تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور - نامه آذر نفیسی

این نامه یادگار سال ۶۳ است یادگار سالهای قصه خوانی در جمع گلشیری  بعد که امدم شیرازگاهی داستانها را برای دوستان پست میکردم.ان وقتها رسم بود که بی هیچ تعارفی یک داستان را برسی میکردند بعضی ها دلخور می شدند من اما تمام انچه را که نوشته ام مدیون نظرات همه کسانی هستم که درباره کارهایم نظر داده اند .پنج سال بعد از این نامه کتاب کنیزو چاپ می شود که داستان طاووسهای زرد که دراین جا به ان اشاره شده  - دران هست و مقصود از داستان مریم هم داستان سنگهای شیطان است که سال ۶۹ چاپ شد ....هردو داستان تا برسند به چاپ کلی صیقل خوردند و عوض شدند ..

ازشراگیم ممنونم که این داستان را تایپ کرد باهمه گرفتاریهایش امده بود کمک من... صدای ماهی سیاه کوچولو راهم می شنیدم که نامه را می خواند از او هم ممنون و از تمام دوستانی که تمام این سالها مرا یاری داده اند .

 

منيروي عزيزم:

با تشكر فراوان از لطفت و معذرت از اين تاخير كه خود دلائل بسيار دارد

از جمله مريضي سخت دخترم .

داستان شما را مدتهاست كه خوانده ام نه يك بار كه چهار يا پنج بار . دلم مي خواست فرصتي دست مي داد و در باره آنها صحبتي مي كرديم اما بهر حال .......

نظر من در كل اين است : هر دو داستان مايه خوبي دارند مضمون جالبي دارند , ولي  يك چيز هايي كم دارند :

فكر عميق تر تكنيك صيقل يافته تر و البته كار بيشتر . داستان مريم بخاطر ماهيت متفاوتش با طاووس هاي زرد رويهم رفته از انسجام بيشتري برخوردار است . به نظر من داستان خوبي است _ از خيلي از جهات_ ولي خوب داستاني است كه بيشتر بيان يك واقعه را مي كند . واقعه اي كه بخودي خود موجب  بر انگيختن احساسات خواننده مي شود .

بسط و گسترش يك مساله شخصي و ساخت ساده و در عين حال منسجم اين داستان دلايل اصلي موفقيت آن در كل است.

اما داستان طاووس هاي زرد فكر مي كنم مطالب و مضامين اين داستان به مراتب زيبا تر و گيراتر از داستان مريم اند.
ولي عدم توانايي نويسنده در تصوير بخشيدن و جا دادن به مفاهيم و مضامين طرح شده بيشتر از هر چيز ديگري خواننده را گيج و مشوش مي كند.
1- مساله مركزي داستان – به نظر من – عشق فانوس و غريب است. اما اين عشق آنقدر گنگ مطرح مي شود كه بيشتر لطافت و زيبايي دروني خود را از دست مي دهد. در چنين داستاني – كه بيشتر بر پايه روايات شخصيتهاي مختلف بيان شده – روايت شما بايد به گونه اي پرداخته شود كه:

1- تصوير جانداري از دو عاشق غايب يعني فانوس و غريب و همچنين برادران بدهند.

2- شخصيت و افكار راويان مختلف را نيز بيان كنند.

3- سمبل ها و يا اشارات ذكر شده را بپروانند (يعني صداها، آئينه ها و دست ها)

اما :

زبان هر راوي به قدري شبيه ديگران و خود راوي اصلي ست كه خواننده كاملا گيج و گم مي شود (مثلا به خشم و هياهوي فاكنر يا شازده احنجاب نگاهي بكن ببين چگونه هر شخصيت از طريق زبان خاص خودش جان مي گيرد و فرديت مي يابد ) تنها زيتون و گروهبان كمي ملموسند و واقعي در بسياري از جاها مشخص نيست مخصوصا در اول داستان تصور من اين بود كه بعد از تعريف اول مادر (مونيرو) همراه با شتربان به آبادي فانوس سفر مي كند و مادر را پشت سر مي گذارد. ولي مادر در آبادي نيز پيدايش مي شود.

داستان خود فانوس و غريب به سبب زبان يك دست و يكنواخت ذكر مفاهيم مختلف (بدون بسط و گسترش آنها) عدم پرداختن شخصيتها و مخلوط شدن هويتها در ذهن خواننده گم مي شود.

گنگي و گيجي داستان به خاطر پيچيدگي فكر نويسنده و مفاهيم طرح شده در داستان نيست. اين نوع گنگي صرفا از گنگ بودن مفاهيم در ذهن نويسنده سرچشمه مي گيرد. يك داستان خوب حالت ابهام و گتگي را به گونه اي ملموس ارائه مي دهد.

بعضي از مسائل طرح شده كه بسيار زيبا و جالبند همينطور معلق مي مانند: يكي كردن فانوس و مونيرو در ذهن مادر. اين شگرد در نوع خودش جالب است. ولي چراي آن براي خواننده گنگ ميماند " صداها و آئينه ها..." آيا تو خواستي اينها را صرفا از ذهن خود اهالي ده بيان كني. آيا خواستي به صورت واقعيت نشان دهي؟ مادر فكر مي كند همه زنها فانوسند. آيا ميخواستي در آخر خواننده به چنين نتيجه اي برسد؟

اگر هر شخصيت واقعا پرداخته مي شد.اگر همان داستان از زبان و ذهن هر شخصيت به گونه اي متفاوت بيان مي شد تا خواننده ضمن درك داستان فانوس و غريب به برداشتهاي مختلف هر روايت نيز پي مي برد. اگر سمبل ها و يا تصاوير تعميق و گسترش مي يافتند اگر اينهمه مفهوم و مضمون اينهمه حرف به گونه اي شلخته و بي دقت ذكر نمي شد اگر هر شخصيت هر مفهوم هر سمبل پرداخته مي شد و صيقل مي يافت...آنوقت " طاووسهاي زرد" يكي از داستانهاي بديع و زيباي داستان نويسي معاصر ايران مي شد.من از مايه ي داستان از ابهام مستتر در آن از لطافت و زيبايي از درد شفاف و برنده ي احساسات بيان شده خيلي خوشم آمد.اين داستان برايم گيرايي بيشتري داست تا داستان مريم ولي حيف كه تو فقط مقاديري تم هاي جالب را ارائه مي دهي. تم هايي كه نه تعميق و گسترش مي يابند و نه در يك چهارچوب منسجم يك داستان شكل و جان مي گيرند. در ضمن حرف آخر زيتون و طاووس هاي زرد خيلي زيبا بود.

پيشنهاد اين حقير اين است كه به جاي شتاب وتعجيل در تمام كردن داستان با اين تم ها بازي كني. بخوابي بيدار بشي زندگي كني و بعد مثل خدا با كل خلقت به آنها شكل و جان دهي...

در ضمن پيشنهاد ديگرم اين است كه آن كتابهايي را كه نوشته بودي خوانده اي و كتابهايي را كه ميخواني تجربه  و نحليل كني. يعني ياد داشت برداري بري زير پوست و جلد هريك از آنها...و حاصل اين تحليل را برايم بنويسي تا با هم در باره آن تبادل نظر داشته باشيم. فكر ميكنم – و البته جسارت ميكنم – اشكال اساسي تو در اين است كه عجله داري بنويسي و بخواني در حاليكه ادبيات محتاج هم شور و شوق است و هم فكر و باز هم فكر و نعمق...

يعني اشكال بيشتر " نويسندگان" ما اين است كه در باره داستان نويسي خود فكري ارائه نمي دهند. تز و تئوري از خود ندارند. سبك شان مال خودشان نيست. به قول فروغ به جاي صرفا پيش رفتن بايد كمي هم فرو رفت.

ميبخشي اين پر حرفي ها را كه از شوق خواندن داستانهاي خودت بود و شوري كه در تو هست و البته نثر بد و خط بد تر من را...

خيلي عجله دارم كه اين نامه را زودتر بفرستم.

                     با تشكر و به اميد ديدار

                                  آذر  

 

در ضمن چرا نبايد داستان نويسهاي ما حداقل به يك زبان خارجي تسلط داشته باشند. كجاي دنيا يك نويسنده ي جدي صرفا از روي ترجمه با ادبيات آشنا شده و آيا در دنياي امروز مي شود حرف تازه اي براي گفتن داشت بدون آشنايي مستقيم با زبان، ذهن و فكر دنياي مدرن؟

 

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 19:10 |