تبليغاتX
يادداشت‌های منیرو روانی‌پور -
برای من اکبر رادی یعنی زندگی دوباره

 برای من اکبر رادی یعنی شرف یعنی انسانیت یعنی پناهگاه ...

اولین بار سال ۶۱بود که دیدمش سال ۶۱ یا ۶۲ چون نوشته هایم بامن نیست خاطراتم و این خبر تلخ ذهنم را مغشوش کرده .سالهایی بود که مرگ داس به دست همه چیز را به نام انقلاب درو میکرد هرچه را بود و نبودبه نام ضد انقلاب می سوزاند از کشته پشته می ساخت ...

سال فرار و اعدام و شکنجه سالهای پاشیدن همه چیز .

نمی خواستم از هم بپاشم گل اویز جمال میرصادقی شدم تا بلاخره مرا به او معرفی کرد باهم رفتیم خانه اکبر رادی  ارام بود و متین و صبور ...ومن اتشفشانی که گدازهایش   همه چیز را می سوزاند ...می خواستم بنویسم باید می نوشتم و درها یکی یکی بسته می شد  .جلسه بعد که تنها دیدمش گفتم و گفتم و گفتم ...گفت مثل یک شیر زن بنویس بنویس این کاریست که تو باید بکنی ...بعد محمد علی را به من معرفی کرد که یکی از عزیزترین دوستان من است و همو بود که مرا برد

 به گروه گلشیری ...

 

هرازگاهی می رفتم سراغ اقای رادی حرف می زدم برایش داستان می خواندم و او همیشه ارام بود و صبور یک روز با خود گفتم چرا داد نمی زند چرا این همه را می بیند و داد نمی زند نعره نمیکشد ...حالا

می دانم که بارها داد زده است بارها نعره کشیده است از درد و این درد و این اعتراض را در خود ریخته است  هی هی پس تو اتشفشان ارامی بود که گدازهایش فقط خودت را می سوزاند ؟

به احترام صبوریت گریه میکنم

به احترام صدای ارامت نعره می زنم

اتشفشان ارام

اتشفشان خاموش

+  27 Dec 2007ساعت 1:22 AM   منیرو روانی‌پور