برای من اکبر رادی یعنی شرف یعنی انسانیت یعنی پناهگاه ...
اولین بار سال ۶۱بود که دیدمش سال ۶۱ یا ۶۲ چون نوشته هایم بامن نیست خاطراتم و این خبر تلخ ذهنم را مغشوش کرده .سالهایی بود که مرگ داس به دست همه چیز را به نام انقلاب درو میکرد هرچه را بود و نبودبه نام ضد انقلاب می سوزاند از کشته پشته می ساخت ...
سال فرار و اعدام و شکنجه سالهای پاشیدن همه چیز .
نمی خواستم از هم بپاشم گل اویز جمال میرصادقی شدم تا بلاخره مرا به او معرفی کرد باهم رفتیم خانه اکبر رادی ارام بود و متین و صبور ...ومن اتشفشانی که گدازهایش همه چیز را می سوزاند ...می خواستم بنویسم باید می نوشتم و درها یکی یکی بسته می شد .جلسه بعد که تنها دیدمش گفتم و گفتم و گفتم ...گفت مثل یک شیر زن بنویس بنویس این کاریست که تو باید بکنی ...بعد محمد علی را به من معرفی کرد که یکی از عزیزترین دوستان من است و همو بود که مرا برد
به گروه گلشیری ...
هرازگاهی می رفتم سراغ اقای رادی حرف می زدم برایش داستان می خواندم و او همیشه ارام بود و صبور یک روز با خود گفتم چرا داد نمی زند چرا این همه را می بیند و داد نمی زند نعره نمیکشد ...حالا
می دانم که بارها داد زده است بارها نعره کشیده است از درد و این درد و این اعتراض را در خود ریخته است هی هی پس تو اتشفشان ارامی بود که گدازهایش فقط خودت را می سوزاند ؟
به احترام صبوریت گریه میکنم
به احترام صدای ارامت نعره می زنم
اتشفشان ارام
اتشفشان خاموش

