سرانجام سوار می شویم تا برسیم به مدرسه که ربع ساعتی باخانه ما فاصله دارد ...توی تمام چهار راههایی که به مدارس ختم می شوند و جلوی مدرسه ها پلیس ایستاده است همه چیز راکنترل میکننداین کنترل البته به خاطر حفظ جان و سلامتی بچه هاست نه برای ترساندن و باج گرفتن ... هیچ اتوموبیلی نمی تواند تا وقتی کودکی از خیابان میگذرد حرکت کند تا فاصله مشخصی می توان به مدرسه نزدیک شد ...پسرم که پیاده می شود از وسط خیابان میگذرد خانم پلیس با لبخندی راهنمایی اش میکند تا برود روی خطوط عابر پیاده ...
بعد شهریار مرا سر کارم می رساند ...هرچه میگویم پیاده می روم فایده ای ندارد ...راه را گم میکنیم و سرانجام می رسیم ...پیاده که می شوم می رود .دورادور نگاهش میکنم چه رفتار انسانی و غریبی با بچه ها دارد ...ارام و مهربان و زیبا ...
یادم می اید اولین بار که دیدمش از این همه ارامش حیرت کردم نه تنها حیرت بلکه حرص خوردم من ادمی بیقرار وشلوغ حالا کسی را می دیدم که توی اداره ای درگیر بودو وقتی می خواست دوساعتی بزند بیرون باید نوشته ای را امضا میکرد ...اینقدر حرکاتش به نظرم کند رسید که همان طور ایستاده درکنارش ده هزار بار تمام کره زمین را گشت زدم و برگشتم ...
حالا همان ارامش حرکات و رفتاررا دارد بی انکه جارو جنجال و هیاهویی به پاکند به ادم کمک میکند بخصوص در این شهر سرد و غریب او و همسرش بدری اگر نبودند من نمی دانستم با غلامرضا چکار کنم ...
