تبليغاتX
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور -
کمی دیر ...اما سلام...

دارم جا به جا می شم .نامه هایی که باید به نوشا بنویسم طولاتی و زیاد است .و نوشا بهانه ایست برای نوشتن .بعدها اگر فرصتی بود با شراگیم هم کار دارم .از تعارف می خواهم بگذرم.هفته دیگر می روم از  این شهر زیبا و فرهنگی شهری که جمعیتش صد و هفتاد هزار نفر است اما تا بخواهی کتابخانه دارد و دانشگاه و کالج و زمین ورزشی .

می روم دانشگاه نوادا ...برای دوسال انجا کار میکنم تا ببینم چه می شود .می دانم که مقصد بعدی بیابان است و سرزمینی خشک و گرم .هممین که افتاب باشد زیباست .می نشیم توی افتاب تا استخوانهایم نرم شوند ...و چشمم را می بندم به رسم بازی های دوران کودکی تا رنگها ببینم از زرد و سرخ و نارنجی و ابی و همه رنگ ...همه شما می توانید این بازی کودکی مرا امتحان کنید رو به افتاب دست روی چشم بستگی به فشاری که به چشم می اورید رنگها عوض می شوند تجربه کنید ببینید رنگ سیاه رنگ خاکستری کی پشت پلکهای شما شکل می گیرد ؟

+ نوشته شده توسط منیرو روانی‌پور در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 19:33 |