مرجان
اینجا دخترک جوانی را دیدم که وقتی از حال و روز کشورش پرسیدند، پرسنده را به دوهزار و پانصد سال پیش حواله داد. وقتی از حال نمیتوانی بگویی باید به گذشته بگریزی... برای نجات خودت و نیز تبرئهی قومی که بر او فلاکت و بلاهت جاری است.
سالها پیش همسر سفیر لبنان به من گفت: «وقتی در جلسه غربیها هستم همیشه از تاریخ حرف میزنم تا دهان آنها را ببندم...» من از لبنان چیزی نمیدانم اما ما که از تاریخ حرف میزنیم دهان کسی را نه تنها نمیبندیم که او را به فریاد وا میداریم... چنین ملتی با چنین تاریخی که ما ساختهایم یا داشتهایم چطور ممکن است تن به این فلاکت بدهد. کدامش را باور کنیم تاریخ یا حال و روزی که داریم...
مرجان
امروز خانم «کریستین امانپور» نشستی داشت با وزرای خارجه کشورهای کنیا، عراق، افعانستان، فرانسه و ایران... وزیر خارجه ما هم بود گوشیها را به گوشش چسبانده بود تا بتواند حرفهای مترجم را بفهمد...
مرجان
بعد از سی سال انقلاب چطور ممکن است حاکمان یک کشور وزیر خارجهای داشته باشند که یک زبان خارجی نداند؟ و اصلا جواب سوال مشخصی را که از او میشود ندهد؟
چقدر یک حکومت میتواند با شعار زندگی کند؟ جهان ملت سرکار گذاشته ایران نیست حالا مردی آمده است که حداقل دستهایش را به طرف تمام کشورها دراز کرده چقدر میتوان این دست را جلوی میلیاردها آدم نادیده گرفت و باز شعار داد؟
امید که بتوانی این نشست را ببینی و حرفهای وزیر خارجه فرانسه را بشنوی. راستش نمیتوانستم از شرم توی چشمان پسرم نگاه کنم که می پرسید چرا جواب سوالش را نمیدهد مامان؟ چرا خانم «امانپور» به آقای «متکی» فارسی نمیگوید مامان؟
چطور به پسرم بگویم که این قوم عادت کردهاند که به هیچ سوالی جواب ندهند...