکی از اعدام شدگان را درنظر بگیرد که برای بر پایی جمهوری با دانشجوی چپی گل اویز می شود ...به او گفته اند که خانه ارزان می شود مرع یخ زده حرام است و مرع تپل و مپل گنده به او می دهند  و حتی اگر هیچ کدام از اینها را نشینده باشد  این را شنیده است که مردان خدا می آیند مردان خدا میایند و همه چیز را به سامان میکنند ...اری همه چیز را به سامان میکند.

+  28 Jul 2008ساعت 0:53 AM   منیرو روانی‌پور   | 

این پنج نفر به پست ۱۱ تیر با دقت بیشتری جواب داده اند .آرمان ---زامیاد ---یک نفر-- عنصر نامطلوب --آزاده .

روی کامنت همه این دوستان میتوانیم  بحث  کنیم  اما شما در رای گیری شرکت کنید و به ترتیب  نامهای  انتخابی خود را بنویسید. من  هم جواب کامل خودم را خواهم نوشت.

ازدوستانی که نام بردم خواهش میکنم برایم ایمیل بزنند .

داستان  زاگرس را هم خوانده ام و داستانهای دوستی که  کلرادو  زندگی میکند  سوگل خانم می توانی داستانها را برایم ایمیل کنی تا من نظراتم را رویش خط خطی کنم . امیدوارم این پست را بخوانی .دوستی که دردانمارک زندگی میکند  . نمی دانم فونت فارسی داری یا نه  حتما جواب مرا بده

 

+  26 Jul 2008ساعت 9:49 PM   منیرو روانی‌پور   | 

برای اخرین بار از شما خواهش میکنم به کسی توهین نکنید .این جا اتاق کوچکی است که چند نفری  دور هم جمع می شوند در باره داستان حرف می زنند یا داستانی می خوانند .جایی برای داد وفریاد ودعوا نیست ...مرا مجبورنکنید که تبدیل به یک سانسور چی شوم .

+  25 Jul 2008ساعت 11:42 AM   منیرو روانی‌پور   |