تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور -
سرداست همه جا .نور یخ زده.خوابندهمه مردم شهر و مردان خانه من .ساعت دوازده است .اینجاهمه ده خوابیده اند.یک ماه به این زودی و سختی گذشت تا ۵ماه دیگر همین جور باید شبها غلام را با قصه های ان سرزمین بخوابانم .هنوز هنوز عقربه های ساعتش زمان تهران را نشان می دهد تازه دارد دلتنگی هایش شرو ع می شود ...برای خودم هم اسان نیست ناگهان سراسیمه می شوم نمی دانم به کدام طرف بگریزم...همیشه به شهریار میگویم یک چیزی اینجاکم است ...سرزمین ادمی زبان اوست و زبان مادر او ...کودک نمی تواندمادرش را رها کند من همان کودکم و خاطراتم با هزاران دست نامریی این جا و انجا گریبانم را می گیرندو مرا می کشانند به همان جایی که بوده ام ...این کودکی است و با بلوغ هزاران فرسنگ فاصله دارد..
+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 7:49 |