تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور - انوشه انصاری

حالا اگر اين زن نبود در اين شهر زن تا گل هاي خانه اش را آب دهد، كه برگ هايشان را برق بندازد ... ، باور كنيد زمين زشت تر از اين مي شد كه هست. به جان همه ستاره ها اگر منيرو رواني پور آن روز آمدن انوشه از آسمان خانه اش را تميز نمي كرد،... باور كنيد دروغ نمي گويم، اما انوشه هم كمي ناراحت مي شد.

اينجا خانه منيرو است. روبروي من نسشته و با چنان عشق و بي قيدي حرف مي زند كه تو باور كني زندگي شايد انقدرها هم تاريك نباشد كه تو كي انديشي. بي قيد و رها. وقتي در خانه ات بي اهميت ترين چيز دنيا شده باشد و خيال ات هم نباشد كه چارطاق باز است يا بسته، اين يعني ايمان به همسايه، يعني شك نداري به آدم ها. يعني من ناباوري به آدم ها را دادم دست باد تا هر جا خواست ببرد با خودش.

 اينجا خانه منيرو، دختر جنوب سرزمين زخم خورده من است. پر از رنگ و پر از نور و پر از همه سبز هاي دنيا. انگار هوا زياد بود در خانه اش و چه سنگيني دل نشيني روي شانه ام بود وقتي مي دانستم عكس غلامرضا تختي و همسرش پشت سرم دارند ما را تماشا مي كنند. تختي توي قاب داماد بود و حالا لابد هر بار كه منيرو و بابك فرزندشان را به نام او مي خوانند، آرام لبخند مي زند و به فشاري نوازش گونه دست عروس اين عكس را پيام مي فرستد.

فكر مي كنم تنها نويسنده اي بود كه در وبلاگ اش در باره انوشه نوشت. ايميل ام را خيلي زود جواب داد و با شوق قرار مصاحبه را گذاشت.

خوش به حال انوشه كه كسي اينهمه روز مادرانه به او انديشيد. خوش به حال او كه به زودي شادترين رمان منيرو رواني پور به نام او نوشته خواهد شد و خوش به حال زمين كه هنوز كسي دل اش را براي او مي سوزاند.

حالا گفت و گوي ما را شريك شو تا باور كني  كه اگر زمين زن نداشت، اگر اصلا انوشه اي نبود تا منيرويي در باره اش اينگونه بگويد، زمين خيلي زشت مي شد و تا حالا همه ما زندگي در مريخ را به همه چيز ترجيح مي داديم.

بي زن ستاره هم نبود.

 

 

 

با نگاه خيلي شاعرانه اي به سفر انوشه نگاه كرده ايد . نگاهي كه زمين را سبز مي خواهد و يك گلي را آب كه مثلا انوشه انصاري  ايران اش و زمين اش را زيبا تر ببيند. اين تعبير يا روياي قشنگي است كه مي توانيم از ذهن يك داستان نويس انتظار داشته باشيم.

اما من مي خواهم بپرسم كه اين سفر چه چيز رمانتيكي براي شما داشته كه وادارتان كرده تا گلي را به نيت اين مسافر آب دهيد؟

 

انوشه  گستاخي خاصي به خرج داده و من از زنهاي گستاخ خيلي خوشم مي آيد. اما او در كنار اين گستاخي يك حركت عاشقانه هم كرده و به قول خودش  به دنبال روياي كودكيش رفته  ،رويايي كه  دور از ذهن كهن باوران  جامعه ماست.

 ببينيد!  من آدم هاي خيلي ثروتمندي مي شناسم كه بزرگ ترين  رويا هايشان  اين است كه0 10 كيلو طلا داشته باشديا 5 بار بروند فلان فروشگاه  مشهور جنس مارك دار بخرند و هي بريزد توي خانه  تا به رخ چند پولدار ديگر بكشند. هيچ كدام از اين آدم ها كوچكترين قدمي براي كسي بر نمي دارند و كارشان فقط چاپيدن مردم و انباشت سرمايه است .  

اميدوارم   همه پولدارهاي ما روزي روزگاري  پولشان  را خرج ديدن اپرا و خريد تابلو نقاشي ويا كارهاي انساني ديگر كنند . كار انوشه يه كار هنرمندانه بود .كسي كه در سر زمين ديگري شكوفا شد مي رود به دنبال زيبايي ها به دنبال روياهايش

ح

 اين براي من خيلي زيبا بود و كنجكاو شدم كه چطور ممكن است كسي روياهاي  كودكي اش را تا اين سن و تا اين حد زنده نگه داشته باشد كه بخواهد امروز با اين ريسك به دنبال آن ها برود.

بچه كه بودم خيلي دلم مي خواستم مي توانستم شبهاكه پشت بام مي خوابم ستاره ها را بچينم و روز بروم با دوستانم يه قل دو قل بازي كنم اما همه اينها در ذهن من مي گذشت درمورد انوشه اين حركت گستاخانه باريسك همراه بود يك ريسك وحشتناك

 

منظور شما از ريسك همين ريسك سفر به فضا و چيزي كه خودش هم قبل سفر گفته بود: احتمال بليط يك طرفه بودن و ...

 

نه !  اين ريسكي كه من مي گويم جنس ديگري است. كندن از بزرگ ترين عادت همه ماها. عادت به اينكه پايمان روي زمين باشد. اين خارج از زمين بودن، اين كنده شدن از آن چيزي كه بهش عادت كرديم. ما معمولا پايبند عادت هامان هستيم و كمتر مي تونيم از اعتيادهامون جدا بشيم.

 اين زن زمين را رها مي كند مي رود تا از يك گوشه ديگر به آن نگاه كند." جهان را از زواياي مختلف ديدن" اين مهم است. زندگي را از زواياي مختلف ديدن. اينها جرئت مي خواهد.  وقتي اين را تصور مي كردم  فكر كردم كه در ذهن انوشه هيچ دگماتيسمي وجود ندارد . هيچ سدي در ذهن او براي جستجو و باز كردن راه هاي متفاوت به روي انسان وجود ندارد وهمه اينها براي من خيلي خوشآيند بود.

 ضمن اينكه او نوستالوژي سرزميني را كه تا 16 سالگي در آن زندگي كرده بود  همراه داشت و وقتي گزارش ها يش را  خواندم و حرف هاش را  خواندم ديدم كه  چقدر زيبا مي نويسد. او مي توانست شاعر و يا نويسنده بسيار بزرگي باشد. اصلا نگاه اش نگاه يك هنرمند است به جهان. نگاه يك  صلح طلب و يك انسان مسئول است. نثر انگليسي او نثر بسيار بسيار زيبا، درخشان و زنده  و ساده ايست  . معلوم است كه به زبان انگليسي تسلط بيشتري دارد و خيلي هم زيبا مي نويسد.

در حالي كه شما روي نگاه ا نسان گراي او تاكيد داريد، عده زيادي هم اين سفر را به دليل عدم احساس مسئوليت اش در قبال مردم محكوم كردند.

  من از گدا پروري بيزارم. وقتي يكي 10 ميليون دلار كنار مي گذارد  براي اينكه زيباترين نقشه ژنتيكي انسان را طراحي  كنند، به نظر من اين ارزشش خيلي بيشتر از اين است كه يك سفره  پهن كنند و به مردمي كه الزاما گرسنه يا فقير هم نيستند، بگويند حالا بياييد و بخوريد و براي من دعا كنيد تا باز بتوانيم شما را بچاپيم. من ديده ام اينجا آدم هايي هستند كه از اول سال تا آخر سال مردم را به هر شكل مي چاپند و بعد يك شب به چندين نفر غذا مي دهند. به عبارتي اندكي از همان پولي را كه از يك عده دزديده اند مي ريزند تو شكم يك عده ديگر. اينها حركت هاي مذبوحانه و خود گول زنك است  مردم فريبي است  سطح انديشه و فرهنگ اين دخترك  بالاتر از اين حرف ها بود. حركت انوشه خيلي زيباست  ثروت اش را در مسير علم خرج مي كند.

اتفاقا همين سفر هم خيلي زيباست. به تعبيرهايي كه به كار برده نگاه كنيد! يكي از تعبيرهاي انوشه در باره كره زمين اشك من را درآورد.اصلا نگاه او به زمين معناي جديدي ازجهان به من داد.مي گويد جهان گذراني كه در ادبيات كلاسيك  ما هست اين نيست كه ما روي زمين مي بينيم. اين كه ما ببينيم (جهان گذران) اين فضايي است كه همه  سياره ها و سياركها .و كل كهكشان  دارند دور خودشان مي چرخند و مي گذرند.براي يك نويسنده چه چيزي بهتر از ارائه مفاهيم نو از واژه هاي كهن ؟

درجستجوي ناشناخته ها و زيبايي ها بودن زيباست .

 او  نرفته قمار خانه هاي لاس وگاس همه چيزش را ببازد يا نرفته توي  دخمه هاي  فلان جا ماري جوانا بكشد. پول اش را با زحمت به دست آورده، نه با خريد و فروش مواد مخدر، نه با بي خانمان كردن ديگران و نا با به تاراج دادن فضاي سبز دنيا.

 من مي خواهم از همه كساني كه مي گويند چرا انوشه با اين پول چنين و چنان نكرد بپرسم كه آنها چه مي كنند؟ به هر حال همه ما يك سري سرگرمي هايي داريم. آيا آنها حاضرند پول يك سري از سرگرمي هاي  كوچكشان را بدهند به كساني  كه دارند از گرسنگي مي ميرند؟ حاضرند سيگار نكشند و پول آن را خرج فقرا كنند؟ حاضرند پياده بروند سركارشان و پول تاكسي شان را براي نيازمندان پس انداز كنند؟ خانمها حاضرند ارايش نكنند اقايان چي چند دست لباس دارند چقدر مسافرت سالانه مي روند چرا مي يروند وقتي ادمهاي گرسنه روي زمين زيادند مي بينيدكه هركس به اندازه ثروتش به دنبال روياهاي خودش است و روياها هم متفاوت است حالا چرا انوشه بايد از رويايش دست بكشد ؟ نه!

ما عادت داريم دنبال كساني برويم كه بو مي دهند. مي بيني طرف آدم خيلي ثروتمندي است و سوار گاري مي شود و وانمود مي كند كه فقير است و چيزي ندارد. اين فقير نمايي، اين ذليل نمايي... من از اينها بيزارم. اما اين زن با قدرت تمام گفت من انقدر پول دارم، از اين را ه هم كسب اش كردم  و دارم مي روم دنبال روياهاي كودكي ام.

 من ممنون او هستم به خاطر واژه ها و مفاهيم نويي كه باخودش اورد ، سوغاتي سفر فضايي . او براي من يك داستان قشنگ ساخت. تمام  شب هايي كه  در فضا بود، من خيلي سرحال تر و اميدوارتر  به آسمان نگاه مي كردم، ستاره ها را قشنگ تر مي ديدم  وقتي با خودم مي گفتم الان دو تا چشم شرقي دارد اينجا را نگاه مي كند. گاهي وقتها دستم را تكان مي دادم و مي گفتم حالا شايد توي ذهن اش ببيند كه يكي دارد دست اش را برايش تكان مي دهد. گل ها را آب مي دادم، برگ گل ها را تميز مي كردم، پرده هاي خانه ام را  شستم و با خودم مي گفتم يك دخترك جسوري رفته بيرون از اين دنيا و امروز كه دارد برمي گردد، درست مثل اينكه زمين را جارو مي كنيم تا مهمانمان بيايد، بگذار حالا يه گوشه ي كوچكي از اين دنيا تميز باشد .همه اينها خيلي براي من قشنگ بود و ستاره ها را شب ها خيلي قشنگ تر مي ديم و خيلي نگاه مي كردم و با او حرف مي زدم . به هر حال براي من يك داستان شگفت انگيز بود.

 

به قدري عميق درباره اينها حرف مي زنيد و انقدر جدي است كه من فكر مي كنم اين كه شما مي گوييد انوشه برايتان يك داستان ساخت، را بايد جدي گرفت. آيا قرار است رمان بعدي خانم رواني پور درباره انوشه انصاري باشد؟

خودش اين توانايي را دارد و فكرميكنم بهتر ازهمه از عهده كاربرمي ايد  من دو روز مشهد رفتم تا ببينم اين دخترك در چه فضايي بزرگ شده و ستاره هاي انجا رايك بار ديگر ديدم وشبهاي مشهد را .

با همه چيزهايي كه از انوشه به ذهن داريد،  اگررماني بنوسيداين شخصيت رمان چه سرنوشتي خواهد داشت؟

 اگر بنويسم خوب ...من فكر مي كنم شادترين رمان يعني شادترين و انساني ترين رماني خواهد بود كه مي نويسم . من در اطراف او نه نكبت مي بينم و نه سياهي.  برايم خيلي زيباست كه يك ايراني را مي بينم كه دورش غم و نكبت و حقارت نيست. غرور هست. بلند پروازي هست، خواستن هست، انسانيت و عشق هست.

پر از احساس و عاطفه است. ببينيد! آن لحظه اي كه مي گويد من گريه كردم وقتي زمين را ديدم... من فكر مي كنم  اين زن چقدر بايد پر عاطفه باشد. مثل مادري كه بچه اش را زاييده و وقتي براي اولين بار بچه را در بغل اش مي گذارند، ناخود آگاه گريه مي كند. مي گريد از اينهمه شگفتي و از اينهمه زيبايي. وقتي ديدم كه نوشته من با ديدن زمين گريستم فكر كردم چنين حسي داشته. آيا او هم كودك اش را ديده كي هي مي چرخد و مي چرخد و مي چرخد؟

 

 

همزمان كه اين سفر در جريان بود تاكيدي خيلي زيادي هم از سوي رسانه ها بر ايراني بودن انوشه انصاري مي شد. اين جريان گاهي هم پا فراتر از يك خوشخالي و افتخار عادي گذاشت و به سمتي نوعي ناسيوناسم افراطي رفت. ايراني بودن انوشه چقدر براي شما مهم بود؟

 

ببينيد! خانم عشرت شايق هم  ايراني است. خانم الهام هم زن ايراني است. كبري رحمانپور هم زن ايراني است.  وقتي مي بيني صدها نفر مثل كبري رحمانپور هستند، هزاران زن خياباني هستند كه ايراني اند. صدها زني هستند كه از اين كشور خارج شدند و با چنگ و دندان دارند يك جوري زندگي شان  را سرپا نگه مي دارند، .... همه اينها را كه مي بيني در كنار يكنفر از خود ماها، از جنس خود ما، رها شده و خلاف عادت حركت كرده است،  من از اين بخش خلاف عادت اش خوشحال ام.

بعضي صوفي ها معتقدند كه خدا آدم هايي را كه خلاف عادت حركت مي كنند دوست دارد. . من صوفي نيستم ولي اين را چند روز پيش از يك صوفي شنيدم كه مي گفت . . حالا اين براي من خيلي زيباست كه يكي از بيرون، كره زمين را ببيند و روي زمين هم مفيد باشد مثلا روي همين DNA ها كار كند. چنين آدمي از هر جاي دنيا هم كه باشد براي من عزيز است.

 اما من در اين مدت حس مي كردم كه آن كسي كه امروز در فضاست مي تواند به زبان فارسي با من حرف بزند.( همان زباني كه اين روزها دچارادبارشده و اسير بايده و نبايدها )

 . خب خيلي از هم زبانان من هم هستند كه مايه سرافكندگي منند. من هيچ افتخاري نمي كنم به ايراني بودن اينها و يا زن بودن و مرد بودنشان. اما با يكي كه هم كلام من است خود به خود الفتي ديرينه را حس مي كنم.

به هر حال در يك سرزمين بوده ايم. ستاره هاي يك آسمان را با هم در يك خطه جغرافيايي ديده ايم.

 البته اين هم در نهاد همه ما وجود دارد. اين سكتاريسم و اين غرور كاذبي كه معلوم نيست از كجا در ناخودآگاه مان مانده و موجب تنبلي وحشتناك مان شده .منتها من همانجور كه كتاب " توني ماريسون " را مي خواندم و لذت مي بردم از  ياداشت هاي انوشه هم سر شوق مي امدم،   فرقي ندارد، ولي حتم بدان كه در وجود من هم يك همچين حسي هست كه اين هم در روند زندگي است كه پاك مي شود.

اتفاقا يكي از مشخصه هاي بارز ايراني ها را انوشه ندارد.جباريت شرقي در انوشه انصاري نيست در همه ما وقتي به يك مقامي برسيم اين جباريت هست . آن خانواده اي كه دارد  رحمانپور را  به پاي اعدام مي برد نمونه اش. اين جباريت شرقي است كه دختر جواني را بياورند ، از او  كلفتي بكشند،  سو استفاده جنسي بكنند و بعد مستاصل اش كنند وبعد بكشند اش .از اين خوشحالم كه انوشه  به جايي رسيده كه اين جباريت و ستمگري شرقي را تف كرده انداخته دور و اميدوارم خود من هم كه حتما در وجودم اين جباريت هست روزي بتوانم اين كار را بكنم.

فكر مي كنيد اگر انوشه در ايران بود و در ايران هم زندگي مي كرد چه مي شد؟

 اگر خيلي خيلي زياد كار مي كرد، يا نويسنده مي شد مثل ما زنان نويسنده ، يا مي شد مثل خانم شيرين عبادي و اگر نه كه مي شد كبري رحمانپور و يا يكي از اين زناني  كه اعدام مي شوند و سنگسار مي شوند و ...

همه ما مي توانيم بلند پرواز باشيم. اما ناچاريم برويم جايي كه اين بلند پروازي ما تبديل به عمل شود . ما آدم هاي بيش از حد خيال بافي هستيم . ما افسانه مي سازيم . ملتي هستيم  غوطه خورده در افسانه ها. ولي وقتي مي خواهيم اين روياها را  تبديل به عمل كنيم خب بستر هم لازم داريم.  حالا براي  انوشه اين بستر مناسب در گوشه اي از اين كره خاكي   به وجود آمده . حالا آمريكا يا هر جاي ديگر. فرقي ندارد . بنابراين بايد كه ستايش گر محيطي باشد كه به او گستره  پرواز داده . البته از نظر من هم نبايد آن سرزميني را كه 16 سال در آن بوده فراموش كند. حتي اگر خيلي هم زجر كشيده باشد.

خب اين هم درست است كه بايد دين خود را كشوري كه به او امكان رشد داده بپردازد، اما من فكر مي كنم با اين ثروت و شهرت جهاني كه دارد ما مردم ايران هم حق داشته باشيم كه رسالت اجتماعي براي او متصور باشيم.

ما قرار نيست رسالتي را به زور گردن كسي بگذاريم.  البته انوشه  ذاتا  يك انسان  بسيار فعال است. از اين حركت اش مطمئنم كه او گستره ديداش خيلي انساني و وسيع است و ما كه اينجا با دست و پا به زنجير بايدها و نبايدها هستيم ، نمي توانيم بگوييم او چه بكند. البته مي توانيم توقع داشته باشيم. خواستن و توقع داشتن دو موضوع جداست.

حالا توقع شما از انوشه چيست؟

من از انوشه توقع دارم هر جور خوش دارد زندگي كند. . تحت تاثير انديشه هاي تنگ نظرانه قرار نگيردانوشه  به آدم هاي ديگر ضرر نمي زند. انوشه مواد مخدر توزيع نمي كند. انوشه باعث اين نمي شود كه يه عده بروند دخترانشان را در فجيره بفروشند. انوشه آدم نمي كشد. انوشه زندگي پخش مي كند. به او مي گويم دمت گرم هر جور كه دلت مي خواهد زندگي كن. براي من خواندن مطالب و ديدن عكس هاي شاد اش كافي است. ما آدم هاي دست و پا بسته و زنجير شده به زمين خيلي حق نداريم به او دستور بدهيم.  چون در يك فضاي آزاد نيستيم كه براي ديگران تصميم بگيريم كه چه كنند.

زماني كه انوشه در فضا بود باراني از اميد تمام مدت بر سر من مي باريد. اينكه مي ديدم به هر حال امكاناتي وجود دارد كه ما انسانها مي توانيم با آن به آرزوهاي كودكي خود هم برسيم حس خوبي بود. سراسر اميد بودم اين مدت. همين بس نيست؟

 

 

 

 

 

 

 

 

اين را يك جايي در مطلب و جدا از مصاحبه بياوريد

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 9:51 |