ا-تکیه کلام می تواند جزو ویژگی یک ادم باشد اما شخصیت نمی سازد وقتی در دائی جان ناپلئون از زبان شخصیت داستان می شنویم که تا گور.آ...آ..این تکیه کلام باهمه چیز مش قاسم می خواند و اورا کامل میکند اما هیچ شخصیتی با جونم جونم ساخته نمی شود .
۲- این چه روستایی است ؟روستای جنوب ایران که خودش دو قسمت می شودروستاهای کوهستانی و روستاهایی که کناردریا هستند یا روستایی درمرکز ایران است یا روستای شمال همه می دانند غیر از وجوه اشتراکی که میتوان در ابادیها دید اداب و رسوم و واکنشهای روستاهای مناطق مختلف ایران مثل لباسهایشان باهم متفاوت است این چه روستایی است که ساخته نمی شود با اوردن دلو و اب کشیدن ازچاه که ما نمی توانیم روستا بسازیم نویسنده نمیتوانست حداقل سری به کلیدر یا جای خالی سلوج بزند
۳-این اقای مدیر که داستان یک شهر راهم می خواند چه طور از روستا خبر ندارد فکر نمیکنید این اقای مدیرکمی خنک است و پر مدعا
۴-خلاقیت نویسنده فقط این است که چیزهایی راکه همه می دانند و از عهد دقیانوس دهان به دهان گشته است به خورد خوانند بدهد و خوانند ه را ابله ببیندمقصودم انجایی است که نسا به کلمه خانم اعتراض میکند
۵-چرا اینقدر توضیح واضحات می دهد نویسنده؟(نسا فکر میکند فاحشه ها خانم هستند ..یا همیشه نگران سرد شدن چای من است ....)ده بار یک موضوع پیش پا افتاده را که تکرار نمی کنند )
۶-دیالوگ در داستان و رمان کاربردهای اساسی دارد و دربسیاری از مواقع زحمت اصلی داستان را به دوش میکشد مثلا درکارهای همینگوی راحت می توانیم کاربرد دیالوگ را ببینیم اما این جا دیالوگ در حد دیالوگهای سریالهای ابکی تلویزیون است (ما عشایر بری هر دردی دوایی داریم وسال تا ماهم بگی درد به سرمون می گیره -نمیگیره
۷-چرا نویسنده نمی تواند برای "شرم دخترانه "واژه دیگر یا توصیفی دیگر و یا کار نویی ارائه دهد
۸-نه تنها در ادبیات جهان که در ادبیات داستانی نو پای خودمان بارها شخصیتهایی بوده اند که متن ذهن عریان و اشوب زده اشان را به ما نشان داده یعنی نویسنده خشم هیاهوی فاکنر را نخواند یا اصلا صادق چوبک را میشناسد سمین دانشور -عباس معروفی هوشنگ گلشیری و...
راستش من هم مثل اهالی روستای ساخته نشده بازی اخر بانو از دست زدن رفقا تعجب کردم و راستش نمی دانم در چه انقلابی بوده که ادمهای بی دین توانسته اند برای بچه اشان مراسم بگیرند نویسنده نمی تواندمردم دوشقه شده وهارشده از هجوم سنت را نشان بدهد و فقط به دوسه دیالوگ کلیشه شده میان روستائیان بسنده میکند
تا این جا تا صفحه ۴۶ به سقوط ادبیات داستانی ایران تاسف می خورم امیدوارم اشتباه کنم و باقی متن مرا متقاعد کند که خانم بلقیس سلیمانی نویسنده خوبی است.
