بعد از ايران نوبت به هند رسيد كه ساختمانش سراسر كنده كاري بود و فيلي بسياربزرگ مهاراجه كوچكي را بر دوش گرفته بودو بعد چين كه رنگ اميزي بسيارتندي داشت و فكر ميكنم كمي با كج سليقگي ساخته شده بود .خيلي زود از قسمت چين امدم ودوباره همان راه رفته را طي كرديم با شيرين كه نمي دانم خسته شده بود يانه ...دوباره كمي در فضاي ايران وتونس نفس كشيدم و بعد سوار شديم تا برويم و گشتي در شهر بزنيم ...راستي قصر شيخ كجا ست من ني توانم دورا دور هم اگر شده يكي دو تا از اين عمارات را ببينم ..رفتيم به هواي ديدن قصر شيخ يا شيخهاي امارات و يادم افتاد به ماه رمضان پارسال كه قرار بود اقاي ابطي شبي بعد از افطاري اطلاعاتي راكه در باره اندروني قصرهايي دارد كه در امارات ديده در اختيار من بگذارد تا بتوانم كار نوشتن رمانم را پيش ببرم وباز يادم امد كه دوسه ماه مانده به ماه رمضان امسال نويسنده وب نوشت به بابك گفته كه خانم شما از توشتن رمان منصرف شده ؟وقتي بابك مي پرسد كدام رمان ميگويدهمان كه درامارات هم مي گذرد و قرار بود كه ...
به هر حال اقاي ابطحي هيچ كمكي به من نكرد اما دوستاني كه در دوبي بودند مرا دور بر قصرها چرخاندند و انچه را كه مي دانستند از اداب ورسوم و ويژه گي هاي شيوخ به من گفتند ...
راستي شراگيم اين ربطي به امارات ندارد اما وقتي فهميدم كه اجازه سخنراني به اقاي ابطحي نداده اند - در خراسان و در عوض خانم الهام سخنراني كرده - بفهمي نفهمي دلم خنك شد .اين البته كمال بد جنسي است .و خودم خوب مي دانم كه حرفهاي اقاي ابطحي براي ادمي مثل من خيلي شنيدني تر ازحرفهاي خانم الهام است كه كتاب معجزه هزاره سوم را نوشته كتابي كه هنوز نخوانده ام .
