اولین بارها احمد بورقانی را می دیدم که آرام آرام و سر به زیر از راه رو باریک آن زمان کم نور و تازه ساز پاساژ فروزنده می آمد و از کنار کتابفروشی ام رد می شد و می رفت فروشگاه کناری و بغل بغل کتاب می خرید و از جلو چشم حسرت زده ی من که برای مشتری جان می داد بی اعتنا می گذشت.
هنوز معاون مطبوعاتی بود و برای همه ی روزنامه خوان ها هیبتی داشت که ناخواسته شرمت می آمد که دو قدم برداری و سلام علیکی کنی و تا شاید باب دوستی گشوده شود. یا شاید دلت می خواست تشکری کنی از کارهایی که می دانستی کرده و می دانستی که حتما آسان نیست.
سالها گذشت،از کارها کناره گرفته بود و از مجلس هم دور شده بود و مهیای برپایی همایش مشروطه بود که فرصت دیدار در اتحادیه ناشران و کتابفروشان دست داد.تازه مطلبی نوشته بود درباره ی کتابی که چاپ کرده بودم و قوتی قلبی داده بود.
دم دم های انتخابات مجلس خبرگان و شورای شهر به کتاب فروشی آمد.یکی بی مقدمه پرسید که چرا باید به اصلاح طلبان رای بدهیم.لحظه ایی ساکت ماند و چشمان درشتش را به کتابی روی پیشخوان دوخت و گفت:"چون راه دیگری نداریم."بعد حرف را عوض کرد و از سفرش به نیویورک با یک روحانی گفت در شب هالوین که همه را از خنده روده بر کرد و اشک به چشم همه آورد و سر آخر هم کلی به من پز داد که وزن کم کرده.من پرسیدم" چقدر؟دویست گرم؟"
صورتش از خنده پر شد که "نه،دویست و پنجاه گرم!"
یادش بخیر،احمد آقا را گرچه مجموعا یک ساعت هم بیشتر ندیدم از جمله ی آدم هایی بود که سال 57 بهشان می گفتیم "خلقی"چپ و راست بودنشان فرقی نمی کرد،آدم هایی بی شیله پیله که کمک به همسایه از خواست و نیاز خودشان مهمتر بود.آن سالها فضا فضای این گونه آدم ها بود.الگو بودند و سر مشق.آن عواطف انسانی که گفته می شود فقط با انقلاب برانگیخته خواهد شد را باید در وجود این آدم ها می دیدی.برای همین هم انقلاب کردیم که اینها به قدرت برسند.وگرنه رئیس و مدیر تسمه از گرده کش که کم نداشتیم.اما ذات قدرت انگار با بورقانی نمی خواند.
وقتی خواندم همسر و پسر گرامی اش که از بیمارستان خارج شده اند،بغضشان ترکیده که تنها شدیم،نمی دانم چرا احساس کردم واقعا در غم و تنهایی شان شریکم.با این همه تفاوتی که شاید با ذات این آدم بی کینه ی مهربان احساس می کنم.

