تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور - چرا ادبیات ایران جهانی نیست (قسمت اخر -سوم )
توجه غرب به ادبیات روسیه شوروی فقط به این خاطر نبود که زمامداران روسیه شوروی مدعی عدالت اجتماعی بودند و راه دیگری می رفتند و یا ابر قدرتی بود که با ابر قدرت دیگر رقابت میکرد نویسندگان شوروی غیر از پس زمینه گسترده و قدرتمند ادبیات داستانی دارای این هوشمندی و توانایی هم بودند که بتوانند خواسته های خود را تعریف کنند انها می دانستند که فضای حاکم برکشورشان فضای ازادی نیست و جهان مدرن را به عنوان جهان ازاد باهمه کاستی هایش باور داشتند .انها عقاید خود را پنهان نمیکردند و فضای حاکم بر کشور خود را زیر سئوال می بردند ..ویعنی در واقع خود را می  شناختند و می دانستند که چه می  خواهند

به بیانی دیگر تخییل و ذهنیت نویسنده  واقعی نمی تواند مخلوق قدرت سیاسی و حاکم باشد .قدرت حاکم می خواهد از هنرمندان و نویسندگان مخلوقی زبون و ناتوان از هر نو تخییل خلاق بسازد. دیکته کند. فرمان بدهد و جامعه ای بسته و تو سری خورده و مطیع و یک دست بسازد ..

.بت عیار قدرت هر لحظه به رنگی در می اید. زمانی عدالت اجتماعی بهانه می شود  نویسندگان و هنرمندان زیادی را اواره ودربدر یا خانه نشین میکند. روزگاری  وطن پیراهن عثمانی است که اورهان پاموک را درخانه خود به غربت میکشاند و در جایی دیگر  نمایندگان خدا به جای خدا می نشینند و نویسندگان را غضب میکنند ...

اما با همه فشارها - نویسنده  با کسانی که  درکار تخریب تخییل و تخریب زبان اند در یک صف قرارنمی گیرد.  اطاعت محض کار نویسنده نیست .دیدن تجربه و تخییل و ساختن جهانی داستانی ...افرینش زیبایی کا ر ماست ...

می خواهم بگویم  نویسندگانی که  توانسته اند  دوستانی در سطح جهان پیدا کنند   تسلیم  جامعه بسته یا  معمول نشدند .جامعه بسته و توتالیتری که مخلوق خود را می خواست و می خواهد .بولگاکف - پاسترناک و دیگر نویسندگان   به دنبال فردیت خود بودند وتن به این ندادند که مخلوق جامعه ای بسته  یا عادی باشند  .

سر و کار نویسنده با کلمه است و ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود و به خاطر همین قدرت کلمه است که شهرزاد با رویاهای خود ذهنیت امیر را تغییرمیدهد

سالیان سال است که انسان مجذوب قصه های هزار ویک شب مجذوب قصه های کتاب مقدس و شیفته سرگردانی های اولیس و تمناهای گیل گمیش برای یافتن قطره ای از اب حیات است.

  اسمان بالای سر اندره در جنگ و صلح - گامهای مردد راسکولنیکف  وقتی از پله های ان پیرزن رباه خوار بالا می رود-  ملکیادس کولی سرگردان صد سال تنهایی و سرهنگ ائورلیانو بوئندیا جزء ثروت بی پایان تخییل بشری هستند

نفرات واقعی جهان ما نه ان مسئول بی مایه وبی دانشی است که تمام توش و توانش را بکار می برد تا نویسنده ای را وادارد سینه های گل و گشاد مادر بزرگ لچک به سر را کوچک کند -نه ان کسانی که مردم را وامی دارند تا درخیابانها بامشتهای گره کرده به جهان اعلام جنگ کنند ونه ان انانی  که بر سر مردم حلبچه بمب شمیایی می ریزند ..چهان بدون این ادم نماها جهان بهتری خواهد شدو هیچ کم نخواهد داشت اما بدون رستم و سهراب بدون اسفندیار بدون اورسولا بدون کدی و بنجی - راسکولنیکف - رمئو وزولیت .و.صدها شخصیت داستانی دیگر جهان حتما تنگ تر و کوچک تر خواهد بود و جمعیتی بسیار کم تر خواهد داشت .

این سئوال که چرا ادبیات ما جهانی نیست درواقع دعوتی است ا ز جهان برای دیدن تصویری ورای ان چه  سه دهه کهن باوران  سعی کرده اند به مردم دنیا نشان دهند

.بیایید به راز ماندگاری کتابهای ماندگار فکر کنیم .قصه هایی که سینه به سینه و دهان به دهان گشته و میگردد راز ماندگاری گیل کمیش در چیست / یا کتابهایی نظیر ان ؟گیل کمیش در جستجوی حیات است در جستجوی عمر ی جاودانه. این مسئله ایست که انسان از توی غارها تا همین حالا که در برجهای سر به فلک کشیده زندگی میکند در جستجوی حل ان بوده است .حیات زندگی جاودانی  ابدی ...کتاب دلبند تونی ماریسون چرا؟ چرا وقتی ان را شروع میکنی نمی توانی زمینش بگذاری؟

نویسنده این کتاب قصه از زندگانی کسانی گفته است که روزگاری اسیران واقعی این سرزمین بودند. ماریسون د رعین گفتن قصه هولناک اسارت- زیبایی شگفت انگیز  زندگی انسانی را نادیده نمیگیرد و جهانی جذاب می سازد که در عین درد و رنج  -تمنای زندگی و زیبایی دران موج میزند .

ماریسون و نویسندگانی مثل او ستایشگر زندگی اند اگر چه به دنبال زندگانی ابدی نیستند اما اب حیات خود را می جویند ما با صد سال تنهایی نه تنها به کشف یخ که به کشف زندگی می رویم به کشف باورها و ایین های مردمانی از سر زمینی دیگر اما روی همین کره خاکی عشق های انسانی -جنگ های بیهوده و ملال وشادابی زندگی را تجربه میکنیم و تاریخ انهدام و ساختن را می بینیم ...

گفتن از انسان- تقلاهای او- مصائبی که براو گذشته- تلاشی که برای ماندگاری می کند- عشق ورزی های او غصه های او ...انسان ...انسان و انچه بر او میگذرد .گفتن با شکلی بدیع و جداب و شگفت انگیز جوری که هر امیری را چنان شیفته سازد که شمشیرش را فراموش کند ....افریدن جهانی دربرابر جهانی زشت عادی که زندگی را برانسان ملال اور میکند ...

اری ما می توانیم با جهان حرف بزنیم اما به شرطی که داستانی داشته باشیم  و ان را بدیع و زیبا  بگوییم  عمارتی نو بسازیم نه مثل کاخ کاشان که درلهیب اتش بسوزد و خاکستر شود ..

  اما ما با وجود ممیزی احمقانه و حقیرانه و جاهلانه ای که اسیر ان هستیم  چه می توانیم بکنیم ؟

 

مهمترین کار به نظر من تن ندادن به مشابه سازی هولناکی است که سالیان سال است جامعه هنری  ما را در گیر  کرده  است .چگونه می توانیم در این فضا رویاهای خود را داشته باشیم رویاهای بشری خود را وان را در مقابل خشونت وکابوسهای کهن باوران حفظ کنیم ؟.شاید باید به ندای رئیس سر خپوستهای سیاتل گوش کنیم که ما متعلق به زمینیم ان چه بر زمین برود بر فرزندان ما خواهد رفت ..تبعییت از حرفهای او مارا درمقابل جهان قرار نمی دهد در کنار جهان می ایستیم و البته ان کسانیکه درکنار ما هستند  کهن باوران زمین نیستند که در سراسر این کره خاکی پراکنده اند .(همین جا بگویم وقتی از کهن باوران زمین حرف می زنیم  فراموش نمیکنم که ما نویسندگان ایرانی در گیر کهن باوران خودمان هستیم واین مارا ملزم میکند که انگشت اشاره خود را اول و بیشتر ازهمه متو جه انها کنیم )

نوشتن   داستانگویی -گوشه ای از تلاش و تقلای ادمی برای حفظ زمین و حفظ زندگی است و این زندگی خاص نوعی انسان نیست ....خود را متعلق به جهان بدانیم  به مرزهای جغرافیایی  نه مثل کهن باوران -که مثل باغبانی که به محدوده گلهای رنگارنگ خود نگاه میکند - نگاه کنیم .

تسلیم مشابه سازی کهن باوران نشویم .و اعتراضمان را  درگلو خفه نکنیم .به دست اوردهای بشری باور داشته باشیم و این را باصدای بلند اعلام کنیم در واقع داستان خود را بگوییم و اگر ممیزی درمقابل کلمه ایستاد به اشپزخانه ها پناه نبریم و برای درامان ماندن به زندانبان خود  پدر نگوییم .

باور کنیم که تمام زندانیانی که دردهه شصت به زندانبان خود پدر می گفتند به جوخه اعدام سپرده شدند چه انانی که تواب بودند و چه کسانی که در ته دل خود هنوز به باورهای خود پای بند .هم چنان که استغاثه های  مدیرمسئول روزنامه شرق راه به جایی نبرد و سرانجام دفترو دستک ان مجله درهم پیچده شد.

ما نویسندگان مستقل با کهن باوران و نویسندگان  دولتی  معنای متفاوتی داریم در پی ویرانی نیستیم و می خواهیم جهانی بسازیم جهانی متفاوت از انچه تخریب کنندگان توان و  تخییل انسانی ساخته اند .اما برای این کار برای کشف جهانی داستانی در انتظار اجازه ماندن کارعبثی است .

 

شمشیر زهرناک کهن باوران بالای سر ماست. تا قصه ای نگوئیم. شمشیر را اغوش مادرانه ندانیم. قصه ازهمین شمشیر بگوییم و از ان چه بر ما گذشته و میگذرد از خودمان بپرسیم که چه چیزی برای گفتن داریم که جهان را برای شنیدن ان دعوت میکنیم ؟برای در امان ماندن چشمانمان را بر انچه برماگذشته نبندیم .مثل زندانیانی نباشیم که از و حشت بازجویی تمام نام ها و خاطره ها را به پس پشت ذهن خود می رانند. مثل تونی ماریسون مثل فاکنر مارکز  پروست باشیم تن به پاک کردن خاطره ها ندهیم  خطر کنیم به هرحال ما زیر شمشیر امیر نفس میکشیم  اگر بنویسیم اگر بدون اجازه ممیزی بنویسیم روزی روزگاری دوستان خود را پیدا خواهیم کرد دوستانی که سرانجام مارا انتخاب میکنند تا درمیان غوغای تبلیغات و تصاویر به قصه ما گوش کنند ...قصه پراز غصه و شادمانی ما .

 

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 20:56 |