زندگی را دوست دارم به خاطر نوشتن و به خاطر پسرم .نه خود زندگی هم هست نسیمی که از کوههای به تاراج رفته البرز می آید هنوز خنک است .هنوز وقتی پشت پنجره نشسته باشی می توانی صدای کوچه را بشنوی که باد بازی بازی با برگ درختانش شوخی میکند .چند شب پیشا خانه شهلا بودیم بعد از ده سال صدای کوچه را شنیدم . صدای آدمهایی که به خانه می رفتند و نه صدای ماشینها صدای بچه هایی که بازیشان تمام شده بود و از بازی دل نمیکندند .صدای کوچه بود تاریک روشن کوچه و درختها که با هر نوری نقش شاخه هایشان را روی سقف اتاقی که من در آن بودم می زدند .اینجا توی اکباتان کوچه ای نیست...اما صدا تا دلتان بخواهد ...دلم می خواهد از دولت آبادی بگویم ازمحمود دولت آبادی نویسنده ای که کار یک ژانر ادبی رادر ایران به سامان رسانده و مدتها ست که موذیانه سعی می شود او را نه نویسنده که صاحب عزا معرفی کنند. دیگر از کتابهای او خبری نیست اجازه نمی دهند آنچه را که نوشته منتشر شود. اما اجازه می دهند که در عزای نویسندگان حرف بزند. این هم نوع دیگری از تبدیل ادبیات داستانی به زبان گرفتن و مویه کردن است اما آقایان محمود دولت آبادی نویسنده است ما کتابهای او را می خواهیم ما جدال او را با زندگی و آدمها در داستانهایش می خواهیم ما دلمان می خواهد نویسندگان این دیار در خانه نویسندگان نقدها وداستانها و اشعارشان را بخوانند نه بر سر قبرها ...شما به من بگویید شما که این نوشته را می خوانید چند وقت است که عکسی از دولت آبادی ندیده اید که جایی داستان بخواند یا نظرش را درباره داستان بگوید یعنی تجربیات ارزشمند او نمی تواند برای نسل جوان مفید باشد در مملکتی که هزار دکه داستان خوانی هست و کسانی از داستان حرف می زنند که یک پارگراف هم نمی توانند بنویسند آیا دولت آبادی حقی ندارد حق ندارد در دانشگاه تدریس کند از تجربیات خودش بگوید حق ندارد دفتری از آن خودش داشته باشد آخر مگر او از نویسندگان ترکیه چه کم دارد از یاشار کما ل از پالموک ....
+ نوشته شده توسط منیرو روانیپور در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت
21:36 |

