تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور - بزرگ علوي --------برگي از دفتر خاطرات
(اين نوشته را لابلاي كاغذهايم پيدا كردم تاريخي ندارد )

يك بار ديدمش ، وقتي بعد از سالها واگشته بود .ضبط صوت كوچكي دستش بود كه دكمه اش را زد ...ديدار با....درتاريخ ....

قبراق بود و سرحال، موهاي يك دست سفيد .دوستم گفته بود ۹۳سال دارد.حالا بخشي از تاريخ روبرويم بود .... گروه ۵۳ نفر ...حزب ....كودتا ....

دوستان ديگرش هم بودند ، هم سن و سالهايش كه آمده بودند تا او را ببينند و  همه مچاله حيات و نه بيزار از آن .گفت چرا در تهران زندگي مي كني چرا نمي روي ؟تازه از كوه كيلويه و بوير احمد آمده بود .از زيبايي شگفت انگيز آنجا ميگفت و اينكه بي خود شماها در تهران مانده ايد .گفت سنگهاي شيطان را دوست دارم .مي دانستم كه از اهل غرق خوشش نيامده ، اين را نگفت ، سنت ايراني را فراموش نكرده بود ،نمي خواست ميهمانش را بيازارد .كتابم رابرايش امضا كردم: به استادم ....گفت چه استادي دخترم ؟ گفتم فقط حضور فيزيكي كه نيست "چشمهايش" جزؤ اولين كتابهايي است كه خوانده ام .خنديد .سرتكان داد : شما جوانيد ...مي توانيد كاركنيد ....تا دلتان بخواهد .توي كلامش تاسفي نبود و نه ناراضي از زندگي .گفتم اين درست است كه داستان "چشمهايش "را شما به درخواست حزب توده  عوض كرده ايد ؟ خنديد، جوابي نداد .فكر كردم كه سياست او را هم بلعيده  مثل ديگران .گفتم چطور آدمهايي كه مي روند خارج ، از دور خارج مي شوند ، از دور كار و خلاقيت .دوباره دكمه ضبط صوت را زد و گفت :منيرو مي گويد آدمها از دور خارج مي شوند ...

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 12:17 |