غلامرضا بیدار شده .بابک او را به حمام می برد و بعد باید برویم خرید .مدتهاست که خریدی نکرده ایم .حالا پولی رسیده و یخچال هم خالی .یخچال پر به آدم اعتماد به نفس می دهد .این را بابک میگوید .کفش و کلاه میکنم .بابک می گوید توبمان کارت را بکن .من صبح زود کار میکنم...مدتهاست بیرون نرفته ام ..من هم ....
می خندد : خوب بیا برای خودت میگویم .می داند که به خاطر پسرمان دارم می روم .می داند که می ترسم غلامرضا گم شود یا سرش به جایی بخورد یا ...با کابوس های من آشناست .کابوسی که بارها تکرار شده:
به میهمانی می روم ّ ،برمي گردم ، توي اتوبوس متوجه مي شوم كه پسرم را جا گذاشته ام .شيون كنان به سر و صورتم مي زنم ، بر مي گردم به دنبال او پيدايش نمي كنم .بعد به خودم مي گويم نگاه كن شايد بغلت خوابيده باشد ، اين طور از خواب مي پرم نگاه مي كنم پسرك كنارم خوابيده ، مي بوسمش .اين خواب بارها تكرار شده دراكباتان كه بوديم هفته اي يك بار شيون كنان در خواب ، از خواب مي پريدم .و اين جا فقط دوبار و در فاصله يك هفته اين كابوس به سراغم آمده ، آخرين بار پسرك را در هتل جا گذاشته بودم ،هتل نزديك جفره بود ، آمده بودم كه بروم جفره ناگهان به ياد مي آورم كه غلامرضا را در اتاقي خوابانده ام . آيا به بابك گفته ام كه او را در اتاق بغلي خوابانده ام ، كسي نيايد او را بدزدد.بر مي گردم سراسيمه ...حالا راه به درازاي يك قرن است .همه ديوارها سنگي و دالانهاي پيچ در پيچ ، ضجه مي کشم و مي دوم .كي ، كي خواهم رسيد ؟

