ما ساعت یازده رفتیم و سه برگشتیم وقتی تازه بزن بکوب شرو ع شده بود و همه میان سبزه ها می رقصیدند .یادم به سالهای دور افتاد.سیزده به در مال خانواده پدری بو د .همه باهم می رفتیم خانه پدر بزرگ پدری در رونی (منطقه رایانی یا رایان )که پراز تاکستان بود و از دریا کمی فاصله داشت . انجا میان تاکستانها و تروشکها و قاب اشکنها همه خانواده پدری جمع می شدند دو سه تا عمه بزرگ با بچه هایشان و عموها که سه تا بودند با خانواده و عمه های کوچکمان هما و ثریا
.مادرم که عروس بزرگ خانواده بود و همه به او زن اقا میگفتند می نشست و خانواده پدری مثل پروانه دروش میگشت .زن شیرازی پدر بزرگم بسیار مهربان بود و انچه را که از ولایت خود اورده بود از قصه تا بازی های کودکان به ما یاد می داد پدر بزرگم هم بود که تا صد و ده سالگی زنده ماند تا ز مانی که نوه پسریش - برادر کوچک مرا گرفتند و اعدام کردند .من هنوز در داستانهایم از تاکستاهای جنوب نگفته ام از خانواده پدری از انچه پدر بزرگ پدریم برایم تعریف کرد و من ضیط کردم در دوران دانشجویی از روزی که رضا شاه به بوشهر امد و تنها ماشین شهر ماشین پدربزرگم را برایش اماده کردند تا سوارشود و تمام بندر را بگردد
از روزی که به قول پدر بزرگم بیرق ایران را برداشتند و بیرق انگلیس را بالا بردند .از اشکهای پدر بزرگ ننوشته ام که بابالا رفتن بیرق انگلیس روی گونه هایش جاری شده بو د ...نه هنوز هیچی از زندگی خانواده پدری ننوشته ام .مثل ایرانیانی که این جا هستند و از زندگی اشان هیچ ننوشته اند .
در جمع ایرانی ها کسانی بودند که سی سال پیش امده بودند و نیز کسانی که گرد و غبار راه هنوز بر چهر هاشان بود .هیچ کس نبود که در حسرت زادگاهش نباشد. هر چند همه از نظر کاری موفق بودند وقتی به یکی از خانمها که از زندگی اش برایم گفت و از اینکه چطور توانسته از کشور بگریزد گفتم چرا این ها را نمی نویسی گفت می دانی هر ایرانی که این جاست یک کتاب است همه ما قصه هایی داریم باور نکردنی ..
ساعت سه که برگشتیم پسرم پرسید : پس چرا در ایران سیزده به در نداشتیم .بیچاره پسرک تمام سیزده به در های زندگی اش این بوده که ماهی ها را به اب روان بسپاریم و خانه مادر بزرگش برویم .نه از رقص چیزی می دانست و نه اواز و نه سبزه گره زدن و شادمانی های این روز شاد .

