داستان شماره يك
توي ايوان ايستاده . مخمل غروب روي كوچه باغها ، روي قصر الدشت.ديگر حتي تردد چوپانهاهم نيست كه با گوسفندانشان هي هي كنان ازدشتهاي بالا هر غروب مي آيند وپشت پنجره ها رپ رپ كنان انگار لشكري منهزم مي گذرند و پرده اي از غبار روي جامهاي رنگي پنجره هامي كشند.، ديگر نمي تواند بخواند ؛خورشيد رفته . نمي تواند قدم بزند. پاها خسته اند خيلي خسته اماميتواند تكيه داده به ستون ايوان بايستد و نگاه كند به حياط خانه همسايه . ، كه تاريك است حالا و فقط صداي چكاوكي را بشنود كه يكريز ميخواند و صداي آبي كه از دهان، فرشته عريان توي حوض فواره مي زند
بوي بهار نارنج . دستش را توي هوا تكان مي دهد ، عطر سنگين شكوفه ها انگار دانه هاي ريز باران روي دستش مي نشيند ، نفس مي كشد دختر ك و از همان جا كه ايستاده ، به خانه روبرويي همچنان نگاه ميكند ، كتاب را زير بغل ميگيرد دو دست را دور دهان گرد ميكند و آواز قناري سرمي دهد .
با صداي چكاوكي كه از توي خانه همسايه بلندتر مي شود لبخند مي زند ، چشمانش را مي بندد و دوباره عطر شكوفه ها را بوميكشد ، باصداي پايي ترسيده برميگردد ، مادر در چهار چوب در ساختمان ايستاده .
تو تاريكي درس ميخوني
حفظيه مامان دارم فرومولها رو حفظ ميكنم
مادر گردن ميكشد به كوچه باغ ؛ به خانه روبرويي وبه خانه ديوار به ديوارشان .هيچ كس نيست ؛ هيچ صدايي ؛ اما چكاوك ديوانه مثل هر غروب مي خواند
ـ ديگه تاريكه بيا تو خونه ...
ـ بايد راه برم مامان
ـ اين عادت خوبي نيست ، از پرو پا مي افتی
ـ به جاي اين حرفا چراغ اين جا رو درست ميكردي
ـ تو اين كوچه باغها هزار جور آدم رد ميشه
ـ كي حواسش به اونا ست
ـ بالاخره حواستو پرت ميكنن
حالا مرغ حقي ميخواند كوكو كو كو ...دخترك توي سالن مي رود و مي آيد كوچه باغهاي خلوت ، گوسفنداني كه به آغل رفته اند وسگهاي نگهبان كه ديگر پارس نميكنند ، مي نشيند روي يكي از صندلي ها كتاب شيمي به دست پايهايش را دراز ميكند مادر ليواني شير نسكافه جلوش ميگذارد و خودش روي زمين مي نشيند ؛كمي دورتر كوبلن قناري را روي زانو پهن ميكند .
: مامان چي شد؟
ـ چي چي شد
ـ معلم خصوصي
ـ معلم خصوصي ؟ امشب ؟ تو فردا امتحان داري .
ـ براي همين ميگم
ـ بايد زود تر ميگفتي
ـ من نمي دونستم مسئله ها اينقدر سخته
ـ از سياووش بپرس
ـ من كه نمي تونم دم به ساعت بهش تلفن كنم و اشكال بپرسم
ـ چه ايرادي داره
ـ مامان او خودشم كنكور داره
ـ خوب يكي دوساعت مي تونه كمكت كنه
ـ بايد يكي مسله رو جلوم حل كنه كه ببينم تلفني نمي شه
ـ زنگ ميزنم مامانش مي گم بفرستتش اينجا...
ـ مامانش نمي ذاره ،
ـ چه حرفا ميزني ، مگه درستون يكي نيس
ـ چرا
مادركه نوك قناري را روي كوبلن ميدوزد سرش را بالا مي گيرد و مي گويد : خوب با هم مي خونين .
مريم سكوت ميكند ,مادر سوزن را در بالهاي قناري فرو مي برد ، كوبلن را روي ميز مي گذارد و تلفن را بر مي دارد, شماره ميگيرد , كوكوي مرغ حق ديگر نيست
و سياووش مي آيد . كمي دير وقتي مادر خميازه مي كشد . مادر براي بچه ها فلاكس را پر از چاي ميكند ظرف ميوه و شيريني را روي ميز مي گذارد و خميازه كشان ميگويد :
اگرچيزي خواستين بيدارم كنين .
بچه ها مي نشينند پشت ميز .
مادر رختخوابش را توي اتاقي مي اندازد كه درش رو به سالن باز مي شود . .بالشش چهار چوب در را پرميكند .
مادر . سر روي بازوي راست؛ رو به بچه هاي درسخوان دراز ميكشد .
مريم بلند ميگويد :ببينم رشته اولت چيه ؟
پسر با سرفه اي صدايش را صاف ميكند : "هنرهاي نمايشي ."
:" مي زدي پزشكي بهتر بود .:
"نه مي خوام كارگردان بشم ."
" كه بعدش چه كاركني ؟"
" كه از آدما بازي بگيرم ."
دختر گيج نگاهش ميكند . پسرميگويد :مقصودم هنرپيشه هاست .هنرپيشه هاي تئاتر ."
دختر ميگويد :"من كه پرستاري زدم ."
سر مادر روي بالش جا به جا مي شود . صدايش كش دار است و خواب آلود :" بچه ها ...درس ..."
دختر خودش ر اجمع ميكند .پسر نگاهي به مادر نگاهي به دختر ميگويد :
"ببين زود اشكالتو بپرس بايد برم مادرم تنهاست ."
مادر مي شنود. تقلا ميكند تا بگويد به مادرت بگو بيايد اينجا .نمي تواند . كلمات توي ذهنش گشت و واگشت مي زنند وبعد .هركدام به جانبي ميگريزند . دختر لبان مادرش را ميبيند كه تكان مي خورد.
: اين بخش پيوندهاي كووالانسي سخته ، اين سوال رو بخوون
بلند ميگويد مريم ، مادر مي شنود ونفس بلندي ميكشد .پسركتاب را برميدارد نگاه ميكند و بلندتر مي گويد دفترتو بده .
مريم دفتر را به او ميدهد
پسر بلند ميگويد : اينجوري حل مي كنند و توي دفتر می نويسد : تو ديشب اصلا چي فكر ميكردي ؟اصلا باخودت درباره من چي ميگي ؟ چه چيزي بيشتر به يادت مونده ؟ چه چيزي از من ؟
دختر بلند ميگويد : تو مسئله را بيشتر براي خودت حل ميكني يا من ؟
سياووش ميگويد : خوب چكار كنم بيا اينجا وايسا ببين چه جوري حل ميكنم
مريم ميگويد :چرا اين قدر بلند حرف ميزني مگه نمي بيني مادرم خسته است خوابش مياد
مادرميان خواب و بيداريست : درستونو بخونيين بچه ها ...بچه ها را خيلي كند و خفه ميگويد مريم سرش را تكان ميدهد
بيچاره مامان از صبح تا غروب سر پاست
خوب كمكش ميكرد ي ...
مادر كلماترا درهم مي شنود ، انگار واژه ها از دهان قناري بيرون ميپرند ، مادر واژه ها وقناري را ميان خواب و بيداري مي بيند
پسربلند ميگويد :بيا نگاه كن جوري حل كردم كه بفهمي .
دختر دفترش را از جلوي پسر برمي دارد و مي خواند و مي نويسد : اگه يواش حرف بزني مامان زودتر خوابش مي بره ، بعدش
گاهي فكر ميكنم از من خسته وسير شدي ، فكر ميكنم تمام شده و دوستم نداري .
دختر نگاه ميكند خروپف آرام مادر شروع شده ، دختر دفتر را به طرف پسرمي سراند پسر مي خواند و مي نويسد :
چه جالب من هم همين فكرو دارم ، پس تكليف چيه ؟
دخترمي خواند و مي نويسد :
پس تو هم درباره من فكر ميكني ؟
پسر مي خواندو مي نويسد : مگه ميشه فكر نكرد؟
دختر مي خواند و مي نويسد :
مثلا ديگه چه فكر ميكني ؟
پسر بلند ميگويد : بيا اينجا بشين تابرات مسئله رو توضيح بدم .
مادر نمي شنود ، دختربلند ميشود و مي رود كنار پسر مي نشيند تا مسئله را حل كند .
