سه سالی می شد که از این و آن می خواستم اطلاعاتی درباره داخل لنج به من بدهند. گیرکرده بودم توی یک داستان بلند و یک رمان ...پیدا بود که دوستان خجالت میکشند که بگویند نمی توانند قراری بایک ناخدای کشتی بگذارند تا مرا ببرد و جاهایی راکه می خواهم نشانم بدهد اما بلاخره در دوبی آرزویم براورده شد به کمک همشهرهایم رفتم و اتفاقا یک کشتی که درحال بار زدن بود و قرار بود که برود بوشهر را دیدم در منطقه مرسا یا مرسی دوبی سوار کشتی شدم و از ناخداشکری و نه نفر دیگری که در کشتی بودند تا دلتان بخواهد سئوال کردم و نوشتم و تمام سوراخ سنبه هایی راکه می خواستم دیدم ...اول به ناخدا گفتم من بوشهری ام اهل جفره دخت دختر کل احمد حکیم که گل از گلش شکفت و گفت اول بوم مال او بود. و بعد قصه به درازا کشید می دانست که کشتی پدر بزرگم را آتش زده اند یادم می آید وقتی بچه بودم مادرم از بوم پدربزرگم حرف می زد و اینکه آتش گرفته و میگفت که بومش را آتش زدند و بعد اورا تبعید کردند ناخدا میگفت دوازده ساله بوده که توی بوم پدر بزرگم کار میکرده ...راستی پسرم هم با من آمده بود و برای اولین بار بود که می دید از پدر بزرگ او حرف نمی زنند و این بار از پدربزرگ مادرش حرف می زنند و
خوب همه حرفها را نمی توانم بنویسم داستان تباه می شود به وبلاگر عزیز "اثر انگشت " هم میگویم که همین حالاش هم خوب می نویسد و داستان نویسی البته همان طور که به ماهی سیاه کوچولو گفتم "بگرد و ببین و بخوان و بنویس " است .
مجله زنان این شماره داستان تهران ۲۰۰۶ مرا چاپ کرده اگر خواستید بخوانید .
من به کسانی که هیچ آدرسی ازخودشان نمیگذارند جواب نمی دهم اما دوستانی که وب دارند حتما به آنها سر می زنم و یا روی همین صفحه یا توی وب خودشان برایشان کامنت میگذارم .
اگر به دوستانی که نامه نوشته اند جواب نداده ام حتما نتواسته ام نامه را باز کنم شاید فونت های فارسی من کافی نیست .
ماهی سیاه کوچولو جدی ترین خواننده قصه های من است و همیشه هم نظر می دهد بنابراین رمان اهل غرقم را امضامیکنم و برایش میگذارم توی نشر قصه .لطفا برو و کتاب را بگیر ماهی سیاه کوچولوی عزیز
+ نوشته شده توسط منیرو روانیپور در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت
23:32 |