تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور

                           

به زودی درباره نشست با جویس‌کارول‌اوتس خواهم نوشت. پریشب یکی از زیباترین شب‌های زندگی من بود می‌خواهم شما را در شادمانی‌های خودم شریک کنم. جویس‌کارول‌اوتس هفتادسال دارد و هفتادوهفت کتاب نوشته است و کاندیدای جایزه نوبل هم هست. زنی‌ست زیبا و قدرتمند...

+  20 Oct 2008ساعت 6:51 PM   منیرو روانی‌پور   | 


شمارش معکوس شروع شده.
جشن است یا مسابقه؟
راند سوم. برنده کیست؟
اشتباه نکنید مسابقه مشت‌زنی محمدعلی‌کلی نیست. آخرین مناظره انتخاباتی است. اوباما و مک‌کین. C.N.N نشان می‌دهد که کسی دارد محل مناظره را مرتب می‌کند.
خوب حالا یازده ساعت مانده است به‌ آغاز راند سوم.
ده ساعت
نه ساعت
...
خودت مشتاقی یا تبلیغات تو را پای مناظره می‌کشاند؟
قلبت می‌زند.
به خودت می‌گویی هی مگر چی شده؟
منطق در ذهنت جایی ندارد.
تبلیغات منتطقت را قورت داده است.
فکر می‌کنی اگر نبینی بیچاره‌ای. 
اگر نگاه نکنی باخته‌ای، و نیم ساعت تا مناظره می‌نشینی.
مثل آدمی که هیچ اختیاری از خودش ندارد
مثل یک خوابگرد
از هر دو به اندازه کافی می‌دانی
می‌دانی مک‌کین در طول عمر هفتاد ساله‌اش چندبار به دندان‌پزشک رفته است.
می‌دانی اوباما سیگاری است. می‌دانی حالا دیگر نمی‌کشد.
تلویزیون خیلی‌وقت است پرونده پزشکی تحصیلی و هر جور پرونده‌ای را که بخواهی از اوباما و مک‌کین به تو داده است.
نگاه می‌کنی
می‌آیند.
هر دو شیک و مرتب. بحث‌گردان با آن‌ها دست می‌هد...
هر دو با هم دست می‌دهند لبخند می‌زنند و می‌نشینند.
سئوال اول...
جواب اول...
پایین صفحه تلویزیون نموداری است که  نشان می‌دهد در لحظه چند درصد از زنان و مردانی که برای آمارگیری انتخاب شده‌اند با حرف‌های کاندیداها موافق یا مخالفند.
سئوال دوم...
جواب سوم...
...
سئوال ششم...
این‌بار مک‌کین به اوباما  نمی‌گوید او. در راند دوم به خاطر حذف کلمه سناتور جلو اسم اوباما کلی امتیاز از دست داده است.
و مک‌کین از ساراپلین می‌گوید.
اوباما می‌داند که یک کلمه بد گفتن درباره زنی مثل سارا چه عاقبتی دارد. اوباما با احترام از سارا حرف می‌زند.
همه‌چیز حتی یک کلمه، یک حرکت و یک اخم به قول میداف می‌تواند رای‌ها را به جیب دیگری سرازیرکند.
جواب آخر.
یک‌ساعت‌ونیم میخ صندلی بوده‌ای.
حالا با هم دست می‌دهند لبخندزنان.
میشل‌اوباما می‌آید تا اوباما را در آغوش بگیرد و ببوسد.
و همسر مک‌کین هم روی سن است.
آنها هم یک‌دیگر را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند.
زن‌ها با یک‌دیگر دست می‌دهند.
اوباما با زن مک‌کین دست می‌دهد.
مک‌کین با زن اوباما
و رو به تماشاگر 
بای بای
کاری نمی‌توان کرد این‌جا امریکاست جایی که همه‌چیز به جشن و یا مسابقه تبدیل می‌شود.

+  16 Oct 2008ساعت 8:23 PM   منیرو روانی‌پور   | 

این مصاحبه‌ها خواندنی است:
محمود فلکی: ادعاهای ما زیاد اما تو خالی است
مجتبا پورمحسن: چیزی به‌نام تن را فراموش کرده‌ایم 

+  15 Oct 2008ساعت 7:12 PM   منیرو روانی‌پور   | 

برای ما که رفته بودیم تا گل‌شیفته را ببینیم فیلم دو قسمت بود؛ با گل‌شیفته و بدون گل‌شیفته.
بیست‌دقیقه‌ای از حضور دی‌کاپریو می‌گذرد که گذارش به بیمارستانی می‌افتد که به قول خودش بیمارستان واقعی نیست... پرستار پدری ایرانی دارد و مامور جوان سیا از  لهجه او می‌فهمد که ایرانی است. یعنی او پیش از این‌ها هم با ایرانی‌ها مراوده داشته است.
نه، هیچ‌کس نمی‌تواند به خاورمیانه برود و  ایران را نادیده بگیرد.
و ایرانی‌ها به سه دسته تقسیم می‌شوند:
۱- کسانی که راه برای تروریست‌ها باز می‌کنند و به آن‌ها اسلحه می‌دهند.
۲- کسانی که از اوضاع و احوال خاورمیانه ناراضی‌اند و امریکا را مقصر می‌دانند اما دلشان می‌خواهد در امریکا زندگی کنند (خواهر عایشه)
۳- و نسل جوانی که مهربان، زیبا، متین و کاری است و حتی اگر مامور سیا باشی  می‌توانی با او رابطه‌ای عاطفی برقرار کنی. می‌توانی بر سر میزی بنشینی و حرف بزنی.
در آخرین صحنه دی‌کاپریو استعفا داده از سیا می‌رود بازار روبه‌روی درمانگاهی که عایشه در آن کار می‌کند و عایشه را از دور می‌بیند که این‌بار سبز پوشیده نگاه می‌کند جعبه‌ای بر می‌دارد تا برای او شیرینی بخرد.
رئیس‌اش به او گفته است اشتباه نکن، به هیچ‌کس نمی‌توانی اعتماد کنی همه دروغ می‌گویند اما امریکایی جدا شده ازسیا می‌خواهد برود دنبال این دخترک ایرانی و در میدل‌ایست بماند.
آری با عشق می‌توانی بمانی ولی با جنگ نه...
خیال می‌کنم بخش‌هایی از فیلم حذف شده. کار می‌توانست قشنگ‌تر باشد.  فیلم‌نامه منسجم نیست یک رابطه عاطفی جا نیفتاده در این فیلم کمی برای تماشاگری که فیلم اکشن را دوست ندارد کار را مشکل  می‌کند.
خیال می‌کنم کادر سازنده فیلم - مراعات هنرپیشه ایرانی را کرده است که باید به وطن برگردد. خیال می‌کنم اختاپوس هزار پای سانسور دست و پای کادر امریکایی فیلم را هم گرفته است. خیال می‌کنم گل‌شیفته گفته نه... می‌ترسم  این‌جوری نمی‌توانم ...
به هرحال همه این‌ها می‌تواند خیال کسی باشد که سال‌ها در میان بایدها و نبایدهای فرهنگی زندگی کرده است. اما هالیوود تن به سانسور نمی‌دهد- می‌دهد؟ سانسور آن‌ها با ما فرق می‌کند. هر چه به  گیشه لطمه بزند از دور خارج می‌شود. نگاه کنید به صحنه شکنجه دی‌کاپریو که قساوت  کهن‌باوران را نشان می‌دهد اما از وحشت از دست دادن تماشاگران مسلمان کارگردان کار را به بحث می‌کشاند که چه مکتوب است و چه نامکتوب؟ صحنه تکان‌دهنده و رئالی است وقتی مرد با چکش جواب دی‌کاپریور می‌دهد.
زبان گل‌شیفته در این فیلم خوب است اما:
به مصاحبه‌های او که نگاه می‌کنی می‌بینی مسلط نیست و لهجه دارد و این عملاً کارش را محدود می‌کند. گل‌شیفته از همین حالا می‌رود در لیست انتظار تا داستانی درباره خاورمیانه و یا مهاجران نوشته شود و صدایش بزنند.
دخترک ریسک بسیار بزرگی کرده است چرا که شنا در میان طوفان و آن‌هم در اقیانوس آسان نیست.
فقط با یک مثال شاید بتوانم مقصودم را بیان کنم. کارگردانی نه‌چندان مشهور برای دو دقیقه فیلم نیاز به هنرپیشه زنی داشت با مشخصات معین و وقتی این مشخصات را اعلام کرد از سراسر قاره امریکا سی هزار زن با همان مشخصات برای بازی اعلام آمادگی کردند...
خیلی‌ها خیال می‌کنند تا وارد امریکا شدی باید ناگهان بروی توی بوق... داستانکی  این‌جا دهان به دهان می‌گردد. بخصوص بین مهاجران. می‌گویند وارد فرودگاه که می‌شوی یک  طناب به تو می‌دهند تو با این طناب می‌توانی دو کار انجام دهی یا خودت را دار بزنی یا از آن بالا بروی.
فکر می‌کنم گل‌شیفته اگر شیفته گذشته خودش نباشد و نیز آن‌را هم دور نیاندازد می‌تواند از این طناب بالا برود...

+  13 Oct 2008ساعت 8:17 PM   منیرو روانی‌پور   | 

فیلم "مجموعه دورغ‌ها" را  دیشب دیدم. همه می‌خواستیم  گل‌شیفته را ببینیم. وقتی وارد سینما شدم یادم به شبی افتاد که با پسرم  رفته بودیم دیدن فیلم  "میم، مثل مادر"... همان‌شب آمدم خانه و توی وبلاگم نوشتم که گل‌شیفته تمام پرده سینما را  گرفته بود با بازی او دیگران را کم‌تر می‌دیدی... در این فیلم البته نقش متفاوتی دارد... خوب همه را تعریف نمی‌کنم. باید روز دوشنبه بروم توی دفترم با خیال راحت بنویسم... اما باید به  بهزادفراهانی تبریک بگویم... کارگردانی که شیفته تئاتر بود و سی‌سال پیش نمایشنامه "معدن" را از او دیدم که سه شب بیش‌تر دوام نیاورد و توقیف شد. آقای ارگانی که دستور توقیف نمایشنامه را داده بود در جواب بهزاد گفته بود: من که کورم وقتی می‌نشینم تو سالن تحت تاثیرقرار می‌گیرم  چه برسد به جوان‌ها.
و گل‌شیفته یکی از آن جوان‌ها بود که توانست در کنار بهزاد و دور از چشم آقای ارگانی بیاموزد...

+  12 Oct 2008ساعت 5:31 AM   منیرو روانی‌پور   | 

در مقابل چشمان حیرت‌زده من همه این اتفاقات می‌افتد. می‌آیند ازهردو گروه محافظه‌کار و دمکرات، رودر‌روی هم حرف می‌زنند. هرگز ندیده‌ام CNN فقط  یک‌نفر را پای بحث بنشاند. درباره هر مطلبی که هست هر دو طرف را می‌آورد و حالا مقصود من از این نوشته: نقدی روی تاکستان نوشته شده توسط سهراب است كه می‌توانید آن را در وبلاگِ گروه اينترنتي كولي‌ها بخوانید واگر نقد مخالفی دارید برای گروه بفرستید. بعد طرف موافق و مخالف می‌توانند روی وبلاگ کولی‌ها حرف‌هایشان را بزنند...

+  10 Oct 2008ساعت 9:22 AM   منیرو روانی‌پور   | 

راه در رویی نیست. مجبور به شنیدنی. تبلیغات میان فیلم است: «ماه اکتبر را فراموش نکنید.» کانال عوض می‌کنی. تبلیغات میان اخبار است: «اکتبر ماه ماموگرافی...»
تلویزیون را ببندی به‌تر نیست؟... کدام کانال بود که فیلم را بدون تبلیغات نشان می‌داد؟
به‌دنبال کانالی می‌گردی بدون تبلیغات... و تا برسی به آن کانال می‌شنوی که: «
پوکی‌استخوان بیماری... و کلسترول را با... خانم‌های دیابتی... آزمایش ماهانه  پستان...»
راه در رویی نیست...
درِ صندوق‌پستی را که باز می‌کنی باز همان نامه‌هاست... یکی‌یکی آن‌ها را پاره می‌کنی.
شما امسال پوکی استخوان خود را چک نکرده‌اید...
شما امسال به ماموگرافی نرفته‌اید.
نامه‌ها از بیمه است، بیمه‌ی‌ درمانی و ماه اکتبر، ماه آزمایش‌های زنانه.

به آن‌جا فکر می‌کنی به زادگاهت. از این خبرها نبود. راحت بودی. وقتی دردی داشتی تمام همسایه‌ها نسخه‌ای در دست به خانه‌ات می‌آمدند تمام آدم‌ها می‌خواستند تو را قانع کنند که هیچ‌خبری نیست که تو... کم‌تر کسی بود که بگوید ما پزشک نیستیم و تو موجود زنده‌ای هستی و باید از دانش بشری از آن‌چه یک متخصص می‌داند استفاده کنی...
به ضرب و زور زنی که زندگی را دوست دارد و همزاد توست وقت دکتر می‌گیری، به ضرب و زور او پیش دکتر می‌روی.
نسخه نمی‌دهد همه‌چیز می‌رود توی کامپیوتر. توی دستت فقط برگه‌ای‌ست که باید به آزمایشگاها زنگ بزنی، وقت بگیری و بروی. و همان لحظه ایمیلی برایت باز می‌کنند تا جواب آزمایش‌هایت را بتوانی چک کنی.
اول خون.
می‌روی دلت می‌خواهد گریه کنی. چرا به تو لبخند می‌زنند؟ چرا این‌قدر مهربان دست پشت شانه‌ات می‌گذارند؟ و تو را روی صندلی می‌نشانند. مگر تو مریضی؟ نکند واقعاً چیزی هست و خودت نمی‌دانی؟ می‌خواهی بگویی من بیمار نیستم  بگذارید بروم خانه. صدا از گلویت در نمی‌آید. این‌جا، همین‌جاست که می‌فهمی تحمل مهربانی هم آسان نیست که عاطفه بشری می‌تواند تو را به گریه بیندازد.
و جواب:
طی دو روز آینده به دکترت ایمیل می‌زنند.
و بعد:
ماموگرافی. 
آخرین بار کی؟ چهارده‌سال پیش.
پرستار فکر می‌کند اشتباه شنیده. تو دوباره می‌گویی چهارده‌سال پیش.
سرد است هوا. نمی‌دانی چرا دلت می‌خواهد فارسی حرف بزنی، میان جملاتی که می‌گویی بدون این‌که بدانی بعضی کلمات را به فارسی گفته‌ای.
چقدر در‌به‌در به‌دنبال پزشک ایرانی گشته‌ای؟ فکر می‌کنی دکتر ایرانی‌ات در provicence چقدر خوب بود دکترعلی‌زاده. می‌توانستی با او راحت حرف بزنی می‌توانستی بشنوی:
همسرم تو را می‌شناسد و از این‌که تو را دیده‌ام هیجان‌زده است.
جواب تا یک‌هفته بعد به دکتر ایمیل می‌شود و خودت هم می‌توانی از طریق ایمیل پزشکی‌ات جواب را بگیری.
خوب حالا دیگر چنگ می‌زنی به کتابی که تازه خریده‌ای کتابی که سراسر از حالا Now می‌گوید و سعی می‌کنی برای پست‌های بعدی وبلاگت مطلب آماده داشته باشی تا اگر... اگرچی...؟
محل کارت هستی که زنگ می‌زنند. دکترت گفته است که باید یک دور دیگر ماموگرافی تکرار شود. سینه سمت راست.
پنج‌شنبه است. دوشنبه وقت می‌دهد. سه‌روز وقت داری برای زندگی.
مگر می‌خواهی بمیری؟
شب باران می‌آید زیر باران قدم می‌زنی به آسمانِ ابری نگاه می‌کنی و ستارهایی که گاهی سرک می‌کشند و به چمن‌هایی که بوی علف را همه‌جا پخش کرده‌اند فکر می‌کنی می‌توانستی توی زادگاه خودت این‌وقت شب بیایی بیرون و فکر کنی و به نخل‌ها نگاه کنی به استخری که حالا  بی‌حضور آدمیان است و انعکاس نور چراغ‌ها  در آب.
قدم می‌زنی و فکر می‌کنی به گرفتاری‌هایی که با خودت از آن‌جا آورده‌ای، به اخباری که دائم می‌رسد فکر می‌کنی به  یوسا که در 72 سالگی دارد رمانش را می‌نویسد به ساراماگو که در 86 سالگی هنوز سر زنده و پر کار است.  مگر تو چند سال داری؟
 تو پیری خیلی پیر، تو بیش از دو هزار و پانصدسال داری و در میان کسانی زندگی کرده‌ای که هنوز باور نمی‌کنند امپراطوری هخامنشی منقرص شده، تو در میان قومی زندگی کرده‌ای که مجبور به توضیح دادن اعمال و گفتار خویش است. تو...
قدم می‌زنی نم‌نم باران روی صورتت...
چقدر از زندگی‌ات، چقدر از نیرویت صرف این شده که سدها را بشکنی که به دیگران توضیح بدهی چقدر زندگی کرده‌ای. کتاب‌هایت کجاست؟ یادداشت‌هایی که این همه‌سال نوشته‌ای کجا دارد خاک می‌خورد؟
همه‌چیز سر ساعت شروع می‌شود دکتر خودش را معرفی می‌کند دست می‌دهد و به تو توضیح می‌دهد که چرا این‌جایی و سئوال می‌کند، می‌پرسد. می‌پرسد و تو جواب می‌دهی. باید روی تخت بخوابی. مرحله اول شروع می‌شود با دست به دنبال چیزی مشکوک می‌گردد. سرد می‌شود بدنت. دکتر انگار می‌فهمد شروع می‌کند: «کجایی هستی؟» تو از زادگاهت می‌گویی از پسرت که دوستش داری از حرفه‌ای که داری...
حالا باید بلندشوی و بشنوی: «
من چیزی ندیدم اما باید بروی ماموگرافی.»
با همان لباس که به تو داده‌اند و پوشیده‌ای پرستاری تو را به اتاق ماموگرافی می‌برد. می‌خندد و توضیح می‌دهد که سه‌تا عکس باید بگیرد.
سخت است و دردناک این آزمایش. می‌گیرد.
تو را توی اتاق با فکرهایت تنها می‌گذارد و می‌رود. اما فکر نمی‌کنی فکرت یخ زده؟
می‌آید. یک عکس دیگر دوباره می‌گیرد.
دوباره تنهایی و انتظار.
وقتی می‌آید می‌گوید:« باید اسکن بگیری.» حالا کاملاً یخ زده‌ای. پرستار تو را به اتاق دیگر می‌برد. باید روی تخت دیگر دراز بکشی. دخترکی امریکایی-چینی شروع می‌کند. دستش با دستگاه می‌رود و می‌آید، و ناگهان متوقف می‌ماند. می‌رود با دختری دیگر می‌آید، موبور و چشم ابی. او هم شروع می‌کند. و یک‌بار دیگر هر دو بیرون می‌روند. دو تا حوله‌ای را که کنار تختت می‌بینی روی خودت می‌کشی.
 بر می‌گردند. دخترک امریکایی-چینی می‌پرسد: «
درد داری؟»
می‌گویی: نه سرد است، خیلی سرد است هوا.
بلند می‌شود تو هم می‌توانی بلند شوی و لباست را بپوشی و بروی جایی که دکتر نتیحه را به تو می‌گوید.
«این‌جا کسی با هیچ کس رودربایستی ندارد»
این را تلفنی از مهرانگیز کار شنیده‌ای. سه‌روز پیش با او حرف زده‌ای با او که باید نیمی از آن جایزه صلحِ جهانی را می‌برد.
حالا توی اتاقی هستی که باید در انتظار دکتر بنشینی. طولی نمی‌کشد. می‌آید کمی به خواهر کوچکت شباهت دارد. می‌نشیند کنارت، دست روی شانه‌ات. می‌گوید:
«اگر به تو هدیه گران‌قیمتی بدهند آن را دور  می‌اندازی؟»
می‌گویی نه.
می‌گوید: «بدن هدیه است. هدیه‌ای که به تو داده شده. برای یک زندگی خوب باید از این هدیه مراقبت کنی می‌دانی تو به جشن زندگی آمده‌ای و این بدن گردنبند الماس است... برای هرکدام از ما به‌ترین الماسی که در جهان هست می‌دانی....»
می‌گویی ما عادت کرده‌ایم خودمان را فقط برای جهنم و بهشت آماده کنیم.
می‌گویی ما عادت نداریم زندگی کنیم...
می‌گویی کسی به ما یاد نداده است که زندگی کنیم...
می‌گویی...

+  8 Oct 2008ساعت 8:25 AM   منیرو روانی‌پور   | 

آبشار
گیسوی بلند زمین
سفید شده
در انتظار آزادی

+  5 Oct 2008ساعت 8:36 PM   منیرو روانی‌پور   | 

سلام
همه کامنت‌ها را خواندم. هر چند بیش‌تر با هم جدل می‌کردید تا جواب سئوال‌های مرا بدهید. به هرحال ممنون از شما. می‌دانم که همه شما  کشورتان را دوست  دارید. وطن برای همه ما عزیز است اما می‌تواند قوانینی که در آن اجرا می‌شود مورد  تائید ما نباشد.
همه شما می‌دانید که کودک‌آزاری در سراسر جهان وجود دارد. اما در همه جهان قانون از کودک‌آزاری حمایت نمی‌کند.
می‌خواهم نامه یک دختر یازده‌ساله را بخوانید که از دست پدر و عمویش خودش را کشت. و از شما بپرسم که ما چکار می‌توانیم بکنیم تا چنین اتفاقاتی در وطنمان نیفتد.

«امیدوارم این نامه به‌دست مامان لیلا برسه و گرنه خیلی حرف‌هام که دوست داشتم بهش بگم، نگفته می‌مونه. مامانی خیلی دوستت دارم. می‌دونم با این کارم خیلی ناراحت می‌شی و غصه می‌خوری. اما اگه تو هم جای من بودی این کار را می‌کردی. شاید اگه این‌جا بودی با هم این کار را می‌کردیم و اون دنیا با هم زندگی می‌کردیم. این‌جا همه‌اش از من ایراد می‌گیرن. کتکم می‌زنن. بهم فحش می‌دن. نمی‌ذارن راحت باشم. حالا هم که می‌خوان شوهرم بدن. مگه من چند سالمه که این‌قدر منو اذیت می‌کنن؟ دیروز عمو علی منو زد. بابا هیچی نگفت. طرف من را هم نگرفت.
نمی‌ذارن با تو حرف بزنم. نمی‌ذارن پیشت بیام. خسته شدم. چقدر زور می‌گن. چقدر کتک می‌زنن. آخه مگه من خرم؟
دلم می‌خواد درس بخونم و دکتر بشم، پاهاتو خوب کنم. ولی نه دلم می‌خواد مثل دوستت روزنامه‌نگار بشم و از دخترهای بدبخت مثل خودم، دفاع کنم. می‌دونم بعد از مردن من، تو آبروی این‌ها را می‌بری و پدرشونو درمیاری. غصه نخور من اون‌جا منتظرتم. فهمیدم برای من داداش آوردی، خوش‌حال شدم. ولی ناراحتم که ندیدمش. عسل دیگه باید مدرسه بره. مواظب اون باش. از این‌که تنها می‌شی ببخش. هیچ‌وقت تو و عسل و خوشبختی قبل‌مون را یادم نمی‌ره.
دوستت دارم مامان توپولی.»

تمام ماجرا را می‌توانید این‌جا بخوانید.

+  30 Sep 2008ساعت 1:45 AM   منیرو روانی‌پور   | 

پروانه‌های بازیگوش
بر چادر سیاهش می‌نشینند
پروانه‌های زرد
با خال‌های سیاه
پروانه‌های سرخ
    آبی
سفید
   نارنجی
هی هی
دخترک را ببینید
چادری از پروانه به سر دارد

+  25 Sep 2008ساعت 8:19 PM   منیرو روانی‌پور   | 

نهار. [ ن َ ] (ص ، اِ) ناهار. (جهانگیری) (رشیدی). ناشتا. (رشیدی). چیزی نخورده. گرسنه. (فرهنگ خطی). مخفف ناهار است که چیزی نخوردن ۞ از بامداد باشد تا مدتی از روز. (برهان قاطع). کسی که از بامداد چیزی نخورده باشد، در اصل ناآهار بود چه آهار به معنی خورش است. (غیاث‌اللغات). ناشتا. علی‌الریق. (یادداشت مؤلف):
نخواهد آنکه ز زردآب زردروی شود
خورد سه لقمه خشکار بامداد نهار

حمید، به هر ایرادی جواب نده نازنین ...

+  24 Sep 2008ساعت 11:30 PM   منیرو روانی‌پور   | 

پسرم میهمان دارد. شاین دوازده ساله. با هم دور میز می‌نشینیم. وقت نهار است. دست‌های ما دراز می‌شود به سوی غذا و دست‌های او جمع می‌شود جلو صورتش. چشمانش را می‌بندد و انگار کسی دور برش نیست انگار ما نیستيم. آرام لبانش تکان می‌خورد. دعا می‌خواند. لحظه زیبایی است. دست‌های ما بر می‌گردد و آویزان اندام‌مان می‌شود.
این حس گم‌شده را بو می‌کشم. و به یاد می‌آورم که سالیانِ‌سال است که ذهن من پر از تصویر کسانی است که برای چاپیدن و کشتن و دست و پا بریدن و حکم اعدام صادر کردن دعا خوانده‌اند.
نمی‌دانم این تصویر می‌تواند همه آن سیاهی‌ها را پاک کند؟
شاین به پسرم می‌گوید: ما زیاد خدا را صدا نمی‌زنیم. از او چیزی نمی‌خواهیم. نمی‌خواهیم خسته و غصه‌دار شود.
شاین مسیحی نیست. مسلمان نیست. یهودی نیست. نام مذهبش را می‌گوید، چیزی از آن نمی‌دانیم.
شاین فقط یک انسان است. نه در جستجوی قدرت. شاین نیازمند آغوش مادرانه اوست، شاین نیازمند دست مهربان پدرانه اوست.
و او؟
کجای جهان است کجای این جهان بی‌کران؟

+  22 Sep 2008ساعت 8:43 PM   منیرو روانی‌پور   |