روز جمعه بابک من و غلامرضا را برد پاتیناژ -پیست کوچکی درست کرده اند برای بچه ها و هرکس که بخواهد روی یخ اسکیت بازی کند .راستش من که بلد نبودم ایستادم به تماشا اما بابک و غلامرضا رفتند کفش گرفتند و ورودی دادند و بازی کردند .بعد ازمدنی اعلام کردند که اسکیت بازان روس برنامه اجرا میکنند .گفتم حیف است که برویم خانه من این جور برنامه ها را از تلویزیون دیده بودم یا زمانی که حامله بودم میرفتم خانه دوستم لیلی و انجا نواری از این رقص و ورزش شگفت انگیز می گذاشتند و من می دیدم حالا این گروه جوان و زیبای روسی بود که زن ومرد می امدند و برنامه اجرا میکردند دختران روس بلند بالا و زیبا و مردانشان قدرتمند و ماهر ...افسانه های قدیمی روسی را با اسکیت روی یخ اجرا میکردند نفس از کسی در نمی امد حتی مجال تشویق نبود چون همه حیرت زده به انها نگاه میکردیم با خودم گفتم این ان چیزی است که از اتحاد جماهیر شوروی مانده است ان زمان ورزش باله و کارهای نمایشی شوروی سابق در هر مسابقه ای همه مدالهای طلا را درو میکرد ...به هرحال این یادگاری از ان دوران است دورانی که هنرمندان روسی در سراسر جهان حرف اول را می زدند حالا خیلی سخت است که من برای پسرم تعریف کنم که شوروی کجا بود و چه شد همان طور که اولین بار وقتی می خواستم به او بگویم شاه یعنی چه بسیار سخت بود مجبور شدم به کمک عکسهایی که از اینجا و انجا پیدا میکردم بخشی از تاریخ را به او نشان دهم روز جمعه هم این نمایش به کمک من امد تا به پسرم بگویم که شوروی چه جور حکومتی بود همان طور که از انا اخماتوا و پاسترناک برایش میگفتم از اسکیت بازان هم حرف زدم از باله بلشویک از تبعیدگاه سیبری ...
پسرم گفت مامان انا اخماتوا هم مثل تو بوده از کشور ش امده بیرون.
پیش خودم گفتم اگر روزی روزگاری پسرم بخواهد از نظام حاکم بر کشورش دراین دوره برای کسی تعریف کند چه چیزی برای گفتن خواهد داشت نظام حاکم بر کشور ما چه چیزی را در مردم نهادینه کرده چه عادتهایی چه رسم و رسومی ؟
+ نوشته شده توسط منیرو روانیپور در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت
20:7 |

