یک بار دیگر این سئوال را بشنویم
چرا ادبیات ایران جهانی نیست ؟
ایا در این پرسش اعتراضی است ؟ اگر جواب مثبت است به چه کسانی معترضیم ؟به جهان که چرا مارا نادیده گرفته و فراموش کرده .جهانی که وجب به وجب منطقه بین النهرین را به دنبا ل الواح سومری میگردد تا ازمیان خیل لو حهای گلیُُِ ِ گیل گمیش را پیدا کند و بیست و و دوهزار لوحی راکه فقط خرج و مخارج گارگران و کارفرمایان وپادشاهان اشوردران ثبت شده به کتابخانه دانشگاه برکلی بسپارد ؟
شاید به خودمان معترضیم که چرا تن به توهمات خود دادیم و از شیفتگی و خود باوری کودکانه خود ضربه خوردیم .؟
شاید بر سر جهان مدرن فریاد می زنیم و ان را مسئول انزوا و پرت افتادگی خود می دانیم ؟
شاید این سئوال درخواستی است ازجهان غرب تا تمرکزش را از روی چاهای نفت و مسائل هسته ای بر دارد و به ادبیات ما بپردازد و با همان چشمی که روزگاری به ادبیات شوروی نگاه میکرد به ادبیات ماهم نگاه کند ؟ ایا در میان ما پاسترناکی وچود دارد یا سولژنیستینی ؟انا اخما توای ما کیست ؟ایا می توانیم این دو جامعه را باهم مقایسه کنیم دو جامعه بسته با غل و زنجیرهای متفاوت ؟
نویسندگان ما اکنون در چه وضعیتی هستند و تحت چه شرایطی می نویسند ؟
بدون ارزیابی کار نویسندگان ایرانی می توانیم انها را به سه دسته تقسیم کنیم :
1- نویسندگان مستقل : که درطول زندگی کاری خود تن به خواسته های حکومت وقت نداده اند و اغلب معترض کارهای فرمانروایان بوده اند و بقول اخوان ثالث شاعر ایرانی همیشه بر سلطه بوده اند نه با سلطه .
2- نویسندگان دولتی که اکنون به عنوان نویسدگان مکتبی شهرت دارند وهمیشه درکنار حکومت بوده اند و از مزایا و امکانات دولتی استفاده کرده اند
3- نویسدندگان میانی که نه درگیر با حکومت می شوند و نه در کنار حکومت قرارمیگیرند انها نوشتن را کاری فردی می دانند و به قولی برای خودشان می نو یسند اما درجامعه ای که فردیتی و جود ندارد معلوم نیست چگونه می شود از فرد حرف زد ؟
با گذشت زمان بسیاری از نویسندگان مکتبی به نویسندگان میانی یا مستقل پیوسته اند این تقسیم بندی دایره بسته ای نیست گذشت زمان نقاط مشترک فراوانی بوجود می اورد که گاهی حیرت اور است .
طی این سالها ما شاهد خروج نویسندگان ارزشی از رده خود و یا جا به جایی نویسدگان میانی و ارزشی بوده ایم .اما کمترنویسنده مستقلی را سراغ داریم که به نویسندگان ارزشی پیوسته باشد .
پس این سئوال اگر از زبان نویسنده مکتبی باشد دور از ذهن نیست که باز کسانی بخواهند چیزی را به جهان صادرکنند اما صدای رساتر صدای نو یسندگان میانی و مستقل است .
نویسندگان مستقل سالهاست با نکبت سانسور دست به گریبانند .خط قرمز حاکم بر داستان نویسی اصلا قابل مقایسه با ان خط قرمزی نیست که نویسندگان شوروی با ان در گیر بودند.اکنون وضعییت چنان اسف بار شده که فریاد نویسندگان ارزشی هم به هوا رفته -یکی ا ز انها چندی پیش اعلام کرده بود که کتابهایش را به ارشاد نمی دهد ...البته نویسندگان مکتبی چون خودی هستند سرانجام راهی پیدا میکنند اما ان کس که همیشه در تنگنا می ماند نویسنده مستقل است .
درهیچ دوره از تاریخ نوشتاری ما عرصه بر نویسندگان این قدر تنگ نبوده است ..با چند مثال شاید فضای حاکم بر ادبیات داستانی ما روشن تر شود .
سالها پیش ما نویسندگان از بکار بردن کلمه پستان منع شدیم .پستان برای کسی که پشت میز ارشاد نشسته بودو انانی که پشت پرده بودند بار جنسی داشت .نویسندگان ناچار شدند ازکلمه سینه به جای پستان استفاده کنند .بیست سالی طول کشید تا خوانند ه بتواند سینه را نشانه پستان بداند و درذهنش ان را باور کند اما دوباره دولت مهرورزی که اخیر سر کار امده این کلمه را هم تحریک کنند ه می داند و از ما می خواهد که به جای کلمه سینه از ترکیب " مرکز شیر دهی " استفاده کنیم .
مدتهاست که به صدا و سیما و نیز به نویسندگان گفته شده که ازبکاربردن و نوشتن فعل کردن پرهیز کنند .کردن کمک فعلی است در زبان فارسی که مردم کوچه و بازار بسیار ازان استفاده میکنند اما معنای جنیس مستتر دران ارشادیان را را واداشته که به تخریب زبان دست بزنند شنیدن جملاتی مثل
سلام نمودم ....به جای سلام کردم
سلام دارم ...به جای سلام میکنم
دررا باز نمودم ...ذر را بازکردم
چکار نمودی ....یا به جای این کار را با خودت نکن ...این کار را با خودت ننما
دارد ارام ارام عادی می شود .
در کنار فعل کردن فعل دادن هم اخیر مورد بی مهری قرارگرفته .دوستی که داستانی را به ارشاد داده بود میگفت که مسئول ممیزی ازمن پرسیده چرا توی یک سطر ازدو تا فعل قبیح استفاده کرده ای ؟
کلماتی مثل دراز و پهن هم به زودی مشمول لطف جویندگان راه حقییت می شود همان طور که سینه های گل و گشاد مادر بزرگها درکاریکاتورها و تصاویر کودکان مورد توجه قرار گرفت و بخشنامه ای صادر شد که سینه یا همان مرکز شیردهی مادر بزرگها باید کوچک شود و کوچک باشد ...معلوم نیست که این مادر بزرگ ایرانی که ده دوازده شکم زایید ه سینه های مانکنی را از کجا اورده است
....
پس ما نو یسندگان ایرانی در گیر قصه غم انگیزی هستیم اما ایا این سانسور فقط مال زمانه ماست ؟ یا میراث ابا و اجدادی ماست و از زمانهای دور با ما امده تا حالا که دیگر افسارگسیخته و کل زبان را دارد نابود میکند ؟
کتاب هزار ویک شب چه اصلا هندی باشد و از هند به میان اعراب رفته باشد یا از ایران دوره تهاجم عربها به عربی ترجمه شده باشد قصه گوی ان نامی ایرانی دارد. شهرزاد یعنی کسی که درشهر زاده شده .همه ما می داینم که امیر دخترکان باکره را میگرفتیک شب با انها می خوابید و فردا کاردخترک تمام بود .اما شهرزاد قصه گوی ایرانی با قصه گویی نه تنها جان خود که جان دیگران را هم نجات می دهد هزار ویک شب طول میکشد تا امیر متقاعد شود که راهی دیگری هم برای لذت بردن از زندگی هست ...هزارو یک شب شمشیر امیر بالا ی سرشهرزاد قصه گو بوده و قصه گوی ما چه توانی داشته که توانسته برق شمشیر نقره کار امیر را نبیند و به قصه گویی خود ادامه داهد ...
من قصه گویی شهرزاد را نمادی از وضعییت نویسندگان ایرانی می بینم ...ما همیشه در هاله ای از وحشت قصه گفته ایم. همیشه شمشیری بالای سر خود داشته ایم. شمشیر سنتها شمشیر خانواده شمشیر حکومت اما ....اما این چه دوره ای از تاریخ ماست که برای زنده ماندن باید از قصه گویی دست برداریم ؟ نه مثل شهرزاد که برای زنده ماندن قصه گفت ...چقدر امیران حاکم بر جان و مال ما عقب مانده تر و سسفاک تر از امیر روزگار شهرزادند ...نویسنده ایرانی با چه عقب گردتاریخی هولناکی دست به گریبان است؟
اما ایا این عقب گرد است؟ مگر نه انسان غار نشین هم از قصه گویی در غارها لذت می برد ؟این امبران حاکم چه جور ادمهایی هستند که قصه را نمی فهممند و از قصه گویی بیزارند و جز مجیز چیزی نمی طلبند ...
ما برای قصه گویی و نوشتن فراوان قربانی داده ایم. یعقوب ناددعلی اخرین انهانیست در قتلهای زنجیره ای ما دوستان خودرا از دست دادیم که حرفی غیر ازحرف امیران حاکم می زدند .
اگرنگاهی به تاریخمان بیندازیم دخترک چهارده ساله شاعری می بیتیم در برابر قدر قدرت شاه شاهان ناصرالدین شاه قاجار یا بدن نحیف رابعه بنت کعب را می بینیم اسیر خشونت برادر ..
این تاریخ و این فرهنگ هرچه که بوده و هست در معز استخوان ما نشسته و حتی در دی ان ای ما هم حک شده ...ما ذهنی پر ازعقاید موروثی داریم و خود بخشی از مسئله خویشیم .
هشت ماه پیش وقتی به امریکا امدم روزهای اغاز سال نو بود و من برای اولین با ر میدیدم که مردم در خیابانها هستند و باهم درمیدان بزرگ شهر سال نو را تحویل میگیرند. همه باهم می شمارند و سال نو اغاز می شود.برای من که سالیان سال عادت کرده بودم در کشور خودم درخانه بنشینم تا از تلویزیون به من بگویند که سال نو اغاز شده این یک شوک فرهنگی بود .
.ملتی که درانتظار سال نو درخانه بنشیند با ملتی که در خیابانها سال نوش را جشن بگیرد رفتار و کردار و ذهنیت یک سانی نخواهد داشت
با مثال دیگری شاید مسئله روشن تر شود وقتی از یک امریکایی می پرسی حالت جطور است راحت جواب میدهد که حالش خوب است یا کمی کسالت دارد یا
اما وقتی از یک ایرانی می پرسیم حالت چطوراست میگوید : حال خودت چطور است به خاطر بی اعتمادی و بد دلی مزمن و به هزار دلیل تاریخی و فرهنگی می ترسد حال خودش را بگوید حال پرسیثدن را یک تفتیش میداند.
یک دانشجوی ایرانی که معلم زبانش از او خواسته بو د که در یک صحفه خودش را تعریف کند خود حقیقی اش را مانده بود که در باره خودش چه بنویسد او خجالت میکشید از ضعفهایش و ازتوانایی هایش ینوسد ...چون اسیر فرهنگی است که تا حرف نزده باشد عیب و هنرش نهفته باشد
خوب نویسنده ایرانی با این وضعییت فرهنگی چه دارد به جهان بدهد و ایا اصلا می تواند ازتمام این موانع فرهنگی و تاریخی عبور کند و به قول معلم زبان خودش را توضیح دهد خود حقیقی اش را و ایا اصلا خود حقیقی اش را می شناسد .می تواند حال خود را بگوید چون ادبیات حال خود را میگوید حال واقعی خود را و پرهیزی نداردکه کسی اورا بشناسد یا نشانه کند .
توجه غرب به ادبیات

