مرجان
صبح باخبر اعدام معصومه بیدار شدم. زنی که دوازده سال در زندان رفسنجان ماند و ماند تا بالاخره اعدام شد. وکیل و زندانبان و تمام آدمها اینبار دست به دامان زن و مردی شده بودند که از قصاص بگذرند و عروس جوانشان را ببخشند. نبخشیدند.
و عروس دو بار رقصان بر طناب دار آخرین نفسهایش را کشید و رفت.
مرجان
این چه گند و کثافتی است که ما در آن دست و پا میزنیم. دختری را به دانشگاه میفرستند - چیزی که نماد غرب است نماد برابری است و بعد از او میخواهند مثل کنیزکان حرم رفتار کند -
مرجان میدانم که حالا خیلیها با دهان کف کرده فریاد خواهند زد که ما از اول دانشگاه داشتیم و غرب آن را از ما گرفت... نخیر ما از اول حرمسرا داشتیم و غرب هم از اول برای زنان دانشگاهی نداشت و حتی «ویرجنیا ولف» نویسنده نامدار انگلیسی هم نمیتوانست وارد آن شود... اما غرب تاریخش را انکار نمیکند.
ما نخوانده ملائیم. حتی به دوربرمان هم نگاه نمیکنیم چه برسد به تاریخمان... نه... دانشگاه نماد غرب است همانطورکه ماشین همانطور که کامپیوتر...
مرجان ما در فرهنگ خودمان با کینه خیس میخوریم و مثل انجیر از کینه ورم میکنیم...
مرجان در این وضعیتی که دچارش هستیم هیچکس را مقصر نمیدانم بخصوص غربیها هیچ نقشی در عقبماندگی و بدبختی ما ندارند.
ما سی سال پیش «نه شرقی نه غربی»گویان میخواستیم به خویشتن خودمان برسیم و حالا رسیدهایم...
نامهات رسید. البته بازهم کلی گویی بود اما من به سبک بازیگران «درانتظارگدو» حرف خودم را میزنم.
نازنین
داشتن انگیزه و حفظ آن یک مبارزه دائمی است به خصوص در جامعه ما که بیشتر آدمها کار و زندگیشان را گذاشته وتمام مشکلات جامعهاشان را فراموش کردهاند و فقط وفقط منتظرند ببینند تو چه کار میکنی. وقتی من میگویم زن جیوهای هستم شوخی نمیکنم چقدر با حماقت و دخالت دیگران در زندگی شخصی و کاریام رنج کشیدهام... گفتنش آسان نیست وقتی بخواهی «وجود» داشته باشی آدمهای بیوجود رهایت نمیکنند. میخواهند تو را به رنگ خودشان در آورند؛ بیکاره و ابله... اما باید فقط زن جیوهای باشی تا باز بتوانی اجزای وجودت را جمع کنی و راه بیفتی. اینجا باری به هر جهت و یا «بزن دررویی» (به قول آقای قائد) معنی نمیدهد ازهمان دبستان به دانشآموزان میآموزند که هدف مشخصی را دنبال کنند و برای این هدف زحمت بکشند.
بارها اضطراب چنان گریبانم را گرفته که میخواستهام نعره بزنم اما همیشه به خودم میگویم بودن برای من معنایی جز مقاومت درمقابل تمام این حماقتها و بلاهتها ندارد. برای حفظ انگیزه راه سادهای وجود ندارد. من به این نتیجه رسیدهام که نویسنده زن در فرهنگ ما معنایی ندارد حرمتی که مردم ما به نویسنده مرد میگذارند قابل مقایسه با احترام به یک نویسنده زن نیست.
یک مثال کوچک بزنم. کسی که وارد خانه یک مرد نویسنده میشود انتظار ندارد خانه را مرتب و تروتمیز ببیند. اما زن نویسنده وضعیتش متفاوت است هرکس به خانه او بیاید به زودی به این کشف تاریخی میرسد که خانم زنیت ندارد.
این چیز بسیار پیشپا افتادهایست توبه عنوان زن نویسنده نمیتوانی بگویی کار داری و باید بروی بنویسی اما وقتی درخانه مرد نویسنده باشند همه «هیس هیس کنان» مراقبند که ناگهان نبوغ آقای نویسنده شاشبند نشود.
به هرحال آنچه ما میکشیم از فرهنگی است که داریم. همان اوائل که تازه پسرم به دنیا آمده بود با یکی از خانمهای نویسنده درددل میکردم که نمیتوانم کارکنم... ذهنم پریشان شده. خانم انگار من تمام حق وحقوق تاریخیاش را خورده باشم با خوشحالی گفت: «ای جان، حالا بکش، حالا حال و روز مرا میفهمی...» همان روزها بود که فهمیدم خیلیها نمیدانند شورنوشتن یعنی چه و اینکه کسی میتواند بنویسد بدون اینکه بخواهد آنرا پشتوانه جهاز زنانه خود کند.
به هرحال قرارگذاشتهام هرداستان نیمهتمام را به مدت دوهفته روی میزم بگذارم و بعد بروم سراغ بعدی... این را رابرت نویسنده جوان آمریکایی به من یاد داد... برنامه خودش را جلویم گذاشت و گفت روی میزت نباید حتی یک تکه کاغذ اضافی باشد و...
این عادت من است برای حفظ انگیزه و شور واشتیاق زندگی کردن ونوشتن به هر چیزی چنگ میزنم.
باز هم برایت نامه مینویسم.
باز هم نامه دادهای، باز هم بیآنکه مشخص کنی چه مشکلی داری غر زدهای... و این دو تا یعنی غر زدن و بیآنکه اصل مطلب را بگویی کمک طلبیدن مشخصه فرهنگی ماست.
مرجان همه چیز بر میگردد به فرهنگی که ما در آن قد کشیدهایم. چطور میتوانم به تو کمک کنم یا پیشنهاد مناسبی بدهم وقتی هیچ نمیگویی؟ میخواهی قوی باشی در مقابل چی؟ زندگی؟
زندگی یک مفهوم کلی است. چه چیزی در زندگی تو را عذاب میدهد این آدمهایی که میگویی چه کسانی هستند و هرکدام چه توقعی از تو دارند. و تازه از کجا میدانی که من قوی هستم و میتوانم به تو کمک کنم.
مرجان من فقط یک زن جیوهای هستم، زنی که هر لحظه قد علم میکند تا به کارهایش و زندگیاش سر و سامانی بدهد اما ناگهان پخش زمین میشود با خبرها با فرهنگی که هجوم میآورد تا این سرو سامان گرفتن را در هم بپیچاند با کرمهای موذی سنتهای زشت که تا همینجا هم دست از سر زن جیوهای بر نمیدارند.
مرجان برای اینکه بدانی به چه امامزاده بیمعجزی دخیل بستهای از مسائل کاری خودم شروع میکنم و از تو کمک میخواهم.
۱- از سیاست بسیار بیزارم اما دائم هوش و حواسم میرود به طرف خبرها، خبر اگر نباشد همین که اینجا هستم هزار سؤال شب و روز ذهنم را مشغول میکند اگر این سؤالها نباشد با یک حرکت و یا حرفِ پسرم باز بر میگردم به سیاست. او سیاسی حرف نمیزند فقط سؤالهای معمولیاش عذابم میدهد. مثلا وقتی از قانون اساسی اینجا حرف میزند و از من میخواهد اطلاعاتی از قانون اساسی زادگاهش به او بدهم، وقتی از من کتابی میخواهد تا تاریخ کشورش را بخواند و با تاریخ آمریکا مقایسه کند.
سؤال اول:مرجان میتوانی کتاب تاریخی معرفی کنی که برای یک نوجوان ایرانی کنجکاو مناسب باشد؟
۲- دو سال است اینجا هستم و ده تا مترجم عوض کردهام از آن مترجم به این مترجم و ماهی نیست که نشریات انگلیسی زبان از من داستان نخواهند، ماندهام که چه کنم.
سؤال دوم: تو یک مترجم خوب و خوشقول سراغ نداری؟
۳- داستانهایی که این سالها نوشتهام و چاپ نشده روی دستم مانده است اوضاع چاپ در کشورم افتضاح است اینجا هم (به هزار دلیل که اگر بخواهی برایت مینویسم) نمیخواهم کتابهایم را چاپ کنم. تو میتوانی به من بگویی برای اینکه اره عوره و شمسی کوره خیال نکنند من نمینویسم و تمام شدهام چه کار باید بکنم؟ اصلا چطور میتوانم به نوشتن ادامه بدهم وقتی بعد از این همه سال باز باید صبوری پیشه کنم؟
۴- بین نوشتن رمان تازهام و بازنویسی کارهای گذشته نمیتوانم تعادلی برقرار کنم. میتوانی با یک برنامهریزی دقیق به من کمک کنی؟
۵- دهها کار نیمه تمام دارم که نمیدانم چطور آنها را به پایان برسانم میروم سراغ یکی دلم شور آن دیگری را میزند، میروم سراغ بعدی و همین طور...
باز هم میتوانم بنویسم مرجان این فقط بخش کوچکی از مشکلات من بود...
منتظر جواب تو هستم.
لولی شاعر آلبانیایی با دو تا دخترش میهمان ما بودند. لولیتا بورس نه ماهه دارد و خودش را به در و دیوار میزند که جای دیگری بورس بگیرد و به زادگاهش برنگردد. لولیتا مسلمان است و شوهرش کاتولیک. از مشکلاتی میگوید که هنگام ازدواج با همسر مسیحیاش با آن دست به گریبان بوده. درباره تصور و رویا حرف میزنیم. میگوید ذهن ما عادت به ماجرا دارد حتی اگر مشکلی نداشته باشیم برای خودمان چیزی پیدا میکنیم تا بتوانیم زندگی را برخود زهر هلال کنیم. از آخرین شعری میگوید که سروده از کارهایی که باید بکند تا شاید بتواند مدتی دیگر اینجا بماند. میگوید بچهها دلتنگ سرزمین خودشان هستند اما دلشان نمیخواهد برگردند... گفتم این حال و روز تمام مهاجران مسلمان است میگویم راستی در زادگاه ما چه اتفاقی میافتد که حتی بچهها خوش ندارند دوباره آن را تجربه کنند. ایستاده است توی آشپزخانه تا من کباب دیگی و پلو درست کنم بعد میرویم توی حیاط پشتی. میگوید نمیدانم آخرینبار کی بود ّّ که از نگاهی دلم لرزیده. شعر مایا کوفسکی را برایش میخوانم:
کشتی عشق به صخره زندگی خورد و شکست...
بعد که میآییم داخل میبینم بچهها قاهقاه میخندند. نگاه میکنم فیلم هیچ Hi tch از تلویزیون پخش میشود مردی است که به دیگران یاد میدهد چهطور یک رابطه عاطفی با دختری پیدا کنند. فیلم کمدی است و طبیعی است که خود مشاور عشق و ازدواج در گل میماند تا به تماشاچی که بچههای ما باشند نشان دهد که دوست داشتن نیاز به کلاس و اکابر ندارد... فیلم با یک میهمانی تمام میشود و دختری که تنها نشسته است. پیرزنی از تنهایی او حیرت میکند و میپرسد چرا نمیروی برقصی؟ جفتت کجاست میگوید جفتی ندارم. پیرزن باحیرت به دوربین زل میزند و کاری میکند که پسر خودش با دخترآشنا شود.
این منطقه ممنوعه فرهنگ ماست. دوست داشتن و عشق ورزیدن... مردهایم از احترامات فائقهای که نصیبمان میشود... زندگی این احترامات دورغین نیست، زندگی دوست داشتن است پیدا کردن کسی که بتوانی باهاش حرف بزنی نه از سیاست از رنگ دلخواهت از غذایی که دوست میداری از آبی آسمان از داستانی که خواندهای از فیلمی که دیدهای... زندگی یعنی پنهان نکردن عشق یعنی قدم زدن بیترس و واهمه.
ما در طول زندگی مثل حواریون مسیح بارها مجبور میشویم همه چیز را انکارکنیم زندگی را و نفس کشیدن را تا کسی از نانجیبی ما انگشت به دهان نماند.
به لولیتا میگویم نگاه کن این بچهها وقتی اینجور عریان و زلال با واقعیتهای اصلی زندگی روبرو شوند و مجبور نباشند همه چیز را پنهان کنند طبیعی است که ذهنشان به دنبال مشکلسازی نخواهد رفت. میگویم لولی هزار ریسمان نامریی از لحظه تولد دور بر ما پیچیده میشود تا وقتی که دهان باز میکنیم نتوانیم بگوییم «عشق» نتوانیم بگوییم «دوستت میدارم...»
ناگهان میبینی با موج اخبار رفتهای. واقعیت این است که اینجا دیگر خودم را تافته جدا بافته نمیدانم و فقط به کشور خودم و مسائلش فکر نمیکنم هر اتفاقی که در افغانستان هم بگذرد مرا تکان میدهد فقط نگاهی بیندازید به وبلاگ یادداشتهایی از کابل تا بدانید چه میگویم. گاهی فکر میکنم نه درست شدنی نیست خانه از پای بست ویران است. با خودم کلنجار میروم و دائم فکر میکنم که چهکار باید بکنم. بعد از دو سال دور بودن از سرزمینی که دوستش میدارم به اینجا رسیدهام که ما در کولهبارمان اموال موروثی را جابهجا میکنیم. امشب مثل ترن از خط خارج شدهای هستم که میخواهد برگردد روی خط و نمیتواند...
به خودم میگویم باز این پدر و پسر میخواهند بروند سینما و باز من باید فیلمی ببینم که آدمها یا روی زمین یا توی فضا همدیگر را کتک میزنند بدون آنکه تو سر در بیاوری برای چه؟ با خودم میگویم خوب چشمم را میبندم و فکرمیکنم اما فیلم که شروع میشود شادی کودکانهای با خودش میآورد نگاه میکنم تاثیر کلمه روی انسان روی اتفاقاتی که میافتد و یاد اولین جمله کتاب مقدس میافتم... ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود.
کمدی زیبایی است. داستان درداستان است و نیز حرمتی که به کودکان میگذارد به عنوان قصهگویان اصلی جهان... آنچه روایت میشود به زودی اتفاق میافتد. و همه ماجرا وقتی شروع میشود که مردی قبول میکند که چند شب از دو کودک نگهداری کند...
حتما ببینید آدم که نباید همیشه غصه بخورد. به اینجا هم میتوانید سر بزنید و اطلاعات بیشتری بگیرید.
اینجا میتوانید کلیک کنید؛ فیلم را دو هفته پیش دیدم، قبل از جنگ غزه اما از سینما که آمدم بیرون دستی انگار گلویم را گرفته بود و داشت خفهام میکرد.
دربارهی غزه حتما مینویسم، دربارهی خیلی چیزها باید نوشت... دربارهی چفیه به سرانی هم که برادرم را اعدام کردند خواهم نوشت اما... هیچ انسانی نمیتواند کودکی را در رنج عذاب ببیند. راستش یادم به حرف الیاس خوری (نویسنده لبنانی) افتاد که توی جلسه به یهوشیوا (نویسندهی اسرائیلی) گفت: «بیخود فکر نکنید که شما مدرن هستید... شما هم عقب ماندهاید مثل ما، مثل ما جباریت شرقی دارید...»
خوب بالاخره از عبدالقادر بلوچ خبری شد... امیدوارم هر چه زودتر از بیمارستان بیاید خانه و باز بنویسد. من یکی از خوانندگان پرو پا قرص وبلاگ او هستم. لینک وبلاگ او را می توانید در لینکدونی همین وب یا اینجا ببینید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در خلقت کیهان ذرهای بیش نیست این کره خاکی زیبا و خسته و مهربان ما. زمینی که در تلهی ستمگران و ابلهان گیر کرده. بیایید با هم فارغ از مذهب و باورهای قومی خود فقط به حقوق انسان بیندیشم، به حق زیستن بیترس و واهمه، آزاد و سر فراز...
سال نو میلادی بر دوستداران انسان و آزادی و مهر مبارک باد.
در تعطیلات هستم و خانهنشین. کامپیوتری که دارم خوب کار نمیکند. دلم برای نوشتن روی وبلاگ تنگ شده... دیروز با لیزا حرف میزدم، گفتم: «لیز تو اخبار گوش میکنی؟»
گفت: «نه. گفتم چرا نمیخوای بدونی تو دنیا چه خبره؟»
گفت: «چون نمیتونم هر روز گریه کنم.»
و بعد زد زیر گریه...
این مقاله خواندنی است.
از فیلم والکری میآیم. سنگین و سر سخت و زیبا. بازی بینظیر تام کروز و تاریخی که روبروی تو جان میگیرد، نفس در سینهات حبس میشود با اینکه میدانی سرنوشت هیتلر را این افسر نازی ناراضی نیست که رقم میزند.
نمنم بارانی میآید از پشت شیشهی ماشین به شهر نگاه میکنم و فکر میکنم که این حشرات چطور جان میگیرند، چطور قد میکشند، چطور یک ملتی برای آدمی روانی و جنایتکار هورا میکشد او را ستایش میکند و در مقابل او سجده میکند و به خاک میافتد و اینهمه خرابی و نابسامانی را نمیبیند.
این فیلم بخشی از تاریخ جهان است، بخشی از تاریخ ما. میتوانید اسم و قیافهی هیتلر را عوض کنید - خاورمیانه از این دیوانگان قدرتطلب کم نداشته و ندارد اما آدمهای دور بر این دیوانگان هم مگر دیوانهاند؟ و دست ما مردم عادی چقدر به خون آلوده است؟ چقدر بیتفاوتی ما فرصتطلبیهای ما و باورهای عهد دقیانوسی ما به قدرتمندان روانی کمک میکند تا با خیالی آسوده جان انسانی را از او بستانند... چقدر؟
مهیار زاهد
چند بار آمدم کامنتی برایت بگذارم، دیدم اگر خفهخون بگیرم بهتر است.
دو مطلب است که امیدوارم بتوانید بخوانید:
۱- خاطرات جمالزاده از کشتار ارامنه
۲-عذرخواهی اینترنتی روشنفکران ترکیه درباره کشتار ارامنه
اینجا سرزمین غولهاست. آدم کوتولهها، له میشوند و میروند پی کارشان. دیشب «C.N.N» برنامهای از «مایکل فیلیپس» داشت. به نام «پسرک طلایی...» اینکه چهطور از یازده سالگی شروع میکند به شنا کسی که تمام وحشت زندگیاش غرق شدن بود و چهطور مربیاش برنامهریزی میکند تا او را به بازیهای المپیک برساند... به برنامهی از پیش تنظیم شده که نگاه میکردند میدیدند که فقط یک ثانیه از آن پیشبینی که قبلا شده بود عقبمانده، آنهم به این خاطر که عینکش ناگهان وسط کار، کار دستش میدهد. «مایکلفیلیپس» حالا برای سابوی و خیلی از کمپانیهای دیگر تبلیغ میکند و پول میگیرد، حتی صحنهای را نشان داد که قهرمان گیتار به دست با لباسی نه چندان متعارف میرقصید... این کارها هیچ از محبوبیت او کم نمیکند آخر آنها همینند که هستند، زندگی دوگانهای ندارند، چون مجبور نیستند به کسی توضیحی بدهند یا از کسی حسابی ببرند. با اینهمه «C.N.N» این را هم نشان داد که قهرمان، یک قرارداد پنج میلیوندلاری را رد کرد چون میگفت با ارزشهای من نمیخواند. مادرش را هم نشان داد که سرپرست یک مدرسه است و با تبلیغ لباس کلی درآمد برای خودش ساخته است... وقتی خبرنگار به مادرش گفت که مایکل از تو و زحمتهای تو همهجا میگوید، مادر به گریه افتاد... خبرنگار «C.N.N» گفت که مادر مایکل گله میکند که چرا مایکل زنگ نمیزند... بعد خانه مایکل را نشان داد و جاییکه لباسهای کثیفش تلنبار شده بود روی هم... خبرنگار «C.N.N» میگفت مایکل روزی سه هزار ایمیل دریافت میکند و از اول ژانویه خودش برای المپیک ۲۰۱۲ در لندن آماده میکند.
چرا دروغ بگویم من این سرزمین را به خاطر همین چیزها دوست دارم هیچکس هیچ چیزی را پنهان نمیکند همه به قول «شاملو»: انگار در اتاقهای شیشهای زندگی میکنند.
من هر وقت کم میآورم و میبینم که انرژیام دارد ته میکشد میروم سراغ این آدمها، امروز هم کتاب زندگی «براک اوباما» را خریدم که بخوانم.
قرار بود ننویسم اما وقتی حرفی داشته باشم که بتوانم بدون سانسور بنویسم شروع میکنم به نوشتن. نوشتن مادر من است. مادری که چند بار تا به حال توی خواب من آمده است و به من گفته است مگر آمریکا نیستی؟
نیاز به خلوت و تنهایی دارم.
نیاز به یک برنامهریزی دقیق.
سال نو مسیحی نزدیک است. بیست و سوم دسامبر، دوسال تمام میشود که من اینجا هستم.
میخواهم با خودم خلوت کنم و ببینم بالاخره خودم را پیدا کردهام یا بیشتر گم شدهام؟ میخواهم بدانم با کامنتهای زشتی که میفرستند چهکار باید بکنم. با فحشهایی که میشنوم با مشکلاتی که همیشه دست به گریبانم که مطلبی را به وبلاگم پست کنم. آنچه مینوشتهام نوشتههای من بوده، نوشتههای یک نویسنده، میخواهم بدانم این نوشتنها میتواند جای نوشتن در نشریهها را بگیرد، میخواهم فکر کنم که کی هستم؟ چهکار کردهام؟ نویسندهام؟
فقط مادرم میدانست که من نوشتن را بیشتر از زندگی دوست دارم.
کاری نمیشود کرد، فعلا باید خرده ریزههای خودم را جمع کنم. این جمله من نیست، جملهی نویسندهی دیگری است که شش ماهی میشود که از ایران آمده و دیروز به من میگفت با کیسهای از خردهریزههای خودم آمدهام و میخواهم این خرده ریزهها را سر هم کنم ببینم چه شکلیام؟
جمع و جور کردن خرده ریزهها ساده نیست.
روی ماه تمام دوستانی را که میآمدند و به این وبلاگ سر میزدند و دلشان تهی از بغض و کینه بود، روی تمام شما را میبوسم و سال نو مسیحی را به همه شما که مهربانی و محبت را دوست میدارید تبریک میگویم.
این جمله از جیمز دین است. میتوانید ٱنرا ترجمه کنید؟
.Dream as if you will live forever,live as if you will die to day
اینروزها تعطیل بود و من میهمان داشتم. چند بار خواستم مطلبی بنویسم وبلاگ باز نمیشد. باید صبر میکردم تا امروز... فکر میکنم یا بلاگفا ایراد داشت یا کامپیوتر من اینجا مسخرهبازی در میآورد.
کار زشت و ابلهانهای که در بمبئی اتفاق افتاد و ادامه همان کاری بود که سیسال پیش خلخالی در ایران کلنگش را زد پاک همه را خسته و نگران کرده بود باز دوستان خارجی(اروپایی، آمریکایی، آسیایی) از ما میپرسیدند: شما کتاب قرآن را به انگلیسی ندارید؟ میخواستند ببینند کجای قرآن نوشته که درست روزهای قبل از عید و جشنِ نیمی از مردم دنیا، باید مردم را عزادار کرد. راستش یادم افتاد به سالهای جنگ خودمان که درست یک یا دو هفته قبل از عید نوروز حملهها شروع میشد تا هیچکس دل و دماغ نداشته باشد که جشنی بگیرد.
کلمات جان دارند و زندهاند مثل آدمها.
کلمات میتوانند مثل آدمها خرد و خاکشیر شوند.
ویرانی کلمات ویرانی آدمهاست.
به این واژه فکر کنید:
«مراقبت»
«مراقبت» یعنی چه؟
یعنی:
دستگاه قضایی اجرایی و قانونی کشوری طوری باشد که از شهروندان خود مراقبت کند؛ از جان آنها از مال آنها و از استعداد و اندیشهی آنها، نگذارد کسی به کسی تجاوز کند، نگذارد کسی به کسی کولی بدهد و یا از کسی کولی بگیرد نگذارد...
بگذارید برویم توی خانه:
در خانهها مراقبت یعنی چه؟ یعنی هیچکس به هیچکس زور نگوید، کسی از کسی نترسد، همه بتوانند حرفشان را راحت بزنند، کسی از کسی زهر چشم نگیرد، کسی به اجبار تن به زندگی ندهد از ترس همسایه، از ترس حرف مردم، از ترس در و دیوار از ترس...
در سرزمینی که کلمهی «مراقبت» هنوز مچاله نشده، تمام مؤسسات دولتی و یا خصوصی بنایشان بر این است که به انسان کمک کنند، به سلامتی انسان، به پیشرفت انسان، به بینیازی انسان، به حرمت انسان،
و این فرهنگ به خانهها نیز کشیده شده:
کسی نمیتواند از کس دیگر کولی بگیرد
کسی نمیتواند از کس دیگر زهر چشم بگیرد
کسی نمیتواند کس دیگر را تحقیر کند
کسی نمیتواند مانع کار کس دیگری شود
قرار بر این است که زندگی ساخته شود مثل سرزمین که باید ساخته شود.
اما در سرزمین قد کوتاهان جای مراقبت با کنترل عوض میشود
مراقبند که «مراقبت» خاص آدمهای خاص باشد.
و
در چنین خانههایی؛
کنترل از راه دور و نزدیک همان «مراقبت» است و معنا و مفهوم آن این است:
«تکان نخور تا من بگم»
«نفس نکش تا من بگم»
«من... من... من»
«مراقبت» مواظب است تا «من» ضربهای نخورد
«مراقبت» بیآنکه بخواهد رفتهرفته از معنا تهی میشود
میشود «کنترل»،
میشود چک کردن فکر، اندیشه، اعمال، لباس، رفتار و همه چیزِ من و شما
«مراقبت» در خانه است که به «کنترل» تبدیل میشود و میرود توی خیابان تا پدر همه را در آورد.
حالا باید از هواپیما پیاده شود برود توی سالن مسافران و آنجا بچهها را ببیند که آمدهاند دنبالش. حالا نباید توی دفترش باشد اینجور آشفته، اینجور قرو قاطی...
ولی نشسته است توی دفترش خوابآلود. امروز کلاسهای ادبیات دانشگاه آریزونا را از دست داده است. دانشجویانی که میخواهند از ادبیات ایران بدانند، کسانی که داستانهای او را خواندهاند؛ نه به میانسالی او کار دارند ( برو بمیر سگپدر چقدر زنده ماندهای.) و نه به شوهر او(ای گه، پسر جهانپهلوان را از راه بهدر بردی. ای جادوگر، ای پتیاره اگر عروس جهانپهلوان هم باشی بیفایده است تو تمام شدی...)
پارسال بود که پرفسور تلطف زنگ زد و گفت این دانشگاه بخش فارسی معتبری دارد؟ پارسال بود که گفتی تمام سفرهایم را گذاشتهام برای ماه نوامبر آینده؟ کی بود که برنامهی سفر به آریزونا را ریختی؟
پس چه شد که نرفتی؟
وقتی روی مقالهای سه ماه کار میکنی چطورمیتوانی آن را توی دفترت رها کنی و بروی.
فقط یک اشتباه و یا یک سوءتفاهم بود که باعث این همه گرفتاری شد.
پنج روز ایمیلات را چک میکردی و هیچ خبری نبود و نمیدانستی چرا بلیطت را نفرستادهاند؟ خودت راستی چرا زنگ نزدی؟ رسم نیست؟ چرا رسم است که منشی نویسند ه سفر و برنامهها را پیگیری کند- تو منشی نداری- بهخاطر منشی نیست. این رودربایستی احمقانهی آن فرهنگ نبود که تو زنگ نزدی؟ چرا برنامهات را چک نکردی؟
اینجوری است ما نکبتها را با خودمان جابهجا میکنیم، ذهنمان از طرح و توطئه رها نمیشود. فرق نمیکند میان نویسندهایی باشی که به عصر پارینهسنگی پشت کردهای.
دوستی که قرار بود بلیط هواپیما برای من بفرستد آنها را به ایمیلِِِ دانشگاه نوادا فرستاده. ایمیلی که من ماهی یکبارهم آن را چک نمیکنم.
و کسانی که قرار بود بیایند و مرا از فرودگاه بردارند دیشب ساعت ۹ شب به من زنگ زدهاند.
و تمام این مدت من خیال میکردهام برنامه کنسل شده. تمام این شش روز، عکسها و یادداشتهایم در دفتر بود و گرنه راه میافتادم. واقعاً راه میافتادی؟ باید ساعت ۴ میرفتی.
بعد از گندی که بنلادن به اینجا زده هیچکس نمیتواند راهش را بگیرد ودهدقیقه زودتراز پرواز برود فرودگاه. همه باید دوساعت زودتر برای بازرسی خودشان را به فرودگاه برسانند... آخ این برادران بهشتی، همه جای دنیا سایهبهسایه دنبالت میکنند؛ خودشان، فکرشان و اعمالشان .
حالا حسابی دلم میسوزد. داستان جدیدی را آشوربانیپالبابلا ترجمه کرده بود قبلاً فرستاده بودم برای اینکه دانشجویان بخوانند. خدایا چه بحثی راه میافتاد.
راستی نکند من طاقچه بالا گذاشتهام و گفتهام آنها دعوت کردهاند و آنها باید تماس بگیرند؟
آخ، خفه میشوم از اینهمه اصابت ترکشهای فرهنگی...
حالا درآریزونا دانشجویان رشتهی ادبیات به کلاس میروند و توی کریدور میخوانند: «غیرممکن، ممکن است. برنامه لغو شده. منیرو روانیپور»

عکس از اسماعیل جاشویی (شناشیر)
۱- لطفاً کامنت خصوصی نفرستید چون از این به بعد هرکامنتی اگرتوهین به دیگران نباشد پست خواهد شد به بخش کامنتها.
۲- لطفاً و حتماً این را بدانید که داستانها و شعرهایی که به ایمیل من میفرستید خوانده نمیشود چون وبلاگ کولیها برای همین ساخته شده.
۳- از اینکه نمیتوانم به تک تک شما پاسخ بدهم متاسفم. سعی میکنم هرازگاهی به سئوالهای مشابه یکجا و در یکی از وبلاگها جواب بدهم.
۴- اگرمطلبی برای یکی از وبلاگها فرستادید و بعد نخواستید چاپ شود حتماً به حمید یا من نامهای بنویسید. اما اگر همان مطلب را ما از کس دیگری گرفتیم و چاپ کردیم دیگرحق اعتراض نمیماند و این اعتراض اگر همراه با متلک و توهین باشد بیجواب خواهد ماند.
میخندند، گریه میکنند و میرقصند... این حکایت ملتی است که به رییسجمهور تحصیلکرده و مصمم خود رای داد.
ترجمه گفتوگو با چارلز سيميک را در وبلاگ کولیها بخوانید.
۱- راستی چرا بعضی از داستانها دست از سر آدم بر نمیدارند؟ داستان "بزرگراه" یکی از همین داستانهاست. خیلی وقتها توی ذهنم موضوع داستان میرود و میآید با پرسشهای بیپاسخ. و یکی از این پرسشها این است شاید بهتر باشد همه ما به شکلی جد و آبادمان را توی بزرگراه یا توی جنگل و یا کویر َ و یا... جا بگذاریم تا بتوانیم رو در روی خودمان قرار بگیریم و بدانیم که چه کارهایم. لطفاً اگر کسی لینک این داستان را دارد به من بگوید.
۲- کتاب من منصور و البرایت در ایران چاپ نشده در نتیجه واقعاً نمیدانم به دوستانی که به من ایمیل کردهاند و سراغ این کتاب را گرفتهاند چه بگویم.
۳-فعلاً در سال ۸۵ چهار داستان در نشریاتی که بعضی از آنها توقیف شده چاپ کردهام اولی "خانه اشباح" بود که در ویزهنامه شرق مخصوص نوروز چاپ شد دومی "زنی جا مانده در فرودگاه" در شماره اول رودکی و سومی نمایشگاه که در بایا چاپ شد و چهارمی "تهران ۲۰۰۶ " که حروفچینی شده و قرار است به زودی چاپ شود. راستی اگر بخواهم همه این داستانها را در وبلاگم بگذارم چه کار باید بکنم؟
زندگی را دوست دارم به خاطر نوشتن و به خاطر پسرم. نه خود زندگی هم هست نسیمی که از کوههای به تاراج رفته البرز میآید هنوز خنک است. هنوز وقتی پشت پنجره نشسته باشی میتوانی صدای کوچه را بشنوی که باد بازی بازی با برگ درختانش شوخی میکند. چند شب پیشا خانه شهلا بودیم بعد از ده سال صدای کوچه را شنیدم. صدای آدمهایی که به خانه میرفتند و نه صدای ماشینها صدای بچههایی که بازیشان تمام شده بود و از بازی دل نمیکندند. صدای کوچه بود تاریک روشن کوچه و درختها که با هر نوری نقش شاخههایشان را روی سقف اتاقی که من در آن بودم میزدند. اینجا توی اکباتان کوچه ای نیست... اما صدا تا دلتان بخواهد... دلم میخواهد از دولتآبادی بگویم ازمحمود دولتآبادی نویسندهای که کار یک ژانر ادبی را در ایران به سامان رسانده و مدتهاست که موذیانه سعی میشود او را نه نویسنده که صاحب عزا معرفی کنند. دیگر از کتابهای او خبری نیست اجازه نمیدهند آنچه را که نوشته منتشر شود. اما اجازه میدهند که در عزای نویسندگان حرف بزند. این هم نوع دیگری از تبدیل ادبیات داستانی به زبان گرفتن و مویه کردن است اما آقایان محمود دولتآبادی نویسنده است ما کتابهای او را میخواهیم ما جدال او را با زندگی و آدمها در داستانهایش میخواهیم ما دلمان میخواهد نویسندگان این دیار در خانه نویسندگان نقدها وداستانها و اشعارشان را بخوانند نه بر سر قبرها... شما به من بگویید شما که این نوشته را میخوانید چند وقت است که عکسی از دولتآبادی ندیدهاید که جایی داستان بخواند یا نظرش را درباره داستان بگوید یعنی تجربیات ارزشمند او نمیتواند برای نسل جوان مفید باشد در مملکتی که هزار دکه داستانخوانی هست و کسانی از داستان حرف میزنند که یک پارگراف هم نمیتوانند بنویسند آیا دولتآبادی حقی ندارد حق ندارد در دانشگاه تدریس کند از تجربیات خودش بگوید. حق ندارد دفتری از آن خودش داشته باشد آخر مگر او از نویسندگان ترکیه چه کم دارد از یاشار کمال، از پالموک...
حالا عكس عمران روی جلد روزنامه آمده و خبرها و تیترها... این فرهنگی است كه این موهبت تاریخی را به ما عطا میكند كه در مرگ عزیز و محترم باشیم. حالا باز محمود دولتآبادی اجازه دارد كه پشت تریبون برود و حرف بزند. همه اجازه دارند درباره آنکه دیگر نیست حرف بزنند... درباره آنانی كه زندهاند. خوب این مجوز را باید از عزرائیل بگیریم... ازخودم كه در این فرهنگ مرگاندیش و مرگطلب نفس میكشم شرمندهام از تمام جوانانی كه میتوانستند بهتر از این و پر توان تر از این باشند و از عمران كه تمام عمر میخواست مردم دلخوش باشند و تا آنجا كه توانستند جلویش را گرفتند. یادم میآید سالها پیش در ماهنامه دنیای سخن به اسم خیابانها گیر داده بود چه توضیحاتی كه مجبور نبود به مونگلها بدهد .همین مونگلها البته آرامآرام خط عوض كردند و برخی اصلاحطلب شدند...
دلم میخواهد بگویم كه این دو- سه روز حالم خوش نبود الان از دكتر میآیم تپش قلبی داشتم كه نگو. تمام مدت سعی كردهام با آرامبخش خلوت شهر را نبینم. روزگاری در این شهر احمد شاملو بود و گلشیری و آتشی و سیروس طاهباز و مختاری و پوینده و غزاله علیزاده و...
شهر خلوت... شهر بیكس و كار...
توی بلاگفا میتوانم به وبلاگهایی که دوست دارم لینک بدهم. شبها آرام آرام میگردم و این وبلاگها را پیدا میکنم. ازخودم میپرسم چه جور متنی را دوست دارم؟ راستش توی این کار از خیر دوست و دوستبازی میگذرم .و یکراست میروم سراغ کسانی که نثری شیرین و روان و مهربان داشته باشند یا از جهانی حرف بزنند که من دسترسی به آن ندارم و یا نقدهای ادبی سیاسی و اجتماعی... نوشتههایی که به من کمک کند تا جهان را زیباتر ببینم یا به کشف دوبارهای از دوربرم و آنچه دوستدارم یا ندارم برسم. حالا که بعد از سالها نوشتن باز مجبور به خانهنشینی هستم دلم میخواهد از ابزاری که توسط کسانی درست شده که معنای حقوق بشر را میفهمند مثل یک بشر استفاده کنم. حالا دیگر مثل سالهای شصت نیست که با اتوبوس شانزده ساعت بکوبم و بیایم تهران تا برای جمعی داستانی بخوانم حالا کسانی که جهان را دوست میدارند کار مرا ساده کردهاند بنابراین با خودم قرار گذاشتهام که داستانهایم را روی همین وبلاگ بگذارم. ضمناً از میداف که همشهری من است و میدانم که در آلمان است خواهش میکنم اگر میتواند خاطرات روزگار ناخداییاش را بنویسد. بیایید همگی خیال کنیم در دریایی آشفته و طوفانی سوار بر قایق خود نشستهایم و میداف (پارو) میزنیم تا آنکه سرانجام به ساحل برسیم و این لحظات طوفانی را سپری کنیم. به هرحال پای جان ما در میان است پای هستی ما که برای من کلمه است که این روزها زیر شلاق جان میدهد.
فرق انوشه انصاری و شهريارمندنیپور در اين است كه اولی از بیوزنی خود میتواند لذت ببرد ولی دوست ما تازه دلش برای گرفتاریها و بدبختیهای اينجا تنگ ميشود. و نمیتواند از آن بیوزنی لذت ببرد. چند شب پيش با او حرف میزدم گفتم: شهريار تو را خدا تا میتوانی نفس بكش و زندگی كن...
راستی تازه از پرشين بلاگ آمدهام اينجا چون نظرخواهيیها را در گرماگرم انتخابات پاک كردم و دوستی برايم ايميل زد كه انصاف دارين؟ گفتم خودت بيا و اگر میتوانی كاری بكن اين وبلاگ به همت سپينود و مهيار زاهد راهاندازی شده از هر دوی آنها ممنون.